مارکسیست¬های ساختارگرا، از این رو محوریت دارد که خود آلتوسر در خوانش سرمایه، رد و ریشه¬ی آن را به جا گذاشته است. تحلیل متن به جای اثر، تقدس اثر را به گشودگی و تناقضات متنی کاهش می-دهد و از این رو، محور اهمیت آلتوسر در این حیطه، قرائت¬های وی از مارکس است که آثار مارکس را به عنوان متونی معرفی کرد که قرائت¬های متفاوتی را مطالبه می¬کند. قرائت آلتوسر از آثار مارکس، راهگشای قرائت متون ادبی و هنری شد. پس از آلتوسر، متون ادبی از جمله رمان و ادبیات واقع¬گرای کلاسیک و همین¬طور فیلم¬های واقع¬گرای هالیوودی، به عنوان محصول پیچیده¬ی روابط اجتماعی و تناقضات ایدئولوژیک، مورد بررسی و نقد قرار گرفتند.
عنوان زیبایی¬شناسی آلتوسری نمی¬تواند عمق دیدگاه¬های آلتوسر درباره¬ی هنر را بیان کند، چرا که آلتوسر نیز همانند دیگر متفکران مارکسیست قائل به زیبایی نیست. زیبایی نگره¬ای متعلق به گفتمان کلاسیک بورژوازی است. مفهوم «زیبا»، ایدئولوژی وابسته به اومانیسم رنسانس و مقوله¬های کلاسیک نظم و هارمونی است که نمایانگر روح سوبژکتیو مذهب تصفیه شده در خردگرایی است. آلتوسر در تحلیل ایدئولوژی مذهبی مسیحیت، به سوژه¬های روحانی آن اشاره کرده و آن را مقر جای¬گرفتن سوبژکتیویته¬ای می¬داند که محصول استیضاح و خطاب دینی است. تفکر ضداومانیست آلتوسر تمام مقوله¬های اومانیسم بورژوایی، از جمله هنر آن را به چالش می¬گیرد. بنابراین عنوان زیبایی¬شناسی آلتوسری را باید نقیضه¬ای ایدئولوژیکی خواند که حاصل گفتمان ایدئولوژیک هنر و زیبایی¬شناسی رایج در فضای فکری امروز است. آلتوسر در تحلیل¬هایی که از چند نمونه¬ی هنر معاصر خویش ارائه می¬دهد، به دنبال یافتن قواعد زیبایی¬شناسی و تحلیل¬های تاریخ هنر و نقد هنر نیست. بلکه وی در نوشته¬های خود، بنیان نگرش انتقادی به هنر را پایه¬گذاری کرد که هنر را به مثابه یک “فرم ایدئولوژیک” در نظر می¬گیرد. فرم ایدئولوژیک، نظامی از هنر و روایت را پیش می¬کشد که حاوی فقدان¬ها، نوسان¬ها، چالش¬ها و تضادها و تناقضات است. نقد ایدئولوژیک هنر، از یافتن معنا درون اثر سرباز می¬زند و در واقع دنبال یافتن گره-هایی است که معناها و ارزش¬های گفتمان حاکم را در روایت¬ها و تصویر¬ها و درونمایه¬ای به ظاهر بدیهی و مسلم، به مخاطب تحمیل می¬کند. ترکیب نظریه¬ی سوژه¬ی آلتوسری- لکانی در هنر و ادبیات و فیلم، بحث¬های انتقادی و موشکافانه¬ای را مطرح کرده است که مفهوم انسان و آگاهی و روح فردی او را به چالش کشیده است. خاصیت دوسری سازنده – مخرب ایدئولوژی، آینه، دین و رویا از دیدگاه آلتوسر، لکان، مارکس و فروید، ساختار پیچیده¬ای از نظام نمادین فرهنگی ارائه کرده است که مهمترین ویژگی¬های این ساختارها در هنر به ظهر می¬رسند. هنر زبانی برای بیان تناقضات ایدئولوژیکی است که خود را در قالب نیات فردی هنرمند، عرضه می¬کنند.
مهمترین مقالات و نوشته¬های آلتوسر در خصوص زیبایی¬شناسی در ابتدای امر نامه¬ای در باب هنر است که در جواب نامه¬ی منتقد کمونیست آندره دپره در رابطه با هنر و ایدئولوژی نگاشته شده است. این نامه جایگاه هنر و علم و ایدئولوژی را در تفکر آلتوسر نشان می¬دهد. مقاله¬ی دیگر مقاله¬ی انتقادی پیکولو تئاترو: برتولاتزی و برشت، یادداشتهایی در¬باب تئاترماتریالیستی (1962)است، که در مجموعه مقالات برای مارکس به چاپ رسیده است. مقاله¬ی سوم، کرمونینی نقاش امر انتزاعی(1966) از مجموعه مقالات لنین و فلسفه است که در این مقاله آلتوسر به سوژه¬ها و شکل¬بندی اجتماعی آنها توسط ایدئولوژی می¬پردازد.

6-2 مقاله¬ای در باب هنر ( در پاسخ به آندره دپره)
آلتوسر این مقاله را در آوریل 1966 در جواب نامه¬ای نوشت که آندره دپره درباره¬ی ماهیت هنر و ایدئولوژی از طریق مجله¬ی نوول کریتیک برای آلتوسر فرستاده بود. در این نامه آلتوسر با اشاره¬ای به مقاله مارکسیسم و اومانیسم، اظهار می¬کند که در آن مقاله تعریفی دقیق از ماهیت ایدئولوژی مشخص ارائه نکرده است، و به هنر نیز به عنوان یک روبنای فرهنگی اشاره¬ای نکرده است. بنابراین آلتوسر ضرورت این امر را احساس می¬کند که با تعریف و تبیین دقیق از ایدئولوژی و هنر رابطه¬ی این دو را مشخص کند. وی خطاب به دپره می¬نویسد که رابطه¬ی این دو را مشخص می¬کنم چرا که تو گمان کرده-ای سکوت من در مارکسیسم و اومانیسم به این معنی است که من این دو را یکسان قلمداد کرده¬ام.(نک: لیف شیتز، ص 200).
از دیدگاه آلتوسر هنر واقعی در زمره¬ی ایدئولوژی نیست. هر چند که با ایدئولوژی رابطه¬ی مشخص و ویژه دارد. هنر واقعی بیانگر رابطه¬ای با ایدئولوژی است که این رابطه، رابطه¬ای شناختی نیست، بلکه رابطه¬ای مشاهده¬ای و انتقادی است. و این هرگز به معنای همسانی هنر و ایدئولوژی نیست. و وقتی که سخن از رابطه به میان می¬آید، این رابطه بیشتر به معنای فاصله¬گیری از ایدئولوژی است. آلتوسر برای توضیح دیدگاه خود به مقاله¬ی پیر ماشری تحت عنوان لنین منتقد تولستوی (1965) که در مجله¬ی لاپن منتشر شده است، اشاره می¬کند. ماشری در این مقاله به وضوح رابطه¬ی میان هنر و ایدئولوژی و شناخت را بررسی کرده است. در مقاله¬ی ماشری موضوع بحث، آثار لئو تولستوی از دیدگاه لنین است. لنین در مقاله¬ی لئو تولستوی و دوران او به وضوح تمام نشان می¬دهد که آثار این نویسنده روس فضای فکری و سیاسی و فرهنگی و به طور کلی ایدئولوژیک روسیه بین سال¬های 1861 تا 1905 را بازتاب می¬دهد. لنین می¬نویسد:« تولستوی از زبان لوین، یکی از شخصیت¬های رمان آناکارنینا، بسیار زنده و آشکار ماهیت گردشی را که در آن نیم قرن در تاریخ روسیه به وقوع پیوسته نشان داده است. گفت¬و¬گو درباره¬ی برداشت خرمن، استخدام کارگر…»(همان،ص 192). اشاره¬ی آلتوسر به مقاله¬یتولستوی و دوران او، و مقاله¬یلنین منتقد تولستوی، متوجه خاصیت بازتاب¬دهنده¬ی ایدئولوژیک آثار تولستوی است. تولستوئیسم از دیدگاه لنین، در محتوای واقعی تاریخی¬اش، ایدئولوژی شرقی و نظام آسیایی است.(نک: همان، ص 201).
انگلس در کتاب لودویگ فویرباخ و پایان فلسفه¬ی کلاسیک آلمان(1888) خیلی قبل¬تر از آلتوسر به این موضوع اشاره می¬کند که هنر صورت ایدئولوژی نابی ندارد، و رابطه¬اش با ایدئولوژی بسیار پیچیده¬تر از رابطه¬ی سیاست و حقوق با ایدئولوژی است. اگر ایدئولوژی شیوه¬ای است که به موجب آن افراد در رابطه با آن نقش طبقاتی و اجتماعی خود را بازی می¬کنند، پس هنر و ادبیات نیز در درون آن ایدئولوژی به وجود می¬آیند. از دیدگاه مکتب مارکسیسم تمام هنرها از برداشت ایدئولوژیکی از جهان به وجود می-آیند و بنا به گفته¬ی پلخانف، اثر هنری که یکسره خالی از محتوای ایدئولوژیکی باشد وجود ندارد. در این بین دو دیدگاه درباره¬ی هنر و ایدئولوژی در درون تفکر مارکسیست وجود دارد. یکی دیدگاه مبتذل و عوامانه¬ی مارکسیستی در باره¬ی هنر است که معتقد است هنر سراسر ایدئولوژی است و هیچ راه فراری از ایدئولوژی ندارد. و آنچه هنر می¬نمایاند، فقط بازتاب ایدئولوژیکی زمانه¬ی خویش است. اما صورت دیگر تعریفی پیچیده و پیشرفته¬تر است و آن این که هنردر صدد گذشتن از ایدئولوژی زمانه¬ی خویش است. چنانکه ارنست فیشر در کتاب خود با عنوان هنر در برابر ایدئولوژی اشاره می¬کند که هنر اصیل از محدودیت¬های ایدئولوژیک عصر خویش در¬می¬گذرد. تری ایگلتون در کتاب مارکسیسم و نقد ادبی هر دو این نظر را ساده¬انگارانه می¬داند و معتقد است که در این میان دیدگاه آلتوسر نسبت به دو دیدگاه قبل، ارتباط ظریف¬تر و کامل¬تری بین هنر و ایدئولوژی برقرار می¬کند.(نک: ایگلتون، ص 42).
آلتوسر می¬نویسد:
ویژگی هنر آن است که وادارمان می¬کند ببینیم، دریابیم، احساس کنیم چیزی را که به واقعیت اشاره دارد. اگر ما مورد رمان را در نظر بگیریم، حال خواه بالزاک، خواه سولژنیتسین…ما را وا می¬دارد به دیدن، دریافتن (نه شناختن)، چیزی می¬کنند که به واقعیت اشاره دارد….آنچه هنرمند ما را وا می¬دارد ببینیم و بنابراین در شکل دیدن، دریافن و احساس کردن( که البته در قالب شناختن نیست، ایدئولوژی است که از آن برآمده و در آن شست و شو شده، از آن به مثابه هنر خود را کنار کشیده و به آن اشاره می¬کند(لیف شیتز، ص 201).
اینجاست که آلتوسر به تفاوت بین علم و هنر اشاره می¬کند. هنر بر خلاف علم، شناخت نیست. دیدن است و دریافتن.علم به عنوان معرفت حقیقی از جامعه و ایدئولوژی شناختی کاملاَ مستند و واقعی ارائه می¬دهد. اما رسالت هنر نمایاندن است. نمایاندن ایدئولوژی و تناقضاتش ، پیچیدگی¬ها و اشکال و انواع آن. این¬چنین است که به اعتقاد لنین گرچه تولستوی انسانی است خشک مذهب و مرتجع ، اما آثارش به وضوح، بیانگر تمام ایدئولوژی¬هایی است که روسیه در آن دوران سپری کرده است. هنر فرصت دیدن ایدئولوژی را از درون در اختیار ما می¬گذارد، حال آنکه علم معرفت از بیرون آن را تولید می-کند(فرتر،ص 133). ایدئولوژی می¬تواند هم موضوع علم باشد و هم موضوع هنر. اما چیزی که این جا تفاوت این دو را مشخص می کند،روشی است که علم و هنر در رابطه با ایدئولوژی اتخاذ می¬کنند. روش علم، شناختی است و روش هنر، ایجاد زمینه برای دیدن. هنر فقط ایدئولوژی را به ما نشان می-دهد. این علم است که آن را به ما می¬شناساند. لوک فرتر مثال روشنی را درباره¬ی این تفاوت بیان می-کند:
یک رمان بزرگ چشم¬اندازهایی به ایدئولوژی¬هایی که این رمان درون آن نوشته شده است عرضه نمی¬کند، مثل کاری که مثلاَ ماتریالیسم تاریخی می¬کند. این علم است که، از طریق بازسازی یک کلیت اجتماعی پیچیده که رمان درون آن نوشته می¬شود، ماهیت و کارکرد ایدئولوژی هایی را توضیح می¬دهد که سازنده¬ی ماده¬ی خام شکل دهنده¬ی کلیت اجتماعی¬اند. از سوی دیگر، رمان نشان می¬دهد که زندگی کردن درون ایدئولوژی¬هایی که رمان در آن¬ها نوشته می¬شود، چگونه است(همان، ص 134-135).
آلتوسر خود نیز در نامه به دپره مثالی از تفاوت علم و هنر می¬آورد. او می¬گوید: «اگر من بخواهم زبان اسپینوزا را در این جا به کار گیرم، می¬توانم بگویم که هنر ما را وادار به دیدن نتایج بدون مقدمات می-کند، در حالی که دانش و شناخت ما را وا می¬دارد تا به درون مکانیسمی نفوذ کنیم که تولید کننده¬ی نتایج از مقدمات بوده است»(لیف شیتز، ص 202-203). اگر رمانی ما را وادار به دیدن اگوئیسم و خود پرستی، استبداد و خودکامگی و استثمار زنان و کودکان و کارگران می¬کند، دیدن «تجربه زیسته» از این موضوعات و جلوه¬ها و جهات آن، به هیچ وجه به ما شناخت و دانشی از خود این واقعیات دردناک نمی¬دهد. دانش و معرفتی که این واقعیات را می¬شناسد، دانشی عقلی است که در نهایت موضوع این تجربه زیسته را برای رمان فراهم می¬آورد. اگوئیسم و خود¬پرستی در یک رمان در قالب دوران یا افرادی معرفی می¬شود که ما فقط در نتیجه¬ی این رمان، با توصیفی از خود¬پرستی روبه رو می¬شویم. این در حالیست که اگو و خود¬پرستی، مقوله¬ای است که در روانکاوی به آن پرداخته می¬شود و به ما شناسانده می¬شود. این که چگونه اگو و خود¬محوری شکل می¬گیرد، توسط دانش و علم روانکاوی به ما عرضه می¬شود نه از طریق هنر. هنر فقط از خود¬پرستی دوره¬ای که در آن تولید شده است، پرده می¬اندازد، و به همین منوال خودکامگی مردانه و استثمار زنان و… در یک رمان یا فیلم و یا یک نقاشی فقط نشان¬گر و بیانگر این قضیه است. اینکه چرا زنان توسط مردان و کارگران توسط کارفرمایان اسثمار می¬شوند؟ اینکه نژادپرستی چیست؟ همه در علم شناخته می¬شوند. «از نظر آلتوسر «شناخت» به معنای دقیق کلمه عبارت است از شناخت علمی، مثلاَ آن نوع شناخت از سرمایه¬داری که سرمایه¬ی مارکس به دست می¬دهد تا روزگار دشوار،اثر چارلز دیکنز»( ایگلتون، ، ص 43).
بنابراین آنچه آلتوسر هنر واقعی می¬داند، از طریق نوعی «نابه¬جایی¬ها و اختلالات درونی» می¬تواند سیمایی واقعی از ایدئولوژی به ما نشان دهد. این هنر به ما امکان می¬دهد تا ایدئولوژی را که در درون آن زندگی می¬کنیم، ببینیم. بنا بر این دیدگاه، «محصول ادبی و هنری نتیجه¬ی کار بر روی ماده¬ی خام بازنمایی ایدئولوژیک زندگی مردمی است که در جامعه¬ای مشغول به کارند»( فرتر، ص¬67). برای مثال آثار خواهران برونته در سطح پیچیده¬ای از شرایط اجتماعی و فرهنگی خاصی پدید آمده¬اند که نشانگر وضعیت طبقه¬ی اجتماعی متوسط پایین (خرده بورژوا) خواهران برونته است. تمام آثار این دو خواهر نظامی را توصیف می¬کنند که در آن کودکان خانواده¬های متوسط گرفتار نظام آموزشی و اقتصادی و فرهنگی هستند که ثروتمندان طراحی کرده¬اند تا افراد طبقات فروتر را استثمار کنند. ایگلتون وضعیت این خواهران را در یکی از کارهای اولیه خود به نام اسطوره¬های قدرت: مطالعه¬ی مارکسیستی خواهران برونته، با استفاده از دیدگاه آلتوسر بررسی می¬کند. ایگلتون می¬گوید:«جایگاه این زنان به لحاظ اجتماعی ناامن بود، آنان اعضای گروهی بودند که بی¬رحمانه سرکوب شده بود و در وضعیتی قرار داشت که استثمار نامحدود آن ممکن بود. اما آنان تحصیل کرده نیز بودند، و گرفتار بن¬بستی برناگذشتنی بین اقتصاد و فرهنگ شده بودند، تعلیقی بین تخیلاتی فردی و حقیقت بی رحم جامعه¬ای که آنان را جز خدمتکارانی والامقام نمی¬دید..»(همان، ص 69).
در نتیجه از دیدگاه آلتوسر، هنر و علم هر دو از واقعیت سخن می¬گویند، اما به شیوه¬های کاملاَ

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین: