از هستی جا می‌ماند و در نهایت نمی‌تواند آن گونه که بایسته است جهان را شناسایی و ارزش ها را استخراج کند. در نظر نیچه بى ایمانى به همه ارزش ها که به صورت بى غایتى جهانِ صیرورت در مى آید، یکى از عناصر اصلى نیهیلیسم انفعالى است، و اخلاق که به ظاهر پادزهر این نیهیلیسم است، به انسان ارزشى مطلق مى بخشد، تا احساس پوچى و بى غایتى نکند. اما در حقیقت این انسان، گونه پست ترى از انسان است (مددپور، 1383، ص 38). از اینجاست که فروپاشى اخلاق و سستى ایمان به ارزش ها و خداوند، انسان مسیحى را با خطر نیهیلیسم روبرو مى کند، زیرا که آنان ارزش هاى دیگری برای جایگزین کردن ارزش¬های پیشین در دست ندارند.
همان¬طور که قبلاً گفته شد، بنابر پرسپکتیو نیچه اى، نیهیلیسم صورت هاى گوناگون به خود تواند گرفت، نیهیلیسم در نظر نیچه به دو بخش تقسیم می‌شود: نیهیلیسم منفعل و نیهیلیسم فعال. برای ما بسیار حیاتی است که با ویژگی‌های نیهیلیسم منفعل آشنا شویم. «این نیهیلیسم تطابق ارزش و غایت را نابود می‌کند، نیروی ایمان به تدریج سست می‌شود، ارزش‌هایی که دیگر هیچ سازگاری با غایت ندارند به جان هم می‌افتند و جنگ ارزش‌ها می‌آغازد. به عبارت دیگر، هر آنچه تسلی می‌دهد، آرامش ظاهری می‌بخشد و گنگ می‌کند، وارد میدان می‌شود. نیهیلیسم منفعل سرپیچی از هر کوششی در جهت نظام بخشیدن به حیات و استغراق هر چه بیشتر در سرگرمی‌های تهی و پناه بردن به اشتغالات حرفه‌ای است، به نحوی که دیگر هیچ آرمانی جز کوشش مذبوحانه برای صیانت نفس نماند و غایت حیات در آرمان‌های تهی و فرومایه زندگی خوب و سعادت ظاهری خلاصه شود. این برداشت به ظاهر بی ضرر از زندگی، بی‌گمان زندگی است که به بطالت تنزل یافته است.» (نوذری، 1379، ص 44)
نیچه پیدا آمدن این شکل از نیهیلیسم را ضرورى و قطعى مى داند، و این به معناى برافتادن نهایى تمدن تباهى گرفته مسیحى اروپا خواهد بود. اما این واقعه و دگردیسى در عین حال راه را به پگاهى نو خواهد گشود، یعنى واژگونى ارزش هاى کهن و پیدایى گونه والاترى از انسان یعنى ابرمرد، که آری¬گو به زندگی و خواهان بازگشت جاودانه¬ی آن است.
اصطلاح بازگشت جاودانه که نیچه وضع کرده است، با نوعى بازگشت به مفاهیم ثابت و جاودانه افلاطونى قرین است. او مى خواهد با این نظریه، مُهر جاودانگى بر جهان صیرورت زند. نیچه در فراسوى نیک و بد از انسان جهانگرایى سخن مى گوید که بازى زندگى را تمام از نو و بى شمار مى خواهد. نیچه در واقع مى خواهد با نظریه بازگشت جاودانه به این جهانى ماندن بشر استمرار بخشد.
بنابراین همان طور که پیش از این نیز گفته شد، نیچه ستایشگر حیاتِ ترکیبىِ دیونوسوسى – آپولونى است. از نظر او فلسفه و معرفت سقراطى از زندگى و هستى و اراده معطوف به قدرت جدا گردید، و از ساحت هنرى حیات نیز روى گردان شد. سقراط، جهان میتولوژى را نابود مى کند، و به تَبَع آن، دیونوسوس و آپولون نیز فراموش مى شوند. در واقع با سقراط و پس از آن افلاطون است که در جهان غرب، اراده¬ی معطوف به زندگی جای خود را به اراده¬ی معطوف به شناخت می¬دهد، جهان طبیعی و زیستن در آن مَجاز قلمداد می¬شود و از اعتبار تهی می¬گردد، و سنگ بنای نیست¬انگاری از همین جا گذاشته می¬شود.
در نهایت، آراى نهایى نیچه را در آثار متآخرش با بازاندیشى در ناگفته ها و گفته هاى زایش تراژدى مى توان دریافت، او رابطه هنر را با اراده معطوف به قدرت بسط مى دهد، و ذیل اصول مابعدالطبیعه، خویش مورد سیر و نظر و تأمل و تعمق قرار مى دهد (مددپور، 1383، ص 39). او در کتاب اراده معطوف به قدرت یادآور مى شود که ما تا کنون درگیر نوعى «زیبایى شناسى زنانه» بوده ایم؛ یعنى تنها متوجه دریافت کنندگان و مخاطبین هنر بوده ایم. آن چه از آغاز تا کنون در قلمرو فلسفه فراموش شده، همانا وجود هنرمند است. نیچه مى گوید وقت آن رسیده است که ما به نوعى «زیبایى شناسى مردانه» بپردازیم. مراد او از زیبایى شناسى مردانه آن بود که وجود هنرمند را در کانون توجه و عنایتمان قرار دهیم؛ چرا که اوست فاعل آفرینندگى و هم از این روست که باید تجربه او را از اصلى ترین هنجارها بدانیم. هنرمند در عرف نیچه فراتر از معناى محدود لغوى آن است، از این نظر کلیه وجوه و انحاء آگاهى از جمله دیانت، اخلاق، جامعه، علم و فلسفه که در سایه اراده معطوف به قدرت تکوین مى یابد، باید از منظر هنرمند مورد توجه قرار داد. هنرمندى چنین، به کسى اطلاق مى شود که به امر آفرینش و تولید مى پردازد، و از طریق آن موجب دگرگونى در امور مى شود. نیچه با چنین تعریفى از هنر که شامل همه صنعتگران، سیاستمداران و آموزگاران و پیشه وران و بسیارى دیگر از اهل تصرّف است، هنر را تنها به هنرهاى زیبا محدود نمى کند (همان). تفاوت زیبایی شناسی زنانه و مردانه در این است که اولی ادامه‌ای است بر همان نگرش عقلانی افلاطونی. در این حالت امر زیبا یا اثر هنری صرفاً از زاویه دید آن که می‌بیند و می‌شناسد و در واقع منفعل و پذیرنده است بررسی می‌شود. زیبایی‌شناسی تا کنون چیزی نبوده جز بررسی حالات و عواطف مخاطب در حین مواجهه و شناخت اثر هنری. و این چیزی نیست جز ادامه شناخت هستی که مورد علاقه سقراط بود. به جای این زیبایی شناسی باید از زیبایی شناسی مردانه یعنی زیبایی شناسی‌ای که هنرمند و نحوه آفرینشگری او را مورد بررسی قرار می دهد سخن گفت. این دیگر صرفاً شناخت یک اثر نیست، بلکه بیش از شناخت حالات مختلفی است که توسط آفرینش، زندگی امکان فعلیت می‌یابد.
بنابراین نیچه هنر را به وجهى فراگیر مظهر اراده معطوف به قدرت مى شمرد. چرا که به گمان او، هنر در معناى گسترده اش عبارت است از فراشد آفرینش و خلاقیت، و این را باید مهم ترین ویژگى کلیه پدیدارها دانست، و هم از این بابت که اراده معطوف به قدرت داراى چنین ذاتى است، نیچه هنر را وجهى از آن دانست. افزون بر این هنرهاى زیبا خود عالى ترین تبلور چنین اراده اى هستند، و در قالب هنر است که اراده به قدرت آشکارا متجلّى مى شود (نیچه، 1378، ص 78).
به اعتقاد نیچه، در نظام ارزشى کهن، امور فراحسى از اعتبار والایى برخوردار بود، و به تعبیرى نوعى مذهب افلاطونى بر این نظام حاکم گردیده بود، که این گرایش خود ریشه در وجهى از نیست انگارى داشت. افلاطونیان مدعى بودند وراى قلمرو حس و ماده باید به عالم دیگرى باور داشت که واجد اصالت و حقیقت و والایى است، و عالم جسمانى قلمروى است فاقد اعتبار و ارزش. بدین معنى که «عالم حسّانى» سرابى است پنداربرانگیز، و «ساحت فراحسى» منزلگه اى راستین و سرمدى است (مددپور، 1383، ص 39).
اما هنر حرکتى بر ضد نیهیلیسم افلاطونى و والاتر از حقیقتِ مفهومى است که از پرسپکتیو و سائقه هاى حیاتى و فیزیولوژیک انسان برمى خیزد و این دو پیوندى گسست ناپذیر با یکدیگر دارند. بنابراین اراده معطوف به قدرت معیارهاى قبلى را که بر دیانت و اخلاق و فلسفه متکى بود منسوخ نموده، مبناى ارزشى جدید و زمینه ارزش یابى هاى آینده را مهیا خواهد ساخت (نیچه، 1378).
سرانجام به این نتیجه می رسیم که نیچه یکی از راه های برخورد با نیست انگاری را آفرینش هنری می داند. کتاب زایش تراژدی او درباره هنر و هنرمند است. او در این کتاب می¬گوید هنرمند برخلاف فیلسوف افلاطون باور به زندگانی و کلیه مظاهر آن آری می گوید. در واقع هنرمند شور دیونوسوسی را که آکنده از هستی و حیات است در اثر هنری احیا می کند. او با ایزدان طرب و سرمستی هم آوا می شود و به ما می آموزد که از میل به زندگی و سوائق و انگیختارهای آن نهراسیم. او هنر را والاترین و با ارزش ترین وجه اراده معطوف به قدرت می شناسد. یعنی هرچه در عالم وجود دارد به نظر وی وجهی از این اراده است و اصلاً در پرتو هنر است که مفهوم اراده معطوف به قدرت قابل فهم می شود.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   ایدئولوژی، مارکس، برای، کارگر، آلتوسر