ا از تاریخ جهان خواند؛ و هنر را هم نمی¬توان بی¬تاریخ و جدا از سرگذشت آن تحلیل کرد. برای مثال، کوبیسم به عنوان یک مکتب مدرن هنری که از هر نوع تحلیل روایی و محتوایی سرباز می-زند، از تحولات سیاسی و علمی و اقتصادی جدا نیست. آن چه که موجب تفاوت اصلی میان گفتمان کلاسیک هنر و گفتمان مارکسیستی هنر شده است، این است که مقولات کلاسیک، ارزش زیبایی-شناختی¬ای برای هنر قائل می¬شوند که فردی و شخصی است، در حالی که در مکتب مارکسیسم هنر به عنوان محصول شرایط اجتماعی معرفی می¬شود. مفهوم هنر برای هنر، ارزش زیبایی¬شناختی، ذوق و سلیقه¬ی زیبایی¬شناسانه و سایر مقولات زیبایی¬شناسی کلاسیک، در وضعیت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در عصر پست¬مدرن، جوابگوی مسائلی که هنر با آن¬ها رو به روست، نمی¬باشد. مفهوم زیبایی قادر به پاسخ¬گویی به محتوای آوانگارد و پاره¬پاره¬ی هنر امروز نیست. پرتره¬های عجیب فرانسیس بیکن ، مجسمه¬های دلهره¬آور آلبرتو جاکومتی ، صورتک¬های جیمز انسر و اضطراب آلوده به رنگ در آثار مونش هیچ ارتباطی با مفهوم زیبایی پیدا نمی¬کنند. اشعار و رمان¬های پست مدرنی چون صید قزل¬آلا اثر ریچارد براتیگن، مجموعه داستان¬های کوتاه بیژن نجدی با عنوان یوزپلنگانی که با من دویده¬اند و مثال مشهور بوف کور و صدای جیغ و گوش¬خراش موسیقی راک را با هیچ تحلیل زیباشناسانه¬ای نمی¬توان به عنوان زیبا وصف کرد. بلکه می¬توان در آثار هنری مدرن و پست¬مدرن، دیالکتیک پیچیده¬ای از زشتی و زیبایی یافت.
زیبایی هنری در تفکر مارکسیسم ارتباط عمیقی با شرایط تولید، بازتولید، مصرف و بازار تولید و مصرف دارد. مقوله¬ی زیبایی را ذهنیت هنرمند و مخاطب تعریف نمی¬کند، بلکه در چارچوب ایدئولوژی حاکم تعریف می¬شود. شیوه¬ی تولید و ایدئولوژی مربوط به طبقه¬ی حاکم که شیوه¬ی تولید را در دست دارد، تعیین¬کننده¬ی سبک¬ها و سلیقه¬های هنری هر دوره¬ای است. این مجموعه روابط میان هنر و ایدئولوژی و اقتصاد در یک کلیت مارکسیستی، “نظام اجتماعی” نامیده می¬شود. نظام اجتماعی در-بردارنده¬ی مناسبات تولیدی است که مارکس در ماتریالیسم تاریخی آن را به دو بخش زیربنا و روبنا تقسیم کرد. روبنای حقوقی، سیاسی، فرهنگی و ..بر زیربنای اقتصادی استوار است. بنابراین هر گونه تکامل و تحولی در زیربنا منجر به تکامل و تحول در روبنا خواهد شد. تعیین¬کنندگی در تفکر مارکس، دشواری¬های بسیاری برای تفکر مارکسیسم به وجود آورده است. اما به دلیل کثرت و گوناگونی نوشته-های مارکس در طول دوران زندگی¬اش، گرایش¬های متفاوتی در بستر مکتب مارکسیسم شکل گرفت که بر اساس نوشته¬های او در دوره¬های مختلف تفکرش، تفاسیر متفاوتی را از اندیشه¬ی مارکس ارائه دادند. مفاهیم و تعاریفی چون هنر به مثابه کالا، ایده¬ی هنر به مثابه موقعیت، فعالیت اشتراکی، هنر به مثابه ایدئولوژی، زیبایی¬شناسی کردن سیاست، تکثیر و بازتولید مکانیکی هنر، هنر به عنوان فاصله¬ی انتقادی با ایدئولوژی، همگی مفاهیمی هستند که در تعابیر گوناگون منتقدان مارکسیست از هنر تدوین شده¬اند. نظریه¬ی هنر و تحلیل هنری در مارکسیسم تفاسیر بسیار ساده و پیش افتاده از “هنر به عنوان ایدئولوژی”، تا “هنر محمل تناقضات ایدئولوژیک” را شامل می¬شود. هنر به عنوان “ایده¬ی یک موقعیت” در برابر “هنر به عنوان کالا”، نشان¬دهنده¬ی تفاوت دیدگاه جبرگرا در رئالیسم سوسیالیستی و دیدگاه انتقادی و پیچیده¬ی چپ نو است. به دنبال دیکتاتوری پرولتاریا و حکومت رسمی کمونیسم در شوروی سابق، دیدگاه کاملاَ جبرگرایانه و تعیین شده¬¬ای در رابطه با هنر به وجود آمد که علاوه بر این که هنر بخشی از ایدئولوژی محسوب شد، نقش آموزشی نیز بر عهده داشت که به سانسور و اخراج هنرمندان نوگرا و فرمالیست از روسیه منجر شد. اما به مرور در پاسخ به دیکتاتوری استالین و شکست کمونیسم رسمی، نئو¬مارکسیست¬ها نظریات پیچیده و انتقادی درباره¬ی هنر ارائه کردند. تقریباَ اکثر این نظریه¬ها در رابطه با ایدئولوژی بیان می¬شوند. چرا که ایدئولوژی یک مقوله¬ی برناگذشتنی در اندیشه¬ی مارکس بود. وی تفکر خود را در ایدئولوژی آلمانی، از تمام ایدئولوژی¬ها و اندیشه¬های انتزاعی دیگر فلاسفه جدا کرد و علم تاریخ را بنیان نهاد. از این رو در تحلیل¬های مارکسیستی، ایدئولوژی موقعیتی محوری دارد. هنر محصولی اجتماعی است، بنابراین جدا از ایدئولوژی نیست. شاهکارهای ادبی و هنری تاریخ هنر که همواره در دیدگاه همگان، نام مولف و خلق کننده¬اش را با خود دارد، از دید همگان محصول فردی و ساخته و پرداخته¬ی نبوغ هنرمند در خلوت خویش است. اما در گفتمان مارکسیستی، هنر به عنوان تولید و هنرمند به عنوان تولیدکننده¬ی آن، در کنار دیگر عوامل و شرایط تولید در نظر گرفته می¬شود.
یکی از موثرترین و ارزشمندترین دیدگاه¬ها درباره¬ی ایدئولوژی، دیدگاه آلتوسر است. بر اساس خوانش آلتوسر از مارکس، بر خلاف آن چه مارکس در ایدئولوژی آلمانی می¬گوید، ایدئولوژی صرفاَ مجموعه¬ای از توهمات نیست. بلکه آلتوسر در دو مقاله¬ی مارکسیسم و اومانیسم و ایدئولوژی و دستگاه¬های ایدئولوژیک دولت، ایدئولوژی را نظامی از بازنمایی ¬ها می¬داند. این بازنمایی¬ها شامل تصاویر، سخن¬ها، روایت¬ها و اسطوره¬هایی است که به مناسبات زیستی و زندگی اجتماعی مردم مربوط می¬باشند. اما آن چه در ایدئولوژی بازنموده می¬شود، نظام مناسبات واقعی حاکم بر هستی افراد نیست، بلکه مناسبات خیالی افراد با آن مناسبات واقعی زندگی اجتماعی است. به عبارت دیگرایدئولوژی هم رابطه¬ی واقعی و هم رابطه¬ی خیالی با جهان است. واقعی از این جهت که مردم از طریق ایدئولوژی رابطه¬ی خود را با مناسبات حاکم بر شرایط وجودی خویش را به طور واقعی و ملموس زندگی می¬¬کنند، و خیالی از این جهت که ایدئولوژی مانع از درک کامل این شرایط وجودی و چگونگی ساخته¬شدن اجتماعی مردم در چارچوب آن می¬گردد. آلتوسر این «بازنمایی غلط» را ایدئولوژی می¬نامد که نه اندیشه¬هایی است که در مغز مردم وجود دارد و نه در سطح بالاتر بیان مناسبات مادی واقعی، بلکه شرط لازم برای عمل در چارچوب شکل¬بندی اجتماعی است. این فیلسوف فرانسوی معتقد است که این بازنمایی نادرست از راه¬های مختلفی چون زبان، ادبیات و هنر و … انجام می¬شود، و ابزار اصلی جامعه¬ی سرمایه¬داری برای نگه داشتن روابط نابرابر طبقاتی است. خیالی و واقعی بودن ایدئولوژی، رابطه¬ی دوسویه¬ای است که آلتوسر با بازگشت به آراء فروید درباره¬ی تحلیل دستگاه روانی، ارائه کرده است. تفکر فروید همه¬ی دستگاه روانی انسان را به صورت دو سویه معرفی می¬کند. مهر و کین، عشق و نفرت، نفی و تایید، خواستن و نخوانستن، دوستی و دشمنی و به طور کلی هست و نیست. بنابراین ایدئولوژی از نگاه آلتوسر به عنوان مقوله¬ای که ارتباط نظری با تحلیل رویا از دیدگاه فروید دارد، مفهومی دو سویه است، سازنده – مخرب.
در زمانه¬ای که تفکر مارکسیستی در تئوری و عمل با شکست مواجه، و چپ سیاسی به شدت ضعیف شد، و در زمینه¬ی نقادی فرهنگی و ادبی و هنری روز به روز قدرت گرفته است. اهمیت پرداختن به فیلسوف پرآوازه¬ای که شهرت بحث¬انگیزی دارد و به دلیل بحران¬های روحی و معرفتی همواره از جانب اندیشه و تفکر مورد بی¬مهری واقع شده است، به واسطه¬ی دیدگاه او در رابطه با پیچیدگی¬های نظام سرمایه¬داری است. آلتوسر با ارائه¬ی نظریه¬ی ایدئولوژی، در واقع پیچیدگی و پویایی نظام سرمایه¬داری را به ما گوشزد می¬کند. از این رو مقاله¬ی آلتوسر تحت عنوان ایدئولوژی و دستگاه¬های ایدئولوژیک دولت، عملکرد سرکوب افراد توسط سرمایه¬داری را به صورت کاملاَ بی¬صدا و آرام توصیف می¬کند. و نشان می¬دهد که سرمایه¬داری این کار را از طریق ایدئولوژی انجام می¬دهد. آلتوسر، انقلابی در نظریه¬ی ایدئولوژی به وجود آورد که بعد¬ها در نظریات پساساختارگرایی و ساختارشکنی و نقادی¬های فمنیستی تاثیر تعیین¬کننده به جای گذاشت. وی تمام کار فلسفی خود را مصروف شناساندن مارکس واقعی و علمی از مارکس ساخته و پرداخته¬ی جریان¬های ایدئولوژیک و انسان¬گرا کرد و در رنسانس عظیمی تحت عنوان «بازگشت به مارکس» خوانشی دیگر از آثار وی ارائه داد.
آلتوسر به دلیل معضلات زندگی شخصی و خودانتقادی¬هایش تحت فشارهای حزب کمونیست فرانسه قرار داشت و همواره در معرض بدگویی¬های هم¬کیشان مارکسیستی قرار داشت که وی را فیلسوفی ضد مارکس نام نهاده بودند. به دلیل بیماری روانی که از آن رنج می¬برد و اعتراف¬نامه¬ای که در پایان عمر از خود نوشت که در آن به افسردگی و انزوای خود اعتراف نمود و اذعان کرد که خود هرگز آثار مارکس را کامل نخوانده است؛ و بعضی از نقل قول¬های اساسی که در آثارش آورده است، حقیقی نیست و ابداع خودش بوده است و همواره هراس آن را داشته است که حقیقت فاش شود و دیگران آثار او را پوچ و بی¬اساس بخوانند.این اعترافات آشوب زیادی در جامعه دانشگاهی فرانسه ایجاد کرد. چرا که تفسیر ساختاری آلتوسر از مارکس یکی از تفاسیر بی‌نظیر تاریخ فلسفه از اندیشه‌های¬ مارکس ¬بوده ¬و ¬هست¬ .فیلسوفی¬که تأثیرگذارترین و مهمترین آثار خود را به تفسیر و بازخوانی مارکس و اندیشه‌های مارکسیستی اختصاص داده بود، ادعا می‌کند که آثار مارکس را به طور کامل نخوانده و تنها در تریای دانشگاه از زبان دانشجویان شنیده که مارکس چه گفته است. البته بسیاری از اندیشمندان، این اعترافات را به دلیل زوال خرد در سال‌های پایانی زندگی آلتوسر باور نکردند و بر اهمیت خوانش او از مارکس صحه نهادند. پیر ماشری این اعتراف¬نامه را زنجیره¬ی از دروغ¬ها خواند و بر اهمیت آثار آلتوسر و عقلانیت و درستی آن¬ها صحه گذاشت. زیرا به هر حال تفسیر آلتوسر از مارکس یکی از تفاسیر جریان‌ساز و مهم است. این مهجوری و انزوا و مشکلات روحی، بزرگترین مانع بر سر راه تحقیق و پژوهش درباره¬ی تفکرات ارزشمندی است که او ارائه کرده است.
از نظر آلتوسر تفکر انتقادی در هنر به دنبال یافتن تناسبات نظم و هارمونی و ذائقه¬ی زیبایی¬شناسی و ذوق و تجربه¬ی زیبایی¬شناسانه نیست، بلکه تفکر انتقادی نظم و هارمونی را از زاویه¬ی ایدئولوژی تحلیل می¬کند. نظم و هارمونی هنری، نظم ایدئولوژیک حاکم است. هنر از دیدگاه آلتوسر ایدئولوژی نیست، بلکه درون ایدئولوژی است. از آن ایدئولوژی فاصله می¬گیرد و رابطه¬ای انتقادی با آن برقرار می¬کند، این رابطه ناخودآگاه است، چرا که هنرها گاه نمی¬دانند که محمل تضادها و تناقضات ایدئولوژیک هستند. مثال بالزاک از نظر مارکس، و تولستوی از لنین، که آلتوسر به هر دوی آن¬ها در تحلیل هنر و ایدئولوژی اشاره می¬کند، گویای این امر است. بالزاک برای حفظ ارزش¬های بورژوایی زمانه¬ی خود دست به نوشتن زده است، اما رمان¬هایش بیانگر تناقضات و امیال سلطنت¬طلبانه و شهوت¬پرستانه¬ی زمانه¬اش است. مهمترین ویژگی تقکر آلتوسر در رابطه با هنر در این است که او هنر را از دو تعریف مطلق و تعیین¬کننده رهایی بخشید. از دیدگاه او هر نوع هنری ترکیب پیچیده¬ای از عوامل مختلف اجتماعی، از هنرمند گرفته تا شرایط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و …است. بنابراین هنر دیگر نه آن ذهنیت خلاق هنرمند است که بورژوازی به صورت مطلق تعریف کرده است و نه آن نتیجه¬ی جبرگرایانه¬ی “عالی¬جناب اقتصاد” که مارکسیسم راست¬کیش در تعیین¬کنندگی اقتصاد بیان کرده بود.
در این پژوهش قصد بر این است که بنیان اندیشه¬های آلتوسر بر اساس شعار «بازگشت به مارکس»تبیین شود. آلتوسر اندیشه¬های دشواری دارد. وی به قول دریدا زندگی¬های بسیاری را از سرگذرانده است، بنابراین اندیشه¬های بسیاری را نیز تدوین و ارائه کرده است. ریشه¬های معرفتی او نیز بسیار دشوار و گسترده است. بنابراین، این رساله با خیل عظیم اندیشمندان و جریان¬های فکری روبه رو است. اما به صورت کلی در این رساله به صورت مختصر به این ریشه¬ها اشاره شده است. از طرفی چون عنوان رساله، هنر وزیبایی از نگاه آلتوسر است؛ و وی به جز سه مقاله، نوشته¬ی چندانی در رابطه با هنر ننگاشته است، برای روشن¬تر شدن دیدگاه آلتوسری در هنر، بخشی از کار به تاثیرات اندیشه و خوانش آلتوسری درحیطه¬ی نقد ادبی و نقد فیلم اختصاص یافته است.
مسئله وروش تحقیق
مسائلی که این پایان¬نامه به آن¬ها می¬پردازد، جدال¬های نظری آلتوسر با دیگر اعضای حزب کمونیست فرانسه است. این جدال¬¬ها نشان¬دهنده¬ی اندیشه¬های او در رابطه با ایدئولوژی و ضداومانیسم نظری در معارضه با اومانیسم، و به خصوص اومانیسم سوسیالیستی که در حزب پس از جنگ جهانی دوم رواج یافته بود، است. آلتوسر نظریه¬ی ضداومانیسم نظری را در معارضه با دسته¬ی مارکسیست¬های هگلی چون ژان پل سارتر و موریس مرلوپونتی به کار گرفت. افرادی که بر آثار دوران نخست و هگلی مارکس تمرکز داشتند. اما آلتوسر با تاکید بر «گسست معرفت¬شناسانه¬ی مارکس» در ایدئولوژی آلمانی از معضلات و مسائل هگلی و به طور کلی ایده¬آلیسم آلمانی، بر آثار دوران گسست و پس از گسست مارکس تاکید کرد. وی بر این عقیده بود که دسته¬ی مارکسیست¬های هگلی درون حزب کمونیست، ناخواسته دستاورد بورژوازی و اومانیسم حاصل از آن را رواج می¬دهند. بنابراین آلتوسر ضداومانیسم نظری را در برابر اومانیسم سوسیالیستی حزب کمونیست فرانسه مطرح کرد.
علاوه بر ضداومانیسم نظری، آلتوسر مفهوم تعین چندجانبه را که از روانکاوی وام گرفته بود، در پاسخ به تعیین¬کنندگی

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   آلتوسر، ساختارگرایی، برای، اومانیسم، مارکس