ارزش ِ اخلاقی و مبلّغ ِ شکّاکیّت ِ مطلق و نفی ِ «وجود» است و در درون ایدئولوژی‌ای جای می‌گیرد که ترویج نفی‌گرایی را تکلیفی اخلاقی می‌شمارد. عام¬ترین معنای فلسفی این اصطلاح گهگاه به نظریاتی نسبت داده می‌شود که مدعی‌است، «عدم» واقعاً به معنایی وجود دارد، و یا وجود را واهی و غیر واقعی می‌داند و فراگذشتن از آن را از طریق تجربه عدم می‌جوید (شایگان، 1382، ص 113). اما در زمینه اخلاقی، نیهیلسیم به آرایی تعلق می‌گیرد که منکر هرگونه وجه امتیاز میان خیر و شر هستند.
توماس نیِگل (سال هشتم، ص 100) معتقد است: «پوچی وضع ما نه ناشی از تضاد بین انتظارات ما و دنیا، بلکه ناشی از تضادهای درونی خودمان است». این سخن بدان معناست که ما «اغلب زندگی را به نام‌های تلخی می‌خوانیم، اما تنها آن هنگام چنین می‌کنیم که خود تلخ و تاریکیم و زندگی را خالی و عبث می‌پنداریم، هنگامی چنین می‌کنیم که روح ما به سرگردانی در مکان‌های متروک رفته باشد و قلب ما سرمست از خویشتن بینی مفرط است» (همان).
در نیهیلیسم، نخست سرخوردگی و وازدگی از نظم و نظام موجود به میان می آید و سپس ناتوانی نسبت به ارزش های موجود در ذهن، دامن می گسترد و سرانجام نسبت به آنچه که هست کینه و کدورت سر می گیرد. در نیهیلیسم یا نیست¬انگاری، فقدان هدف اجتماعی، بی معیاری و نداشتن و نپذیرفتن شاخص و میزانی جهت سنجش امور مطرح است. این نگرش که منشأ آن را باید در جوامع اولیه یافت، نوعی ترک دنیا کردن، خودفراموشی، بی اعتنایی و بی اعتقادی نسبت به هدف دار بودن عالم، و اظهار عجز درباره توان ذهنی و فکری آدمی را به دنبال دارد. شکاکیت افراطی نسبت به همه چیز و نفرت از حیات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و تربیتی و بیهودگی آنها، از منشأهای تکوینی نیهیلیسم و مایه های ابتدایی آن است (آراسته خو، 1381، ص 103).
یک نیهیلیست پی جوی حقیقت نیست، زیرا در نگاه او حقیقتی وجود ندارد. حقیقت طلبی ، دست کم نیازمند این پیش فرض است که فرد قایل به حقیقتی پیشین باشد که بتواند به آن دست یابد. اما از آن جا که نیهیلیست، بنیان‌ها را درهم می‌ریزد، به دنبال امر استعلایی نخواهد بود. نیهیلیست، مقاومت عملی و عقلانی در برابر واقعیت‌های بیرونی و درونی را بیهوده می‌شمارد و لذا تن می‌سپارد و تسلیم می‌شود، ولی در این هم رأیی و همراهی ظاهری، هرجا که بتواند فرصتی دست دهد، به آن ضربه می‌زند. روح یک نیهیلیست با درون و بیرون سر سازش ندارد و جدال دائمی را در دو جبهه پی‌گیری می‌کند. به واقع، طغیان علیه خود و شورش علیه جامعه، نتیجه‌ی معرکه‌های جانفرسای جنگ و ستیز با جامعه و ساختارهایش و با خویشتن و ظرفیت هایش است.
فئودور داستایفسکی دررمان “یادداشت‌های زیرزمینی”، شخصیتی را به تصویر می‌کشد که در یک زیست زیرزمینی، انزوا پیشه کرده است و دست به هیچ کاری نمی‌زند. او دائما انگیزه‌ها، اهداف و آرمان‌های خود و دیگران را زیر سؤال می‌برد. قهرمان داستایفسکی، وقتی از انگیزه‌ها و دلیل اعمال خود و دیگران می‌پرسد، تلاش می‌کند بر بحران معنای خویش فایق آید، اما آن هنگام که جستجوی معنا به بن بست می‌رسد، دست روی دست می‌گذارد و خود را به حالت تعلیق درمی‌آورد. نویسنده¬ی یادداشت‌های زیرزمینی، حالت بی تفاوتی، انزوا و تعلیق را ثمره‌ی اجتناب ناپذیر هرگونه پرسش و ابهام عمیق درباره‌ی ارزش‌ها، عنایات و بالاخره معنای زندگی و عالم انسانی، می‌داند.
قهرمان داستایفسکی، همان وضعیتی را دارد که «آلبر کامو» در بیگانه توصیف می‌کند. کامو انسانی پوچ را توصیف می‌کند که بدون تمنا، علی رغم بی احساسی دنیا نسبت به خودش، زندگی می‌کند. چنین شخصیتی بی آن که در مورد فقدان هرگونه بنیان عقلانی برای زندگی، غفلت ورزد، یا آن را انکار کند، از زندگی تا آن جا که ممکن است استقبال می‌کند (ولف، سال هشتم، ص 32). او می‌داند که بین خواست ما (که جهان معقول، منظم و دارای لطف و عنایت باشد) و واقعیت خاموشی، بی روحی و بی احساس آن، تضادی آشتی ناپذیر وجود دارد. بنابراین هنگامی که اعتراض هایش به جایی نمی رسد، آن هنگام، انزوا طلب و گوشه نشین می‌شود.
در واقع کسی که به پوچی می‌رسد، گویی «بیگانه‌ای» است در این جهان که برای او جهان بیش از هر چیز غیرقابل درک است: «احساس پوچی، احساس جدایی انسان و زندگی است. انسان، هنرپیشه‌ای است که روی صحنه آمده، اما صحنه پردازی برایش آشنا نیست و نمی‌داند کدام قسمت از نمایشنامه را باید اجرا کند و همواره احساس عدم تعلق و آوارگی می‌کند (زین پیرویتس، 1378، ص 44)».

نیهیلیسم صور و اقسامی دارد که از باب نمونه می توان به «نیهیلیسم معرفت شناختی» که به معنای انکار و نفی وجود هر نوع معرفت و هیچ یا نیست انگاشتن معرفت است، اشاره کرد. همچنین می توان از نیهیلیسم مابعدالطبیعی نام برد، که به یک اعتبار به معنای نفی، انکار و نیست انگاشتن عالم واقع و جهان بیرون از ذهن است. این دو صورت نیست انگاری در واقع اقسامی از مراتب خاص از بسط نیهیلیسم تاریخی فرهنگی است (زرشناس، 1386، ص 13).

2-3) تاریخچه نیهیلیسم:
درباره تاریخچه استفاده از لغت nihil باید گفت که این کلمه توسط صاحبان کلیسا در زمان انتقاد و حمله به شک گرایی کلاسیک و مکتب کلبیون استفاده می شد، اما برای اولین بار نیهیلیسم در فلسفه مدرن به عنوان یک لغت فلسفی، در نامه¬ی فردریش هرمان یاکوبی (1743-1819) به فیشه (1799) نگاشته و ثبت شد. یاکوبی که منتقد کانت و یک ایده آلیسم پساکانتی است، بیان کرد که از نیهیلیسم نگران و دلسوخته است (همان، ص 11).
این اصطلاح در قرن نوزدهم در روسیه و در اوایل دوران حکومت الکساندر دوم گسترش یافت. ایوان تورگینف بود که در رمان مشهور پدران و پسران (1862) این واژه را از طریق شخصیت بازاروفِ نیهلیست مشهور کرد. تورگینف این عنوان را برای آن گروه از روشنفکران ِ روس به کار برد که از کُندگامی ِ اصلاحات سرخورده بودند و از ایمان ِ پیشینیان ِ خود به لیبرالیسم دست برداشته و هوادار ِ نابود کردن ِ نظام ِ موجود با هر وسیله بودند. مهمترین نظریه پرداز ِ این گروه در روسیه د. ای. پیسارف ( 1840-68 ) بود که در رُمان ِ تورگینف با نام ِ بازاروف تصویر شده است. وی عنوان ِ نیهیلیست را با افتخار برای خود پذیرفت و بسیاری از انقلابی های نسل ِ بعد، از وی پیروی کردند. اما بزرگ ترین شخصیّت ِ نیهیلیست در میان این ِ آنارشیست¬های روس میخائیل باکونین (1814-76) بود که گفته اند نه تنها نظام ِ قانونی بلکه هرگونه نظامی را رد می کرد، حتّا نظام ِ دیکتاتوری ِ انقلابی را؛ و رستگاری را در برافکندن ِ نظام ِ جامعه ی موجود می دید. ایدئولوژی ِ او سه اصل داشت: (الف) تبلیغ ِ بی دینی؛ (ب) نابودی ِ دولت؛ (پ) گزیدن ِ طغیان به جای ِ عمل ِ سیاسی. آنارشیسم ِ نیهیلیستی هرچند در کشورهای واپس مانده ای که قشر ِ دهقانی ِ سرکوفته داشتند (مانند ِ روسیه، ایتالیا، اسپانیا) نفوذ کرد، ولی به طور ِ کلّی در جریان ِ تطوّر ِ فلسفی و سیاسی ِ آنارشیسم، که با پرودون آغاز شد و کروپاتکین آن را از سر گرفت، انحرافی شمرده می شود. این عنوان بعدها برای جنبش های تندرو ِ گوناگون در خارج از روسیه به کار رفت، چنانکه پیروزی ِ نازیسم درآلمان «انقلاب ِ نیهیلیسم» نامیده شد، و در روزگار ِ ما برخی از تندروان ِ چپ ِ نو را نیهیلیست نامیده اند. (آشوری، 1387، ص 322)
این تفکّر در نتیجه ویرانی‌های حاصل از دو جنگ جهانی اروپا رشد گسترده‌ای کرد و به ساقط کردن نمودها و امور عینی و ذهنی و بی‌ارزش دیدن همه آنچه که وجود دارد، رو کرد، چرا که گرایش و طلب نیهیلیسم غالباً به دنبال شکست‌ها و مواجه شدن با موانع سنت‌ و سرخوردگی‌های مختلف رخ می‌نماید (آراسته خو، 1381، ص 878).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   - قسمت 6

2-4) نیهیلیسم نیچه¬ای
نیچه از معروف ترین فیلسوفانی است که نظریات او در قالب فلسفه نیست¬انگاری بیان شده است. او در کتاب «اراده معطوف به قدرت »، خود را «نخستین نیست انگار کامل عیار اروپا» می نامد (نیچه، 1382، ص 56)، و در واقع دعوی آن را دارد که از نیست انگاری عبور کرده است . وی بر خلاف دیگر مفسران نیهیلیستی، یک فیلسوف، زبان شناس و مردم شناس و از همه مهمتر یک استاد دانشگاه بود، از این جهت نوشته ها و آثار او در باب نیست¬انگاری از ابعاد و محتوای پیچیده ای برخوردار است. از دیدگاه نیچه، نیهیلیسم یک کاتالیزاتور یا تجزیه کننده و یک حادثه تاریخی است که بی ارزش شدن تمامی ارزش ها را در پی دارد (غفوری، 1379، ص 47).
او معتقد است «نیست‌انگاری ریشه‌ای (رادیکال)، اعتقاد به دفاع‌ناپذیر بودن مطلق هستی است در زمانی که پای عالی‌ترین ارزشهایی که آدمی باز می‌شناسد، در میان باشد، و از این گذشته، بازشناسی این مسئله که ما فاقد کمترین حق برای مفروض داشتن یک فراسوی الهی یا اخلاقی برای چیزها هستیم؛ این بازشناسی پیآمد پرورش راست¬گویی است و این راست-گویی خود پیآمد ایمان به اخلاق» (نیچه، 1378، ص 29). در واقع، نیچه نیست انگاری را محصول بسط «ارزشهای بزرگ و آرمانهای » مابعدالطبیعی تمدن غرب ، آنگاه که تا به نهایت آن بسط یافته باشند، می داند.
نیچه، آغاز نیست انگاری را نفی رویکرد شادخوارانه و به تعبیر او، زندگی گرایانه دیونوسوسی توسط رویکرد مبتنی بر عقلانیت اخلاقی آپولونی در یونان می داند. به اعتقاد او، با ظهور اندیشه سقراطی و سپس مسیحی، مابعدالطبیعه سقراطی-مسیحی ای پدید آمد که به عنوان باطن تفکری غرب، ارزش هایی را پدید آورد. این ارزش های مابعدالطبیعی که مبنای تمدن سقراطی-مسیحی است، اینک و در پایان تمدن مدرن و به اعتباری آغاز پست مدرن، گرفتار بحران گردیده و به انکار خود برخاسته است. او این سیر انکار ارزش های مابعدالطبیعی تمدن سقراطی-مسیحی توسط خود آن تمدن را همان نیهیلیسم یا نیست انگاری می نامد (لی ، 1973، صص 22-24).
نیچه می پرسد: «چرا در این هنگام بر آمدن نیست انگاری باید ضروری باشد؟» و پاسخ می-دهد: «زیرا که ارزش های کنونی ما از آن رو به این نتیجه؛ یعنی به نیست انگاری می رسد که انگاری حاصل منطقی ارزش های بزرگ و آرمان های عالی ما است و آن نیز هرگاه درباره آن تا به انجام بیندیشیم– زیرا که نخست باید نیهیلیسم را بخوبی دریافت و چشید تا بتوان فهمید و به این حاصل رسید که براستی ارزش این ارزشها چه بوده است…. هنگامی رسد که به ارزشهای تازه ای نیازمندیم…» (نیچه، 1382، ص 56).
ارمغان نیچه ارزیابی دوباره همه ارزشهاست. همان گاه که جان کودک می شود و به آفرینندگی دست می یازد: ‹‹مرا پاس می دارید؛اما چه خواهد شد اگر روزی تندیس این پاس داشت فروافتد؟ بپایید که این تندیس افتان شما را خرد نکند! شما آن گاه که مرا یافتید هنوز خودرا نجسته بودید. مومنان همه چنین اند. ازین رو ایمان چنین کم بهاست. اکنون به شما می گویم که مرا گم کنید و خود را بیابید. و تنها آن گاه که همگان مرا انکار کردید، نزد شما باز خواهم آمد. براستی آن گاه گم¬گشتگانم را با چشمی دیگر خواهم جست؛ با عشقی دیگر به شما عشق خواهم ورزید، و دیگر بار دوستان من خواهید بود و فرزندان یک امید. آن گاه نزد شما باز خواهم آمد تا نیمروز بزرگ را با شما جشن گیرم.و نیمروز بزرگ آن گاه خواهد بود که انسان در میانه راه خویش، میان حیوان و ابر انسان، ایستاده باشد و رهسپاری خویش به شامگاه را چون برترین امید خویش جشن گیرد؛ زیرا که این راهی ست به بامدادی نو. آن که همیشه شاگرد می ماند آموزگار خود را پاداشی بسزا نمی دهد…» (نیچه، 1379)
نیچه میل غریبی به ساحت غریزی بشر دارد؛ و ستیز او با ارزشهای سقراطی ـ مسیحی و بخصوص مسیحیت، از آن روست که معتقد است : «مسیحیت با اخلاقیات خود، شادخواری لذّت طلبانه نفسانیِ غریزی یونانی ـ که نیچه از آن تحت عنوان گرایش «دیونوسوسی » نام می برد ـ را از بین برده است و ابرمرد نیچه ، به یک اعتبار، مظهر احیای این روحِ غریزی نفسانی و حتی سیطره جوست» (نیچه، 1382، ص 31). این ابرمرد از دل همان فرهنگ غربی برخاسته و ماهیتی غربی دارد. نیچه در تبیین ماهیت غربی او، این تمثیل را به کار می گیرد که «آنچه زخم ماست ، مرهم و دوا هم هست» (هالینگدل ، 1985). در واقع، او راه عبور از نیست انگاری مطروحه خود را نیز، دقیقاً در افق تمدن غربی و بازگشت به سرچشمه های باستانی آن می داند.
نیچه در اراده معطوف به قدرت نیهیلیسم را به دو قسم فعال و منفعل تقسیم می کند. او نیهیلیسم فعال را نیست انگاری خویشتن و نیهیلیسم منفعل را نوعی ضعف، فرومایگی دنیوی و پوچی دغدغه های دنیوی معرفی می کند.
او نیست انگاری منفعل را مترادف غرق گشتن در دغدغه های میانمایه زندگی روزانه ، و نیست انگاری فعال را نیست انگاری درازدستِ گرفتار بی معنایی که به نفی خود می پردازد، می داند.
هم¬چنین علل نیست انگاری از منظر نیچه عبارتند از:
«1- گونه عالیتری وجود ندارد، یعنی کسانی که باروری و قدرت نهی‌ناشدنی‌شان ایمان به انسان را تداوم بخشد.
2- گونه پست‌تر(توده جامعه)، فروتنی را از یاد می‌برد و نیازهایش را تا حد ارزشهای کیهانی و متافیزیکی بزرگ می‌کند. به این ترتیب کل هستی عوام‌پسندانه می‌شود، تا آنجا که توده استیلا می¬یابد، به استثنا‌ها زور می¬گوید و در نتیجه آنان ایمان به خویش را از دست می‌دهند و نیست‌انگار می‌شوند» (نیچه، 1378، صص 42-43).
نیچه موقعیت فرهنگی اروپا در عصر جدید را این