را بی‌خبر از رخداد مرگ خدا می‌یابد (نیچه، 1382).
همین طور که هایدگر نیز معتقد است، کلام کفرآمیز نیچه را نباید صرفاً به معنای بی‌ایمانی که امری «کلامی» است در نظر آورد و آن¬چه را که بایسته است، نادیده گرفت؛ مسیحیت برای نیچه صرفِ اصول و احکام مسیحیت نیست، بلکه «مسیحیت برای وی عبارت است از پدیده¬ی تاریخی، جهانی و سیاسی کلیسا و کلام حاکم در آن در هیأت انسان غرب و فرهنگ عصر جدید. مخالفت نیچه با مسیحیت به¬هیچ¬وجه و لابشرط به معنای مبارزه¬ی وی با مسیحیت نیست، همان¬طور که نقد «تکنولوژی» به معنای نقد ایمان نیست؛ عدم توجّه به این مسایل ما را دچار جدل¬های بی¬حاصل خواهد کرد.» (هایدگر، 1378، ص 266)
هم¬چنین نقد نیچه درباره¬ی تفکر افلاطونی که بر اساس آن هستی به دو قلمرو محسوس و معقول تقسیم می¬شود و عالم محسوس بی¬ارزش و بی¬اعتبار می¬گردد، و در نتیجه، زندگی این جهانی نیز مورد بی¬اعتنایی واقع می¬شود، به معنای پذیرش نوعی اصالت طبیعت یا ماتریالیسم نیست، بلکه نیچه با انکار زندگی و نفی آن مخالف است (صافیان، 1390، ص 210).
در واقع، می¬توان نیچه را انتقادگر خدای مسیحیت رسمی دانست که جهان را نفی می¬کند و غرایز را پست می¬شمارد. به زعم نیچه “مرگ خدا”، “مرگ خدای مسیحیت” است که بزرگ¬ترین واقعه از وقایع اخیر است که سایه¬های خود را بر سر اروپا گسترانده است (نیچه، 1377، ص 309). این خدا کاملاً بر ضد این زندگی است؛ بنابراین، با مرگِ او دیگر احساس گناه و تقصیر در انسان از بین می¬رود و زندگی خوار داشته نمی¬شود، فرو ریختن ایمان به چنین خدایی، راه را برای پرورش نیرو¬های انسان باز می¬کند. در واقع خدای مسیحی چیزی نیست جز همان دوگانگی متافیزیکی فلسفه افلاطون. خدای مسحی حاصل ایمان به جهان معقول و ایده ها در افلاطون است. افلاطون با جدا کردن این دو بخش از یکدیگر، و برتر قراردادن عالم معقول بر عالم محسوس، باعث حذف و طرد عالم محسوس می شود همانگونه که خدای مسیحی یا به عبارت بهتر ساز و کار کلیسا، نافی و طرد کننده زندگی این جهانی به نفع زندگی آن جهان است. این به این معنا نیست که زندگی آن جهانی وجود ندارد یا دارد، بحث اصلی این است که هیچ چیز اعم از جهان معقول یا زندگی آن جهانی نباید به طرد و نفی زندگی در این جهان و بی ارزش گرفتن یا هیچ و پوچ انگاشتن آن بینجامد. انسان به جای «نه» گویی و اندیشه¬های کنش‌پذیر، کنش¬گر و «آری¬» گوی به زندگی می¬شود. به بیان کاپلستون، چکیده و اساس اعتراض نیچه این است که مسیحیت نمی¬پذیرد که انسان سرور کائنات است؛ نیچه معترض است که مسیحیت می¬گوید: آزادی و اقتدار و معرفت آدمی وابسته به فرمانی بیگانه و بیرون از او و بنابراین اعتباری و نسبی است؛ این امر آن آزادی و اقتدار و معرفت را ظلِّی و اِشتقاقی و لذا تحمل‌ناپذیر می¬کند (کاپلستون، 1382، ص 381).
هم¬چنین کاپلستون معتقد است، به بیان نیچه، در دین مسیحیت ایمان به خداوند، به بی¬رمقی و تُنُک‌مایگی زندگی آدمیان می¬انجامد و جبران آن به‌وسیله¬ی اعتقاد ورزیدن به بهشت (یا «آن سرزمین گذشته¬ها و آینده¬های بیرون از دسترس») از ارزش و حیثیت حیات جسمانی می‌کاهد و ایمان به بی‌مرگی نفس فردی، گذشته از این¬که چون همه را برابر می¬کند تحمل¬پذیر نیست، از آن¬جا که با اسطوره¬¬سازی، دائمیتی دروغین به نام « ابدیت» به زمان می¬دهد، تجربه¬¬ای را که نزد آدمی از گذشتِ بی¬بازگشت زمان حاصل می‌شود به شوخی می¬گیرد، و سرانجام این¬که چون دین مسیح ما را به پست و خوار شمردن زندگی حسی سفارش می¬کند، به¬گونه¬ای تحقیر قشری و تعصب¬آمیز «آن¬چه در جهان واقعیت دارد و هست» منجر می¬شود (همان، ص 410). و این¬گونه است که نیچه باور دارد هیچ چیز نمی¬تواند بیش از تعالیم مسیحیت با تعبیر و توجیه تماماً زیبایی¬شناسانه¬ی جهان در تضاد باشد، چرا که مسیحیت فقط اخلاقی است و می¬خواهد چنین باشد، اما هنر هر هنری را به قلمرو دروغ واگذار می¬کند؛ مسیحیت با ایستارهای مطلق خود، با شروع از راست¬گویی و صداقت خداوند، هنر را نفی، داوری و محکوم می¬کند.
در واقع به اعتقاد نیچه، مسیحیت با نفس خود زندگی به دشمنی می¬پردازد، چرا که کل زندگی بر پایه¬ی شباهت، هنر، فریب، دیدگاه و ضرورت چشم¬اندازها و خطا استوار شده: «مسیحیت از آغاز، از لحاظ سرشت و اساس، دل¬آشوبگی زندگی و نفرت از زندگی بوده است و صرفاً در پس ایمان به زندگی¬ای دیگر یا بهتر پنهان مانده و پوشیده شده است. نفرت از جهان، محکوم کردن احساسات تند، ترس از زیبایی و نفس¬گرایی، فراسویی که به منظور بهتر تهمت زدن به زندگی اختراع شده است، در عمق، اشتیاق به هیچ، به پایان» (نیچه، 1389، ص 15).
مسیحیت برنامه ای مدون و مطلق برای یک نوع و فقط یک نوع خاص از زندگی است. زندگی‌ای که در نهایت در نگاه نیچه گله‌وار و زاهدانه است. یک زندگی که تمام ابنا بشر در آن همسان و یک شکلند. چنین زندگی‌ای مستلزم نفی صورتهای دیگر زندگی است. صورتهایی که در آن ها چنین برنامه ای کارامد نیست و معنایی ندارد. این سرچشمه مبارزه متعصبانه مسیحیت با زندگی است. مسیحیت این مبارزه به صورت تقابل زندگی این جهانی و بی ارزش انگاشتن آن با زندگی آن جهانی و ابدیت آن به ثمر می‌رساند. آنگاه که «مرگ خداى اخلاق و ارزش ها» اعلام مى گردد، دل ها آکنده از اضطراب و دلهره مى شود. بی ارزش شدن همه ارزش ها در واقع زمانی اتفاق می‌افتد که خدای مسیحی یا عالم معقول افلاطونی اعتبار خود را از دست می‌دهند. آنها دیگر تعیین کننده معنا و برنامه برای بشر نیستند و نمی‌توانند باشند. هستی با تمام گستردگی و لایتناهیش از معنایی که مسیحیت برای آن در نظر گرفته فراتر می‌رود و دیگر مسیحیت یا هیچ برنامه مدون دیگری قادر نیست تا به آن معنا بخشد. ماجراى مزبور با ظهور نیست انگارى همراه است و در حوزه اى که نیست انگارى حاکمیت یابد، آفرینندگى هنر تنها رویکردى است که در پرتو آن مى توان تداوم هستى را تضمین کرد، زیرا قبل از این حادثه «خداوند» و «عالم حقیقى» از وجود صیانت مى کرد، اما با رویدادى شگرف و هستى سوز چون مرگ خدا، انسان خود را یکه و تنها و بى پناه مى یابد، و در چنین شرایطى است که براى نیچه هنر و خلاقیت والاترین فعالیت متافیزیکى انسان تلقى خواهد شد. در واقع می‌توان گفت در وضعیت نهیلیسم که در آن هرگونه عالم معقول و برنامه مدونی توان معنادهی خود را از دست داده، دوباره دهشت ناشناختگی زندگی روی می‌نمایاند و در جای خود می‌نشیند. زندگی در چنین حالتی دوباره همانی می‌شود که یونانیان با آن مواجه بودند. همانقدر ناشناخته و پیشبینی ناپذیر. انسان در غیاب تمام برنامه ها و عقلانیت های ارزشگذار و معنابخش، چاره‌ای ندارد جز این که دوباره به زندگی هنری و مبتنی بر آفرینش روی آورد. یک زندگی هر دم گسترده شونده که در آفرینش و زیبایی معنای خود را کسب می‌کند.
در اینجا آفرینش هنرى جانشین آفرینندگى ایزدى مى شود! هنر و خلاقیت واقعیت را به سوى والاترین امکانات سوق مى دهد. به این معنا که هنر، در غیاب تمام نظامهای ارزشگذار، می‌تواند امکانات متفاوت زندگی را بالفعل کند. هنر می‌تواند به انسان نشان دهد که یک زندگی را به چه شیوه های و اشکال متفاوتی می‌توان زیست و با همین کارکرد، اراده به قدرت را به بالاترین درجه ممکن می‌رساند. قدرتی که همانطور که گفته شد چیزی نیست جز خواست زندگی برای افزایش و گسترده تر شدن. از اینجا والاترین هیأت اراده معطوف به قدرت را متجلى مى سازد، و بر همین اساس است که نیچه فعالیت متافیزیکى آفرینش هنرى را مبناى نظریه «هنر برتر از حقیقت» قرار داد (نیچه، 1378، ص 63).
همه این مراتب در تفکّر نیچه مبتنى بر نظریه دیدگاهى و منظر چشم اندازى او از هستى و جهان مطرح مى شوند. و سوبژکتیویته و نفسانیت متافیزیکى دوهزار و پانصد ساله به نهایت مى رسد. او که تفاسیر و تأویلات و منظرها و رویکردهاى خاص را اساس دانایى و هنرمندى انسان مى دانست، معیارى قطعى براى رجحان منظر و چشم اندازى وجود قائل نبود، الاّ همان سوبژکتیویته اى که در «اراده معطوف به قدرت» تمامیت پیدا کرده است. این سوبژکتیویته و چشم انداز محدود و نسبى و جانبدارانه است و اصیل ترین آن در هنر در مقام دگرگون کننده واقعیت متجلى مى شود. هنر به عنوان عامل دگرگون کننده چشم انداز بیش تر از حقیقت به زندگى و شدن و صیرورت وفادار است. (مددپور، 1383، ص 128)
در واقع اَبَرمرد است که در پایان تاریخ نیست انگارى فعال حقیقت چنین هنرى را درک مى کند، و دانایى و معرفت را از چشم انداز هنرمند مى بیند. تنها اوست که هنر و خلاقیت را از منظر حیات نفسانى و اراده مى نگرد. ابرمرد به نداى وجود که عین موجود و اراده است گوش مى سپارد و در پرتو آن به سرچشمه هاى آفرینش هنرى دست مى یابد، که همان «اراده به قدرت» باشد (نیچه، 1378، ص 59). بدین ترتیب نیچه هنر را با وارونه سازى مفهوم نیست انگارى به حربه‌ای برای غلبه بر نیست انگاری تبدیل می‌کند. به این معنا که نیچه دو نوع نیست انگاری یا به عبارتی دو جنبه برای آن در نظر می‌گیرد. از یک جنبه، نیست انگاری ناتوانی نظام‌های متافیزیکی برای معنابخشی به جهان است. ناتوانی مسیحیت برای ارائه برنامه‌ای مدون و به دست گرفتن عنان زندگی. یا ناتوانی عقل در کنترل زندگی و در نتیجه طرد و نیست انگاشتن زندگی به نفع کلیسا یا عقل. اما از طرفی دیگر همین ناتوانی است که به زندگی و جنبه‌ی هنری آن مجالی دوباره می‌دهد. در همین ناتوانی و نیست انگاری است که هنر می‌توان به عنوان تنها راه معنادهی و بالفعل کردن زندگی، دوباره وارد صحنه شود و بر نیست انگاری عقل یا کلیسا فائق آید. تنها در زمان ناتوانی این نظام هاست که آفرینش و زیبایی به زندگی بر می‌گردد.
اما سقراط و شاگرد او افلاطون اولین فیلسوفانی هستند که میان معرفت و حقیقت پیوند برقرار کردند و مدعی شدند آنچه از ادراک حسی برای آدمی حاصل می آید، در واقع به عالم محسوس مربوط می¬شود و به طور کلی در عالم معقول آدمی می تواند به حقیقت دسترسی پیدا کند. هنر به طور کلی در عالم محسوس تحقق می یابد و با سایه ها سروکار دارد و افلاطون برای روشن کردن مقصود خود در کتاب دهم جمهوری برای نشان دادن ماهیت هنر در مثالی به سه نوع تخت اشاره می کند. ماهیت تخت که طبیعت اشیا و دست ساز خدایان است؛ تخت دیگری که دست ساز نجار است و تختی که نقاش از روی تخت نجار تصویر می کند. تخت سوم که کار نقاش است سه مرتبه از حقیقت فاصله دارد.
منظور افلاطون در اینجا قیاس کار هنرمندان با فلاسفه است. هنرمندان خود را با اشباح و سایه ها مشغول می دارند و از صورت ناب حقیقت فاصله می گیرند. نیچه این گرایش افلاطون را موجب اصلی قربانی شدن تراژدی در قربانگاه فلسفه دانست و می گوید تاریخ تفکر غرب محل کشاکش فلسفه و هنر بوده است. حقیقت فلسفی راه به جایی جز بن بست نیهیلیسم و انکار حیات نمی برد و تنها با بازآفرینی فرهنگ هنری و به خصوص ساحت تراژیک می توان از دام این نیهیلیسم رها شد (ضیمران، 1380، صص 61-63).
در نظر نیچه سقراط و افلاطون با طرح نظریه اراده معطوف به معرفت و حقیقت دست رد به سینه حیات زدند. آنها گرداب تاریخ جهان را به وجود آوردند. آنها با قرار دادن اخلاق در کانون فرهنگ حیات را نفی کردند. سقراط و افلاطون در آثار نیچه به عنوان نوید دهندگان اراده معطوف به قدرتی انحطاط آمیز قلمداد شده اند، اراده معطوف به قدرتی که بر ضد حیات قد برافراشته است و زندگی را به پای حقیقت و معرفت قربانی می کند.
بنابراین همان¬طور که گفته شد ظهور فلاسفه یونان از سقراط به بعد نشانه ای از انحطاط است. سقراط نمود لحظه ای از ژرفترین تباهی و انحراف تاریخ ارزشها شمرده می شود (نیچه، 1378). افلاطون غرایز و انگیختارها را از گستره دولت شهر زدود و به طور کلی سنتهای روزگار خود و از جمله هنر و زیبایی را از عامل غریزه پاک کرد و از این رهگذر کوشید تا بزرگان جامعه یونان کهن را بفریبد. او با به کارگیری دیالکتیک همه پیش انگاره های اصیل یونانی را نفی نمود و بدین ترتیب با هر چیزی که ماهیت هلنی داشت به ستیز برخاست. بنابراین به باور نیچه، سقراط منحرف کننده¬ی یونانیان و افلاطون اولین کسی است که حیات ارزشی یونان کهن را تباه نمود. افلاطون با تکیه بر «خیر کلی» مطلق سوداهای دیرپای یونانی را که اندیشمندان ایونی و ملطی آنها را حفظ کرده بودند به نابودی کشاند. حتی عناد او نسبت به سوفیستها نیز از همین انگیزه سرچشمه می گرفت چرا که آنها نیز حامل ارزشهای والای یونانی بودند (ضیمران، 1382، صص 48-49).
در واقع تخریب همه جانبه‌ای که نیچه از سقراط و افلاطون، به خاطر رویکرد آنان به عقلانیت و استدلال عقلانی کرده است، یکی از بنیادی‌ترین مصادیق خرد ستیزی در شالوده فکری اوست. همانطور که در بحث هنر، نیچه جانب غریزه را می‌گیرد و عقل را منحوس می‌شمارد، در نقادی ویرانگرش به سقراط نیز ابداع دیالکتیک و جدل منطقی او را که مبنای عقلانی دارد بهانه تخریبش قرار می‌دهد و افلاطون را نیز به خاطر عدم تکفیر عقل، گناهکار می‌شمارد و از همین منظر در عصر نوین، دکارت را نیز مورد هجمه قرار می‌دهد.
در تفکر نیچه هر ارزشی که تنها از خرد انسان برخیزد ناگزیر به نیهیلیسم خواهد انجامید. چرا که در نهایت عقل محدود انسان توان شناخت کل هستی و صدور حکمی درباره آنرا ندارد. عقل همیشه

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   مارکس، آلتوسر، خوانش، برای، ادبی