است. اگرچه‌ فردیت‌ (که‌ پیش‌ فرض‌ آن‌ نوعی‌ مالکیت‌ خصوصی‌ است) را مارکس‌ در مورد یونان‌ و روم‌ کلاسیک‌ ذکر می‌کند، پای‌ می‌فشارد که‌ حتی‌ در این‌ جوامع‌ فردیت‌ فقط‌ می‌تواند در محدوده‌های‌ گروهی‌ محدود و محلی عمل‌ کند. جامعه‌ی‌ مدنی‌ هگلی‌ را که‌ مبتنی‌ بر فردیتی‌ بسیار مستقل‌تر است، با وجود همه‌ی‌ پیش‌ بینی‌های‌ اولیه، مارکس‌ فقط‌ پس‌ از پایان‌ قرون‌ وسطی‌ در اروپا جا می‌دهد. این‌ نظام‌ اجتماعی‌ شدن‌ اجتماع‌(Vergesellschaftung der Gesellschaft) که‌ در قالب‌ سرمایه‌داری‌ به‌ طور کامل‌ شکوفا شده‌ است‌ این‌ گونه‌ تعریف‌ می‌شود: نظام‌ استقلال‌ فرد مبتنی‌ بر وابستگی‌ ابژکتیو … که‌ در آن‌ نظام‌ سوخت‌ و ساز کلی‌ اجتماعی، نظام‌ روابط‌ جهانی، نظام‌ نیازهای‌ همگانی‌ و فراگیر برای‌ نخستین‌ بار شکل‌ می‌گیرد. واضح‌ است‌ که‌ رویکرد مارکس‌ به‌ فرماسیون‌ اجتماعی‌ سرمایه‌ داری‌ بسیار مبهم‌ است، و او مایل‌ بوده‌ است‌ آن‌ را فقط‌ در صورتی‌ پیشرفت‌ تلقی‌ کند که‌ سومین‌ مرحله‌ی‌ عظیم‌ تاریخ‌ بر مبنای‌ فردیت‌ آزاد و فرودستی‌ ثروت‌ نسبت‌ به‌ جامعه‌ای‌ جدید که‌ آزادانه‌ شکل‌ گرفته‌ است، تحقق‌ بیابد. هرچند، این‌ از ویژگی‌های‌ سرمایه‌داری‌ است‌ که‌ همه‌ی‌ جوامع‌ عظیم‌ با حمله‌ی‌ بی‌امان‌ بازار، رقابت‌ و تقسیم‌ کار گسترده‌ی‌ صنعتی‌ که‌ فردیت‌ تازه‌ آزاد شده‌ را مطیع‌ نظام‌ تازه‌ای‌ از وابستگی‌ ابژکتیو مکانیکی‌ (برای‌ مثال‌ قوانین‌ اقتصادی‌ بازار و تولید) می‌کند، فرو می‌پاشند. به‌ علاوه، این‌ وابستگی‌ جدید افراد و هم‌ چنین‌ وابستگی‌ متقابل‌ افراد جامعه‌ نه‌ تنها توسط‌ قوانین‌ ابژکتیو تنظیم‌ می‌شود، بلکه‌ نظام‌ مبادله‌ی‌ کالایی‌ نیز آن‌ را پنهان‌ می‌کند. سلطه‌ بر طبقه‌ی‌ کارگر و استثمار این‌ طبقه‌ استتار می‌شود وقتی‌ روابط‌ اجتماعی‌ بین‌ اشخاص‌ جای‌ خود را به‌ روابط‌ اجتماعی‌ بین‌ چیزها (کالاها) می‌دهد. مفهوم‌ بت‌وارگی‌ یا فتیشیسم‌ کالایی‌ که‌ مارکس‌ مطرح‌ می‌کند ریشه‌ در همین‌ بحث‌ دارد. مارکس‌ تاکید می‌کند که‌ بافت‌ ابژکتیو حاصل‌ با قوانین‌ جبرگرایانه‌اش‌ این‌ فرد تازه‌ رها شده‌ را به‌ فردی‌ انتزاعی، تهی‌ از همه‌ی‌ هنجارهای‌ اجتماعی‌ (اشتراکی) و سنن‌ و عادات‌ درونی‌ شده‌ تبدیل‌ می‌کند. به‌ این‌ ترتیب‌ زایش‌ وزوال فرد را مارکس‌ در همان‌ نظم‌ اجتماعی‌ جای‌ می‌دهد که‌ به‌ قلمرو تاریخی‌ متناسب‌ مفهوم‌ فراتاریخی‌ تراژدی‌ فرهنگ زیمل‌ بدل‌ شد. از نظر مارکس‌ بر خلاف‌ زیمل، اجتماعی‌ شدن‌ اجتماع معرف‌ امکان‌ ابژکتیو فردیت‌ تازه‌ی‌ اجتماعی‌ است، امکانی‌ که‌ می‌توانست‌ فقط‌ در جریان‌ تحولات‌ بنیادی‌ اجتماعی‌ تحقق‌ یابد. باید بر این‌ نکته‌ تاکید کرد که‌ مارکس‌ پیدایش‌ جوامع‌ ملی مانند آن‌ چه‌ انقلاب‌ فرانسه‌ در پی‌ داشت‌ را در برابر این‌ مفهوم‌ تحول‌ اجتماعی‌ نمی‌داند. تداوم‌ وجود یک‌ دولت‌ یک‌ جامعه‌ی‌ وهمی جدا از جامعه‌ی‌ مدنی، نشان‌ دهنده‌ی‌ ماهیت‌ غیر اشتراکی‌ قلمروی‌ باز تولید اجتماعی‌ است.
نظریه‌ی‌ تاریخی‌ فرماسیون‌های‌ اجتماعی‌ مارکس، که‌ در گروندریسه‌ به‌ تفصیل‌ آمده‌ است، پس‌ از جنگ‌ دوم‌ جهانی‌ در اختیار پژوهشگران‌ قرار گرفت. با این‌ وجود نظریه‌ پردازانی‌ چون‌ تونیز، که‌ بر حرکت‌ از اجتماع‌(Gemeinschaft /community) به‌ جامعه‌
(Gesellschaft/ society) به‌ مثابه‌ی‌ ستون‌ فقرات‌ تاریخ‌ مدرن‌ تاکید کرد و لوکاچ‌ توانستند این‌ مفاهیم‌ را از کتاب‌ سرمایه‌ی‌ مارکس‌ که‌ کتابی‌ غیرتاریخی‌ بود استخراج‌ کنند. مارکس‌ در سرمایه‌ کوشید ماهیت‌ نظام‌ یافته‌ و گرایشات‌ عمومی‌ سرمایه‌ داری‌ را به‌ تفصیل‌ بیان‌ کند. لوکاچ‌ در این‌ بافت‌ توانست‌ از آثار دوستش‌ ماکس‌ وبر استفاده‌ کند. نظریه‌ پردازان‌ فرانکفورت‌ نیز نسخه‌ی‌ خود از جامعه‌ شناسی‌ تاریخی‌ مارکسی‌ را از طریق‌ اندیشه‌های‌ وبر و لوکاچ‌ ارایه‌ دادند.
سوال‌ ماکس‌ وبر درباره‌ی‌ خاص‌ بودن‌ مدرنیته‌ مکمل‌ مسیله‌ای‌ است‌ که‌ مارکس‌ مطرح‌ کرده‌ است‌ – البته‌ نه‌ مارکسی‌ که‌ وبر از آثارش‌ اطلاع‌ داشته‌ – گرچه‌ روش‌های‌ این‌ دو کاملاً متفاوت‌ است. پاسخ‌های‌ وبر بر اساس‌ مفاهیمی‌ چون‌ خردورزانه‌ کردن، دیوان‌ سالارانه‌ کردن، افسون‌ زدایی‌ کردن، جنبه‌های‌ مهمی‌ از آن‌ چه‌ را مارکس‌ اجتماعی‌ شدن‌ جامعه تحت‌ حاکمیت‌ سرمایه‌ داری‌ صنعتی‌ نامیده‌ است‌ نشان‌ می‌دهد. توصیف‌ وبر از زندانی‌ شدن‌ فرد در قفس‌ آهنی‌ مدرنیته‌ درست‌ نقطه‌ی‌ اشتراک‌ او و مارکس‌ را نشان‌ می‌دهد، این‌ دو در این‌ مفهوم‌ توافق‌ کامل‌ دارند جز آن‌ که‌ مارکس‌ آزادی‌ فرد در دوره‌ی‌ پسا سرمایه‌داری‌ را پیش‌بینی‌ کرده‌ است، دوره‌ای‌ که‌ در آن‌ دستاوردهای‌ مادی‌ سرمایه‌داری‌ از میان‌ برده‌ نمی‌شود. وبر در مفاهیم‌ بنیادی‌ که‌ مطرح‌ کرده‌ است‌ بافت‌ فرهنگی‌ و سیاسی‌ قفس‌ آهنی را توصیف‌ می‌کند و این‌ همان‌ نکته‌ای‌ است‌ که‌ مارکس‌ نادیده‌ گرفته‌ است. اینان‌ هم‌ چنین‌ احتمال‌ آن‌ چه‌ را مارکس‌ تحت‌ عنوان‌ پسا سرمایه‌ داری‌ مطرح‌ کرده‌ است‌ مورد تردید قرار داده‌اند. استفاده‌ از وبر علیه‌ راست‌ آیینی‌ مارکسیستی‌(Marxist Orthodoxy) و در عین‌ حال‌ فرا رفتن‌ از حدود وبر تحت‌ هدایت‌ آموزه‌های‌ مارکس‌ وظیفه‌ی‌ لوکاچ‌ و کل‌ مارکسیسم‌ انتقادی‌ بود.
اجازه‌ بدهید مفاهیم‌ بنیادی‌ خردورزی‌ و افسون‌ زدایی‌ را از دیدگاه‌ وبر بررسی‌ کنیم. کلید اصلی‌ کل‌ مدرن‌ شدن‌ و صنعتی‌ شدن‌ از دید وبر مفهوم‌ خودورزی‌ است‌ که‌ معرف‌ نفوذ منطق‌ خردورزی‌ صوری‌ در کلیه‌ی‌ ابعاد زندگی‌ اجتماعی‌ یعنی‌ اقتصاد، فرهنگ‌ (هنر، مذهب‌ و علم)، فن‌آوری، حقوق‌ و سیاست، و زندگی‌ روزمره‌ است. این‌ منطق با اصل‌ جهت‌ گیری‌ کنش‌ انسان‌ به‌ سمت‌ قوانین‌ و هنجارهای‌ صوری‌(formal) ، انتزاعی، کمیت‌ پذیر و محاسبه‌پذیر، و دارای‌ کاربرد ابزاری‌ تعریف‌ می‌شود. اصل‌ اساسی‌ خردورزی‌ صوری‌ عبارت‌ بی‌توجه‌ به‌ افراد است‌ که‌ ابتدا در نزاع‌ بین‌ علم‌ مدرن‌ اولیه‌ و فلسفه‌ی‌ طبیعی‌ انسان‌ انگار(Anthropomorphic nature philosophy) به‌ کار گرفته‌ شد. گرایش‌ خردورزی‌ به‌ انسان‌ انگاری‌ زدایی‌ در شرحی‌ که‌ وبر در مورد افسون‌ زدایی‌ می‌دهد یعنی‌ کنار گذاشتن‌ همه‌ی‌ آن‌ چه‌ غیر قابل‌ پیش‌بینی، غیر معقول ، کیفی، حسی‌ و رمزگونه‌ است‌ هم‌ از لحاظ‌ نظری‌ و هم‌ جنبه‌ی‌ عملی‌ آن‌ در زندگی‌ تشریح‌ شده‌ است. وبر پیوسته‌ از طرح‌ خردورزی‌ به‌ منزله‌ی‌ منطق‌ خود شکفته‌ی‌ تاریخ‌ اجتناب‌ کرده‌ است. به‌ علاوه‌ او نه‌ ظهور به‌ لحاظ‌ تاریخی‌ زود هنگام‌ علم‌ را علت‌ یا جوهر خردورزی‌ می‌داند (آن‌ گونه‌ که‌ اثبات‌ گرایان‌ قرن‌ نوزدهم‌ باور داشتند) و نه‌ پیدایش‌ به‌ لحاظ‌ تاریخی‌ دیرهنگام‌ سرمایه‌داری‌ صنعتی‌ را (آن‌ گونه‌ که‌ مارکسیست‌ها باور داشته‌اند.) خردورزی‌ صوری‌ و یا افسون‌ زدایی‌ قبل‌ از این‌ها در زمینه‌ها و بافت‌های‌ بسیار متنوع‌ تاریخی‌ رخ‌ داده‌ است. حقوق‌ رومی، در قیاس‌ با حقوق‌ عرف‌ انگلیس‌(common law) در دوران‌ انقلاب‌ صنعتی، می‌توانست‌ به‌ درجات‌ بالاتری‌ از نظام‌ یافتگی‌ صوری‌ ارتقا یابد.
الهیات‌ یهود که‌ مبتنی‌ بر یکتاپرستی‌ و عدم‌ اعتقاد به‌ بت‌پرستی‌ بوده‌ است‌ بسیار افسون‌ زدوده‌ شده تر از کلیه‌ی‌ صورت‌های‌ متفاوت‌ مسیحیت‌ (دست‌ کم‌ تا کالوینیسم) است. هزاران‌ سال‌ پیش‌ از مدرن‌ شدن‌ غرب‌ دیوان‌ سالاری‌ خردورز در چین‌ وجود داشته‌ است. تنها وجه‌ مشترک‌ همه‌ی‌ این‌ حوزه‌های‌ خردمندانه سطح‌ بسیار بالای‌ انتزاع‌ است. سوال‌ این‌ است: چرا حوزه‌های‌ کم‌ و بیش‌ ناهمگن‌ و نسبتا توسعه‌ نیافته‌ی‌ خرد صوری‌ فقط‌ در اروپای‌ غربی‌ با هم‌ تلفیق‌ شدند؟ پیوند انتخابی حوزه‌های‌ سرمایه‌ داری‌ تجاری، دولت‌ – ملت‌ اولیه، علوم‌ مدرن‌ اولیه، حقوق‌ رومی‌ و غیره، یعنی‌ حضور انتزاعی‌ در همان‌ منش‌ خردورزی‌ صوری‌ شرط‌ لازم‌ بود ولی‌ شرط‌ کافی‌ نبود. خردورزی‌ صوری‌ و بخصوص‌ محاسبه‌پذیری‌ یک‌ حوزه‌ بی‌تردید با تلفیق‌ آن‌ حوزه‌ با حوزه‌ یا حوزه‌های‌ دیگر به‌ طور مستقیم‌ افزایش‌ می‌یابد. اما از دید وبر حتی‌ این‌ شرح‌ حکایت‌ از غایت‌مندی‌ (teleology) غیرقابل‌ قبول‌ دارد. تبیین‌ خود او، که‌ هیچ‌گاه‌ آن‌ را چیزی‌ بیش‌ از بهترین‌ فرضیه‌ی‌ جایگزین‌ نمی‌دانست، این‌ بود که‌ بقای‌ عناصر سنتی، شبه‌ افسونی، و نامعقول‌ در اخلاقیات‌ اقتصادی‌ مذاهب‌ دنیا، فرایند خردورزانه‌ شدن‌ را در همه‌ جا بازداشته‌ است، به‌ جز در بافت‌ اخلاقیات‌ زاهدانه‌ی‌ دنیوی‌ جهان‌ پروتستان. بدون‌ اخلاقیات‌ دارای‌ انگیزه‌ی‌ نابخردانه‌ و با این‌ وجود بسیار خردورزانه‌ی‌ کالوینیسم، و بخصوص‌ پیوریتنیسم، امکان‌ تحقق‌ نقطه‌ی‌ عطف‌ مدرنیته‌ی‌ غربی، سازمان‌ خردورزانه‌ی‌ کار آزاد، بر مبنای‌ صرفه‌جویی‌ و انضباط‌ کار هرگز وجود نداشت.
نظریه‌ی‌ وبر درباره‌ی‌ اخلاقیات‌ پروتستان‌ و روح‌ سرمایه‌داری‌ همان‌ بافتی‌ را به‌ تصویر می‌کشد که‌ مارکس‌ تحت‌ عنوان‌ اجتماعی‌ شدن‌ اجتماع ، تونیز تحت‌ عنوان‌ حرکت‌ از اجتماع‌ به‌ جامعه، و زیمل‌ تحت‌ عنوان‌ کلی‌ تراژدی‌ فرهنگ از آن‌ نام‌ برده‌اند. تاکید بر نقش‌ مذهب‌ بازمانده‌ی‌ نوعی‌ تعبیر ایده‌آلیستی تاریخ‌ نیست، بلکه‌ آن‌ حوزه‌ از آگاهی‌ روزمره‌ را که‌ باید تغییر داده‌ شود تا زمینه‌ی‌ تحولات‌ گسترده‌تر اجتماعی‌ فراهم‌ شود، موردتوجه‌ قرار می‌دهد. در حرکت‌ از اجتماع‌ (community) (که‌ بر هنجارهای‌ شبه‌ طبیعی، غیر معقول‌ و سنتی‌ استوار است) به‌ جامعه‌ (society) (مبتنی‌ بر ظهور فردیت‌ در بافتی‌ که‌ از لحاظ‌ صوری‌ خردورزانه‌ است)، وبر توانست‌ توجه‌ خود را بر آن‌ منش‌های‌ گروهی‌ رفتار، مفاهیم، توجیه‌ و هنجارهای‌ پروتستانیسم‌ متمرکز کند که‌ هم‌ بنیادهای‌ اشتراکی‌ زندگی‌ را از بین‌ برد، هم‌ ظهور فردیت‌ را موجب‌ شد و هم‌ تلفیق‌ آن‌ در نظام‌های‌ صوری‌ خردورز را.
سرانجام، یکی‌ دیگر از مفاهیم‌ وبر را باید مورد تاکید قرار دهیم، مفهوم‌ دیوان‌ سالاری‌ از دید وبر، خردورزانه‌ شدن‌ دولت، مشروعیت‌ سلطه‌ بر اساس‌ قانون‌ خردورزانه‌ی‌ حقوق، همیشه‌ شکل‌ سازمانی‌ سلسله‌ مراتبی‌ دیوان‌ سالاری‌ را می‌گیرد. اما در دنیای‌ کاملا خردورز شده‌ی‌ مدرن، دیوان‌ سالاری‌ (بوروکراسی) در آن‌ محدوده‌های‌ اولیه‌اش‌ باقی‌ نمانده‌ است. احتمالا به‌ استثنای‌ بازار سرمایه‌داری، دیوان‌ سالاری‌ خود را به‌ مثابه‌ی‌ کارآمد ترین‌ روش‌ سازمان‌دهی‌ همه‌ی‌ حوزه‌های‌ زندگی‌ از دولت‌ گرفته‌ تا نیروهای‌ نظامی، از مذهب‌ گرفته‌ تا آموزش‌ و پرورش‌ نشان‌ داده‌ است، و لذا سرانجام‌ به‌ حوزه‌ی‌ فرهنگ‌ نیز راه‌ یافته‌ است. مفهوم‌ بوروکراسی‌ اساس‌ بحث‌ وبر علیه‌ مارکس‌ است. نظام‌ تولید مدرن‌ وقتی‌ دیوان‌ سالارانه‌ شد، می‌توانست‌ فقط‌ به‌ بهای‌ از بین‌ رفتن‌ کارآیی‌ صنعتی‌ مردم‌ سالارانه‌ (دموکراتیزه) شود. دولت‌ مدرن‌ و دستگاه‌ نظامی‌ آن‌ را، وقتی‌ دیوان‌ سالارانه‌ شد، می‌توان‌ نابود کرد اما فقط‌ دشمنانی‌ که‌ همان‌ قدر سازمان‌ یافته‌ باشند چنین‌ امکانی‌ را دارند. بنابراین‌ اهداف‌ مارکسیستی‌ آزادی‌ و ثروت‌ مادی‌ با هم‌ و با شیوه‌های‌ پیشنهادی‌ کسب‌ سیاسی‌ قدرت‌ ناسازگارند. چالش‌ آن‌ دسته‌ از مارکسیست‌های‌ انتقادی‌ که‌ می‌کوشند به‌ تلفیقی‌ از مارکس‌ و وبر دست‌ یابند، در همین‌ نکته‌ نهفته‌ است.
ما فقط‌ می‌توانیم‌ بر پیامدهای‌ نوعی‌ ترکیب‌ مارکس‌ – وبر در نظریه‌ی‌ فرهنگ‌ تکیه‌ کنیم. مفاهیم‌ از بین‌ رفتن‌ اجتماع‌ و افول‌ سوبژه‌ی‌ فردی‌ را جرج‌ لوکاچ‌ در اوایل‌ کارش‌ مطرح‌ کرد. نظریه‌ی‌ رمان‌ (۱۹۱۴ – ۱۹۱۶) (که‌ اثری‌ پیشا مارکسیستی‌ است) و تاریخ‌ و آگاهی‌ طبقاتی‌ (۱۹۲۰ – ۱۹۲۲) که‌ از متون‌ اولیه‌ی‌ مارکسیسم‌ انتقادی‌ است‌ بیش‌ از همه‌ برای‌ نظریه‌پردازان‌ فرانکفورت‌ شناخته‌ شده‌ بود. با این‌ وجود در همان‌ سال‌های‌ ۱۹۰۹ -۱۹۱۰ لوکاچ‌ مفهوم‌ اجتماعی‌ شده‌ و جامعه‌ی‌ مدنی‌ مارکس‌ رابا مفهوم‌ خردگرایی وبر تلفیق‌ کرد تا ظهور و بحران‌ هم‌ زمان‌ فردیت‌ را نشان‌ دهد. لوکاچ‌ نه‌ تنها بر تلفیق‌ تعیین‌ کننده‌ی‌ فرد با یک‌ نظام‌ ابژکتیو غیر فردی‌ تاءکید کرد، بلکه‌ مقوله‌ی‌ افسون‌ زدایی‌ را به‌ این‌ نمادها و محتوای‌ حسی‌ زندگی‌ که‌ تا آن‌ زمان‌ مواد شکل‌های‌ هنری‌ را تامین‌ کرده‌ بود، بسط‌ داد. به‌ این‌ ترتیب‌ او توانست‌ بحران‌ فرهنگ‌ را نه‌ تنها در سوی‌ سوبژکتیو (ذهنی) آن‌ (آن‌ گونه‌ که‌ زیمل‌ عمل‌ کرد) تحت‌ عنوان‌ بحران‌ فرد، بلکه‌ در سمت‌ ابژکتیو (عینی)، در سمت‌ آثار و حتی‌ کل‌ انواعی‌ (ژانرهایی) که‌ دارند مسیله‌ساز می‌شوند، کشف‌ کند. تاریخ‌ نمایش‌ لوکاچ‌ بحران‌ شکل‌ نمایش‌ را نشان‌ داد و نظریه‌ی‌ رمان‌ او بحران‌ حماسه‌ی‌ کهن‌ و سلف‌ مدرنش‌ رمان‌ را به‌ تصویر کشید. نابودی‌ اجتماع‌ و پیوندهای‌ تازه‌ی‌ افراد از طریق‌ چیزها یا روابط‌ شییی‌ شده‌ی اجتماعی‌ به‌ بحران‌ کل‌ زیباشناسی‌ مبتنی‌ بر ارتباط‌ انجامید. مقاله‌ی‌ مارکسیستی‌ فرهنگ‌ قدیم‌ و جدید (۱۹۱۹) این‌ نتیجه‌ی‌ مختصر و مفید را می‌گیرد که‌ مارکس‌ خود گاهی‌ شک‌ داشته‌ است: فرهنگ‌ در طی‌ دوران‌ سرمایه‌داری‌ فروپاشیده‌ است. اما لوکاچ‌ قبل‌ از آن‌ که‌ به‌ مارکس‌ برسد، کوشش‌ می‌کرد کمی‌ محتاطتر عمل‌ کند. برای‌ مثال‌ او در این‌ بافت‌ کاوش‌ می‌کرد: افول‌ فرهنگ‌ از شروع‌ جامعه‌ی

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   ایدئولوژی، اگو، برای، مرحله¬ی،