سرودن شعر و پرداختن به بحران علم و ایدئولوژی در دوران جدید، شکل گرفت. و در نهایت به صرف نظر از سرودن شعر و پیوستن به فلسفه هگل منجر شد. اشتیاق رمانتیک مارکس به شعر گفتن به سبک فلسفی فیخته و شلینگ و شلگل، در تضاد میان آن چه باید باشد، و آن چه هست، دیری نپایید که از فلسفه¬ی هگل سر درآورد. انتقاد مارکس از ماهیت کسل-کننده¬ی واقعیت منعکس در اشعارش، نخستین نقد او از فئودالیسم بورژوازی آلمان بود. تغییر و تحولات قرن هجدهم همراه با انقلاب کبیر فرانسه، شرایط را طوری رقم زد که هنر به عنوان محصول و دارایی جمع کوچکی از بورژوازی قرار گرفت و از ماهیت فردی برخوردار گردید.
دوره¬ی زیبایی¬شناسی در تکامل طبقه¬ی عوام در آن نقطه¬ای به پایان رسید که منافع بورژوازی از منافع جامعه به طور کلی جدا شد. در طی زمان، نگرش بورژوازی نسبت به هنر به طور صریحی عمل¬گرایانه گردید و مسائل هنر در همه جا مقید به مسائل کارو کسب و سیاست شد. به دنبال مبارزه¬ای که برای آزادی تجارت و حمایت¬های گمرکی در گرفته بود، تلاش برای آزادی زیبایی-شناسی نیز آغاز شد و آن هنگام که بورژوازی قدرت و سلطه¬ی سیاسی به دست آورد، مسائل تاریخ و هنر همه¬ی اهمیت اجتماعی خود را از دست داد و تبدیل به دارایی جمع کوچکی از دانشوران و اهل تحقیق شد(لیف¬شیتز، ص34).
بحث¬های اولیه مارکس درباره¬ی هنر، مربوط به اندیشه¬های او درباره¬ی هنر دوران باستان است.مارکس در گروندریسه در بحث پیرامون هنر و ادبیات یونان باستان استدلال می¬کند که هنر و ادبیات جامعه¬ی باستان بر اشکال اجتماعی و سیاسی و فرهنگی، و به طور کلی تحولات اجتماعی از قبیل ساختارهای سیاسی، اساطیر و حاکمیت و… مبتنی است. مارکس این سوال را مطرح می¬کند که چگونه است که ادبیات و هنر یونان باستان هنوز به عنوان یک شکل والا و دست نایافتنی از هنر باقی است، در حالی که تحولات اجتماعی و سیاسی همراه با آن مدت ¬که از بین رفته است. در واقع مارکس به نظریه¬ی مترقی¬ای قائل است که بر حسب آن، انسان¬ها تحولات و دوران¬هایی اجتماعی متفاوتی از پی هم پشت سر گذاشته¬اند. نظام قبیله¬ای ، زمین¬داری (فئودالیسم)، نظام سرمایه¬داری بورژوازی و در نهایت کمونیسم، که هر دوره تحول هنری و فرهنگی خاص خود را دارد. مثال هنر یونان از دیدگاه مارکس و پاسخ پوزیتیویستی که شهرت چندان خوبی در میان منتقدانش ندارد، به برهان کودکی انسانیت مشهور است. مارکس شکوه هنر باستان را مربوط به دوران کودکی بشریت می¬داند. و معتقد است اگر شکوه و کمال هنر یونان با برده¬داری باستان در تناسب نبوده است، به این دلیل نیست که هنر با بستر خود در تعارض بوده است، بلکه بر عکس این هنر فقط در آن بستر می‏توانسته رشد کند.
3-2 الگوی زیر بنا و روبنا
دیدگاه مارکس و انگلس در رابطه با هنر، در راستای ماتریالیسم تاریخی و الگوی زبر بنا و روبنا، بنیان نهاده شده است. روابط اجتماعی میان نیروهای انسانی، روابط فرهنگی و رشد و تولید هنر و ادبیات، همگی به شیوه¬ی تولید و زندگی مادی بستگی دارد. ریشه¬ی این برداشت ماتریالیستی از هنر و ادبیات و فرهنگ، در ایدئولوژی آلمانی و در میان پاره¬گفتار مشهور مارکس و انگلس است که «تولد اندیشه‏ها، مفهوم¬ها و آگاهی در وهله¬ی نخست مستقیماَ با مراوده¬ی مادی انسان، و زبان زندگی واقعی در هم تنیده است. تصور کردن، اندیشیدن، مراوده¬ی معنوی انسان¬ها این¬جا چون برون ریزی مستقیم رفتار مادی انسان¬ها پدیدار می¬شود»(مارکس، ص 297). و عبارت کامل¬تر این دیدگاه در مقدمه¬ای بر نقد اقتصاد سیاسی آمده است، «انسان¬ها در تولید اجتماعی زندگی خود وارد روابط معینی می¬شوند که اجتناب¬ناپذیر و مستقل از اراده¬ی آن¬هاست، و این همان روابط تولیدی است که با مرحله¬ی معینی از تکامل نیروهای تولید مادی¬شان تناسب دارد. مجموع این روابط تولیدی ساختار اقتصادی جامعه است که بر شالوده¬ی آن روبنایی حقوقی و سیاسی قرار می¬گیرد»(ایگلتون، 1383، ص 28). الگوی زیربنا و روبنا تمام روابط تولیدی را بر حسب زیربنای مادی توصیف می¬کند. و روبنا دارای شکل¬های معینی از آگاهی اجتماعی نیز هسنتد که ایدئولوژی نام می¬گیرد. کارکرد ایدئولوژی نیز قوام بخشیدن به قدرت طبقه¬ی حاکم است. از این رو هنر بخشی از روبنای ایدئولوژیک جامعه است. هنر بخشی از آن ساختار پیچیده¬ی ادراک اجتماعی است که می¬تواند موقعیتی فراهم آورد که طبقه¬ای سرنوشت طبقه¬ی دیگر را به دست بگیرد و یا طوری طبقات را سرکوب کند که طبیعی به چشم بیاید. گئورگی پلخانف منتقد مارکسیسم و از نظریه¬پردازان، “نظریه¬ی بازتاب” است می¬گوید:« ذهنیت اجتماعی هر عصری را روابط اجتماعی آن عصر می¬سازد. این معنی هیچ¬جا به اندازه¬ی تاریخ هنر و ادبیات آشکار نیست»(همان، ص 30). ناگفته نماند که از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی انسان¬ها در تعیین این ذهنیت آزاد نیستند؛ تفکر انسان¬ها را شرایط مادی و شیوه¬ی تکامل اقتصادی¬شان تعیین می¬کند. ایگلتون می¬گوید برای دریافت شاه لیر، دونسیاد یا اولیس تنها نمی¬توان به تفسیر نمادها و مطالعه¬ی تاریخ ادبی آن¬ها اکتفا کرد، بلکه برای درک این آثار باید روابط پیچیده و غیر¬مستقیم میان این آثار و ایدئولوژی¬هایی که در آن ساخته و پرداخته شده¬اند، بررسی کرد.(نک: همان، ص 30).
مارکس در بررسی رابطه میان زیربنا و روبنا، هنر را به عنوان پیچیدگی و غیرمستقیم بودن این ارتباط مثال می¬زند. او این ارتباط را ارتباط نامتوازن توسعه نیروهای مادی با تولید هنری می¬نامد و مرادش از این تعریف این است که هنر ارتباط پیچیده¬ای با زیربنای خود دارد. این رابطه به طور مستقیم توسط نیروهای مادی تعیین نمی¬شود، بلکه اشاره به استقلالی است که ایدئولوژی می¬تواند از زیر بنا و مناسبات تولید داشته باشد. مثال هنر یونان از دیدگاه مارکس بیان¬گر همین امر است. هنر یونانی با آن شکوه و کمال در بطن جامعه¬ای به وجود آمده است که شرایط سیاسی¬اش نظام برده¬داری است. این ناهمخوانی ایدئولوژی هنری و زیربنای اجتماعی از دیدگاه مارکس تامل¬برانگیز است.
4-2 پس از مارکس و آغاز هنر انقلابی و زیبایی¬شناسی مارکسیستی
بعد از مارکس و انگلس و انترناسیونال اول و دوم و تشکیل اتحادیه¬های کارگری در کشورهای اروپایی و بعدها پس از پیروزی انقلاب اکتبر روسیه و پیروزی پرولتاریا و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا ، اندیشه¬های واقع¬گرایانه و رئالیستی در شوروی و نظریه¬ی بازتاب پلخانف و رئالیسم سوسیالیستی شوروی اوج گرفت. از آنجاییکه ریشه¬های تاریخی زیبایی¬شناسی مارکسیستی از بطن نظریات مارکسیست¬های ارتدکس یا همان کمونیست¬های رسمی شوروی رشد کرده است، لازم به سیر تاریخی مختصری در تاریخ فرهنگی و سیاسی روسیه و بررسی اجمالی نظریات متفکران شوروی است. در آغاز قرن نوزدهم و در طی دوران استبداد تزاری، روسیه¬ی قبل از انقلاب در عقب¬ماندگی فرهنگی و سیاسی و هنری عمیقی به سر می¬برد. پیشرفت سرمایه¬داری در این کشور به نسبت دیگر ممالک همسایه یا همان دولت¬های اروپای غربی، دیر آغاز شده بود و در این کشور نظام سرواژ حاکم بود. به اعتقاد مارکس در ایدئولوژی آلمانی تمام ساختار درونی یک ملت به مرحله¬ی تکامل تولید و مراوده¬ی داخلی و خارجی آن بستگی دارد و بارزترین درجه¬ی تکامل یک ملت و دولت به تقسیم کار درون آن ملت دیده می¬شود. و مراحل گوناگون تکامل در تقسیم کار با اشکال مختلف مالکیت متناظر است. در واقع مرحله-ی موجود تقسیم کار در هر دوره¬ای، روابط افراد را با یکدیگر نسبت به مواد، ابزار و محصول کار تعیین می¬کند. و در نهایت به اعتقاد این نظریه¬پرداز که تاریخ را از منظر مادی و مناسبات و روابط تولید می-نگریست، نخستین شکل مالکیت، مالکیت قبیله ایست. این مالکیت به دوران ابتدایی و نخستین و طبیعی تاریخ بشر متعلق است. ساختار اجتماعی این نظام، سران پدرسالار، زیردستان و در نهایت بردگان. اقوام و قبیله های ابتدایی به این شیوه امرار معاش می¬کردند. شکل دوم مالکیت اشتراکی باستانی است که از اتحاد چند قبیله داخل یک شهر با فتوحات و غلبه بر یکدیگر حاصل می¬شوند. مالکیت در این نظام جمعی و همراه با برده¬داریست. پس از دوران باستان، سومین شکل نظام اجتماعی و اقتصادی فئودالیته است. فئودالیته یا ملک¬داری که نمونه بارز آن سرف¬داری روسیه است، بر خلاف دوران باستان که از شهر و اراضی کوچک آغاز می¬شد، از روستا و از طریق مالکیت زمین آغاز شد. به این ترتیب با شکل¬گیری فئودالیته در سده¬های میانی راه برای دوران روشنگری و انقلاب صنعتی و به مرور برای شکل¬گیری چهارمین شکل نظام اجتماعی، یعنی سرمایه¬داری باز می¬شود. و سرمایه¬داری در نهایت به آخرین شکل نظام سیاسی و اجتماعی و اقتصادی که همان کمونیزم و مالکیت اشتراکی است می¬انجامد.(نک: مارکس، ص 288 و 289). از آن جایی که روسیه اولین سرزمین و زمینه¬ی پیدایش حکومت کمونیستی بر اساس آراء و اندیشه¬های مارکس و انگلس است، در قرن نوزدهم بر اساس نوعی فئودالیسم عقب¬مانده و استبدادی اداره می¬شد. این در حالی بود که صنایع و کارخانه¬های صنعتی در اروپا رو به پیشرفت بودند و نظام سرمایه¬داری با مالکیت کارخانه¬ها و صنایع نظریه¬ی تاریخی مارکس را به پیش می¬راندند. کار برده-وار دهقانان روسی بازده کمی داشت و کشاورزی که متکی به نظام سرواژ بود بسیار عقب¬مانده و بی حاصل می¬نمود. صنایع در این کشور رشد نکرده بود و بنابراین نیروی کار در این کشور یا دهقانانی بودند که برای مالکان زمین کار می¬کردند و یا افرادی که در جستجوی کارهای خرده پا و خدمتکاری عازم شهرها می¬شدند. اما به مرور زمان با گسترش مناسبات کالائی سرمایه¬داری، لغو سرواژ روز به روز ضروری¬تر می¬شد. اما نظام سرف¬داری و تزار که خود بزرگترین ملاک روسیه بود در برابر این امر اقدام به مقاومت کردند. پس از اعتراضات گسترده دهقانی، حکومت تزاری سرواژ را لغو و به تدریج سرمایه-داری با صنایع گسترده رو به رشد نهاد. و به تدریج وضعیت اسفناک دهقانان برای کارگران کارخانه¬ها و صنایع نیز تکرار شد. لغو سرواژ نه تنها تضادهای موجود میان دهقانان و مالکین را از بین نبرد، بلکه بر تضاد طبقاتی رورافزون میان کارگران و صاحبان صنایع نیز دامن زد. به این ترتیب استبداد تزاری و مناسبات سرمایه¬داری و استثمار کارگران با روز کار 12 تا 13 ساعت و شرایط زیستی دهشتناک کارگران و دهقانان، زمینه برای شکل¬گیری یکی از بزرگترین انقلاب¬ها و رخدادهای تاریخی فراهم می-کرد. نخستین جرقه¬های این اعتراض در میان جنبش¬های دهقانی موسوم به نارودیسم روشن شد. نارودیسم یک جنبش اجتماعی وسیع بود که از جریان¬ها و گروه¬های مختلف به وجود آمده بود و از مشهورترین اعضای آن می¬توان به میخائیل باکونین اشاره کرد. این جنبش علی رغم پیشرو بودن در امر مبارزه علیه تزار و سرمایه¬داری برای تحقق عقاید خود به امید تحقق سوسیالیسمی که دهقانان و مسئله¬ی زمین در راس آن باشد، دهقانان را بر علیه نظام موجود شوراند. اما راه مبارزه¬ی که نارودنیک¬ها انتخاب کرده بودند و تئوری آن¬ها نمی¬توانست در میان دهقان شور و انقلاب را اشاعه دهد. آن¬ها کمون روستایی را مبداء پیشرفت سوسیالیستی کشور می¬دانستند در حالی که جامعه¬ی روسیه با سرعتی روزافزون در حال صنعتی شدن بود. آن¬ها مدخلیت تاریخی کارگر را در جنبش سوسیالیستی نادیده گرفتند و راه برای گروه کوچکی از نارودنیک¬ها که به غرب مهاجرت کرده بودند گشوده شد تا تحت تعالیم مارکسیسم قرار بگیرند و با اتحادیه¬های کارگری غرب آشنا شوند. آن¬ها به تدریج گسستگی خود از نارودیسم را بیان کردند و به این ترتیب نخستین سازمان مارکسیستی روسیه به نام «آزادی کار» به رهبری گئورگی پلخانف شکل گرفت. پس از این جنبش، جنبش¬ها و حرکت¬های دیگری در روسیه به وقوع پیوست. اعتقاد و الزام به نظریه¬ی تاریخی مارکس مبنی بر اینکه سوسیالیسم نتیجه¬ی غیر قابل اجتناب سرمایه¬داری است، از سوی متفکران مارکسیست در روسیه ترویج شد. مبارزان این فرصت را به سرمایه¬داری روسیه دادند که به تکامل رسیده و سپس عرصه¬ی لازم برای جنبش پرولتاریا گشوده شد. تا اینکه ولادیمیر ایلیچ لنین توانست با رهبری حزب کمونیست در انقلاب اکتبر 1917 تزار روسیه را به زیر کشیده و اولین حکومت کمونیستی را پایه¬گذاری کند. در این سیر تاریخی از اشکال مختلف حکومت و مالکیت از ساده¬ترین تا پیشرفته¬ترین آن¬ها، نظام فرهنگی و هنری نیز پا به پای تغییرات اشکال مالکیت تغییر کرد. همانطور که گفته شد، مارکس هرگز دلمشغول تهیه¬ی نظریه¬ی زیبایی¬شناسی مستقل همچون هگل و کانت نبود، اما ماتریالیسم تاریخی و مدخلیت تاریخی کارگر منشاء پیدایش نظریه¬های زیبایی¬شناسانه¬ی مارکسیسم ارتدکس در روسیه شد. که در واقع اولین نظریات مارکسیستی در رابطه با هنر، ادبیات و به طور کلی فرهنگ بودند. گذر از هنر و زیبایی شناسی مدرن روشنگری به هنر و نظریات فرهنگی مارکسیستی در دیکتاتوری پرولتاریا به اوج رسید. در نخستین سال¬های پس از تاسیس جمهوری¬های شوروی، به رغم انواع مشکلات ناشی از جنگ داخلی و فشار خارجی، جنبش نوگرایی به اوج خود رسید. هنرمندان پیشتاز و آوانگارد با ایجاد هنرستا¬ن¬ها به اشاعه و تعلیم هنر مدرن پرداختند. آن¬ها میدان¬ها و فضاهای شهری را با طرح¬های مدرن می¬آراستند و طرح¬های بدیعی برای نمایشنامه¬ها و یادمان¬ها ارائه می¬کردند. اما

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   ِ، نیهیلیسم، ، برای، نیچه