مسیحیت، معنای زندگی به مقولات عقلی و فرا حسّی¬ای از قبیل حقیقت، وحدت و غایت وابسته شده بود.این مقولات نیز در سایه¬ی وجود یک اصل ما بعد الطّبیعی همانند ذات الهی یا عقل متعالیقابل توجیه بودند. امّا حال با مرگ خدا (اصل فرا حسّی) این مقولات اعتبار خود را از دست می¬دهند، و در پی آن زندگی از ارزش و معنا تهی می¬شود.
امّا مقصود نیچه از مرگ خدا چیست؟ مراد وی از مرگ خدا، صرفاً مرگ خدای مسیحی و در واقع فاقد اعتبار شدن جهان فرا طبیعی در مغرب¬زمین است. «اگر قبول کنیم که خدا مرده است، یعنی دیگر از جهان فرا حسّی ایده¬ها خبری نیست و بطور کلّی این گسترهْ تأثیر دیرین خود را از دست داده است، دیگر چیزی در کار نیست که آدمی بتواند به آن چنگ اندازد و به وجود خویش جهت بخشد، در نتیجه در ورطه¬ی عدم سرگردان می¬شود. اعلام مرگ خدا حاکی از تصدیق این واقعیت است که عدم بر همه جا سایه گسترده است، و عدم در اینجا یعنی غیاب جهان فرا حسّی و تکلیف¬آور. اینجاست که به قول نیچه نیهیلیسم به عنوان میهمانی غریب از در درمی¬آید». (ضیمران، 1382، ص 277)
در واقع، در نتیجه¬ی افلاطونیسم و مسیحیت که موجب خوارداشت زندگی و جهان مادّی شده بود، جهان فرا حسّی ایده¬ها صاحب ارزش گشته بود، امّا این جهان فرا حسّی نیز به نوبه¬ی خود بی اعتبار شد. بدین سان برای انسان غربی هر دو جهان از کف می¬رود و چیزی نمی¬ماند به جز عدم (نیستی)، پس نیست¬انگاری ظهور می¬کند.
نتیجه¬ی چنین وضعیتی چیست؟ اضطراب، پریشانی از بیهودگی، آگاهی بر اتلاف طولانی قوا، عدم اطمینان و ناتوانی در ترمیم وضع خویش به وسیله چیزی که بدان بتوان آرامش خاطر یافت. انسان که دیگر احساس تکلیف خود را از کف داده و تکیه¬گاهی متافیزیکی را نیز برای خود متصوّر نمی¬بیند، گرفتار اضطراب و احساس بیهودگی می¬شود. نیست¬انگاری از لحاظ وضع روانی، زمانی پدید می¬آید که انسان در پشت همه¬ی حادثه¬ها کلّیت و تمامیت، سازمان یافتگی و تشکلّی فرض کرده باشد. در طول تاریخ، انسان با تصوّر چنین کلّیت و تمامیتی توانسته به حیات خویش معنا و ارزش بخشد. امّا به اعتقاد نیچه، این نوع ارزش-گذاری به حیات اساساً خطا است، چرا که در نهایت منجر به این می¬شود که انسان همان مقولاتی را که به وسیله¬شان به جهان ارزش بخشیده، دوباره از جهان به در آورد، یعنی به نفی همان کلّیتی بپردازد که خود در پشت همه چیز فرض کرده بود. حال آنکه این مقولات عقلی نه در ذات اشیا و زندگی، بلکه سراسر مربوط به جهانی تخیّلی¬اند. چنانچه این ارزش-ها به لحاظ روانشناسی بررسی شوند، معلوم می¬شود که در واقع برای نگاه¬داشتن و بالا بردن تشکیلات سلطه¬جویانه¬ی انسانی وضع شده¬اند و به اشتباه در ذات اشیا قرار گرفته¬اند.
«همگی این ارزش¬ها از نظر روانشناختی، نتیجه¬ی چشم¬اندازهای معیّنی از سودمندی است و هدف اصلی آن¬ها حفظ و تحکیم صورت¬های انسانی سلطه است. امّا افسوس که به خطا ما آنها را در گوهر اشیا فرا فکنده¬ایم. همه¬ی ارزش¬ها و آرمان¬ها فراگردی را طی می¬کنند که در آغاز کار هم¬چون دروغ و توهّم متولّد می¬شوند، رفته رفته صورت اعتقادی به خود می¬گیرند و سرانجام به فضیلت تغییر نام می¬دهند». (نیچه، 1391، ص 99)
پس به باور نیچه آنچه منجر به نیست¬انگاری می¬شود فرض خطایی است که انسان نگرش خود نسبت به جهان پیش رویش را بر پایه¬ی آن استوار ساخته است. نیچه در اراده¬ی معطوف به قدرت اظهار می¬کند که خود نیهیلیسم را تجربه کرده، امّا پشت سر نهاده است. وی نیهیلیسم را نظریه¬ی خود نمی¬داند بلکه آن را در دیگران می¬جوید. در حقیقت نیچه مروّج یا مؤیّد نیست¬انگاری نیست، بلکه چون طبیبی است که درد نیست¬انگاری را در انسان تشخیص داده و به دنبال درمان این درد است.

فصل اول: فلسفه¬ی نیچه

1-7) زندگی¬نامه¬ی نیچه
فریدریش ویلهلم نیچه (۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ – ۲۵ اوت ۱۹۰۰) فیلسوف، شاعر، آهنگساز و فیلولوژیست کلاسیک بزرگ آلمانی بود.او یکی از فیلسوفانی است که در قرن بیستم توجّه بسیاری از اندیشمندان غربی را به خود جلب کرد. این فیلسوف، هر چند در ابعاد مختلف فلسفه، نظریّات خاصّی دارد، اما برخی معتقدند که اهمیت اندیشه های او در درجۀ اول از حیث اخلاق است (راسل، 1373، ص 1083). دیدگاه وی، به دلیل نقش محوری و بنیادینی که به مفهوم «قدرت» می دهد، به نام «قدرت¬ خواهی» و «ارادۀ معطوف به قدرت » معروف شده است.
از مشهورترین عقاید وی نقد فرهنگ، دین و فلسفه امروزی بر مبنای سؤالات بنیادینی درباره بنیان ارزش‌ها و اخلاق بوده‌است. نوشته‌های وی سبک تازه‌ای در زبان آلمانی محسوب می‌شد؛ نوشته‌هایی بسیار ژرف و پر از ایجاز، آمیخته با افکاری انقلابی که نیچه خود روش نوشتاری خویش را گزین¬گویی‌ها می‌نامید. این یکی از گزین¬گفتارهای نیچه است: اگر یکی از اهداف خدا دوست داشتن و عشق ورزیدن می بود اولین کاری که او می کرد چشم پوشی از قضاوت و دادرسی بود. چرا که یک دادرسی و قضاوت هیچ ارتباطی به محبت و عشق ورزی ندارد.
نیچه بر خلاف آنچه تصور می‌شود بیشتر بر حرکت جمعی جامعه پیش می‌رود و مرگ یک ملت را مردن آرمانها و ارزش‌های انسانی می‌پندارد و همین را دلیل مستحکم بر نفوذ مذهب و نابودی پیشروی می‌داند. او مذهب را زاده خیال دانسته و تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید: «تمامی قلمرو اخلاق و دین ذیل این برداشت از علت‌های زاده خیال جای می‌گیرد». (نیچه، 1382)

ترک شهروندی آلمان
در سال ۱۸۶۹ نیچه شهروندی «پروسی» خود را ملغی کرد و تا پایان عمرش بی سرزمین ماند. او در حالی که در آلمان، سوئیس و ایتالیا سرگردان بود و در پانسیون زندگی می‌کرد بخش عمده‌ای از آثار معروف خود را آفرید.
نیچه مدعی بود که دارای تباری از یک خانواده سرشناس لهستانی است و بر این مساله اصرار زیادی نیز ورزید. از او نقل شده‌است که نوشته: « آلمان دارای ملتی بزرگ است چرا که مردمانش خون لهستانی در رگهایشان جاریست… من به لهستانی تبار بودن خود افتخار می‌کنم» (هالینگدل، 1985). وی در جایی دیگر می¬گوید: «به من گفته شده که نیاکانم از سرشناسان لهستانی بوده‌اند که حدود یکصد سال پیش به واسطه¬ی باورهای مذهبی¬شان (پروتستان در لهستان با اکثریت کاتولیک) مجبور به ترک خانه و سرزمینشان شدند؛ نامشان بعد از مهاجرت، آلمانی مآب می‌شود و از نیتسکیُ (Niëtzky) به نیچه (Nietzsche) تغییر داده می‌شود.» (نیچه، 1379، ص 287)

1-2) انسان شناسی در فلسفه نیچه:
نیچه را سردمدار تفکرات پست مدرن می دانند و بنابراین می توان گفت که اندیشه های او در تاریخ دوران معاصر دنیای غرب به منزله ی نقطه ی عطفی است که اندیشه های دوران مدرن را از اندیشه های دوران پست مدرن متمایز می کند و طبعاً این امر می تواند در انسان شناسی او نیز مصداق داشته باشد؛ یعنی او انسان را به گونه ای دیگر می نگرد، بنابراین تعریف نیچه از انسان با تعاریف فلاسفه و اندیشمندان زمان وی بسیار متفاوت است.او در تعریف انسان می نویسد: «انسان ریسمانی است که میان حیوان و انسان برتر کشیده شده است، ریسمانی بر فراز مغاک». نیچه بر پرداختن به بعد جسمانی آدمی و توجه و مراقبت از آن تاکیدی فراوان دارد و بر خواردارندگان تن و کسانی که به ابعاد مادی و نیازهای غریزی انسان بی توجه بوده اند، می خروشد و اعتقاد دارد که چون «خود» این انسان ها در حال نابودی است و نمی توانند فراسوی «خود» بروند، بنابراین به خوار نمودن تن خویش می پردازند، او می نویسد: «سراسر هستی ام تن است و بس». (نیچه، 1377، ص 61)
نیچه در بحث از بعد روحانی وجود آدمی، معتقد است که نفس چیزی جز مجموعه ای از حس ها، عاطفه ها، و اندیشه های فرد نیست. نفس تنها یک افسانه است که جایگاه محکمی در عمق نظام فکری انسان پیدا کرده (حقیقی، 1381، ص 125). از نظر او مفهوم روح و روان فقط بدین منظور ابداع شده که تن تحقیر شود و بنابراین می نویسد: «روح صرفاً واژه ای است برای بخشی از تن.» (لچت، ص 234)
با این حال نیچه سرشت انسان را مرکب می داند و در نزد وی، انسان آمیزه ای دوگانه از گیاه و شبح است.در ضمن «انسان برتر» او نباید یکی از این دو جنبه را به سود دیگری کنار نهد. به این جهت نیچه سوال می کند: «آیا مگر من به شما گفتم یا گیاه باشید یا شبح؟» (صفدری، 1378، ص 59؛ نیچه، 1377، ص 22). او انسان را به انتخابِ یکی از این دو سرشت فرانمی¬خواند؛ زیرا وی این کشاکش را از اخلافِ دوآلیسم متافیزیکِ سنتی می¬داند. در واقع، او نیامده است که انسان را مجبور کند تا نیمی از سرشت خود را برای پیروزی نیمه¬ی دیگر تباه کند؛ او آمده است تا مشوق انسان در گسترش یک¬پارچه¬ی هر دو جنبه¬ی وجودش باشد. پس اگر اَبَرانسان، روح ناب بی¬کالبدِ متافیزیک سنتی نیست، دیگر معلوم است که نمی¬تواند، مانند انسانِ چنین متافیزیکی، رو به عالم عقبی بیاورد و این دنیا را خوار شمارد؛ برعکس، ابرانسان کسی است که با رد کردن خدا، نه ¬تنها به عالم عقبی اعتقادی ندارد، بلکه فقط به زمین معتقد است و بس (سوفرن، 1376، ص 70). «اَبَرانسان نه روح ناب و پالاییده از تن، و نه موجودی غرقِ سیر و سلوک در عالم بالا و فراموش¬کننده¬ی عالم پایین است، اَبَرانسان فرشته نیست، اما حیوان هم نیست؛ او دانش و آیین اخلاقی دارد؛ نه شبح است و نه گیاه؛ اَبَرانسان، انسانِ تبدیل سرشت است.» (نیچه، 1377، ص 22)
نیچه طالب شکاکیتی آری¬گوی به زندگی بود که از همه¬ی آموزه‌های نشأت گرفته از “غریزه¬ی عوام¬الناس” تعالی جوید، و بدین‌سان به فرد اجازه دهد تا نه مثل بنده، بلکه همچون سرور تجربه¬ای ظاهر شود که محکوم به آن است. (اسکروتن، 1382، ص 336)
نیچه در مبحث انسان شناسی خود در باب معرفت آدمی نیز مباحثی را مطرح کرده است. از دیدگاه وی، شناختن و شناخت پیدا کردن یعنی قرار دادن خود در یک رابطه مشروط با چیزی. در دیدگاه نیچه، دانش از تاویل ها ناشی می شود نه از واقعیات. واقعیت ها وجود ندارند و فقط تاویل ها وجود دارند. جهان شناخته نمی شود، بلکه تاویل می شود. به این جهت هر کس از چشم انداز خود جهان را تاویل می کند: «تمام دستگاه دانایی ما دستگاهی است برای تجرید کردن و ساده نمودن در جهت در اختیار گرفتن چیزها، انگیزه ی دارنده ی دانش انگیزه ی کسب سالاری و قدرت است.» (احمدی، 1379، ص 157)

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   مارکس، آلتوسر، خوانش، برای، ادبی

1-3) خداشناسی در فلسفه نیچه:
نیچه برای سرنگون شدن خداشناسی در غرب علت هایی را ذکر می کند. از جمله می گوید که مردم دیگر خدا را به عنوان مقام پدر که نقطه اتکاء انسان است فراموش کرده اند. افراد انسانی دیگر از خدا به عنوان قاضی و جزادهنده ای که پاداش نیک و بد اعمال افراد را در رستاخیز می دهد یاد نمی کنند. انسان خود را از خدا جدا کرده و دیگر در بند اعتقاد و ایمان به او نیست.
«خدا نشناسی امروز از چه روست؟ مردم مقام پدر را در خدا یکسره انکار کرده اند، همچنین ” قاضی ” و ” جزا دهنده ” را، همین گونه اراده ی آزاد او را. می گویند او چیزی نمی شنود، و اگر می شنید نیز نمی دانست چه باید بکند. بدتر از این گویا نمی تواند مقصودش را به روشنی بیان کند: نکند گیج باشد؟
اینهاست علت هایی که من از خلال بسی گفت و گوها و پرسیدن ها و گوش سپردن ها، برای سرنگون شدن خداشناسی در اروپا یافته ام، اما به گمان من، غریزه دینی، سخت در حال رشد است، ولی از بس به خداشناسی بدگمان است، از ارضاء خود با آن سرباز می-زند». (نیچه، 1387، صص 95-96)
نیچه معتقد است که آدمی باید به عظمت این فاجعه آگاه شود و این امر را جدی تلقی کند و خلئی را که بر اثر آن ایجاد شده پر کند. کوشش نیچه بر این است که به افراد انسانی که از مرگ خدا بی خبرند هشدار دهد تا بدانند که خود مرتکب چنین جنایتی شده اند. نکته در خور توجه در اندیشه ی نیچه این است که وی مرگ خدا را امری قهری می داند و معتقد است که جای خالی آن را باید با چیز دیگری پر کرد. به این معنا که دیگر لزومی ندارد که خدا مبنای ارزش ها و محور امور تلقی شود، چرا که زمان و حیات او بر اثر ” نیست انگاری غربی ” به سر آمده و باید به جای او ابر انسانی بیابد تا ارزش های نویی را که نه متکی بر خدا که متکی بر انسان است بیافریند. به بیان دیگر اگر چه نیچه مرگ خدا را در حد ذات خویش امری بس مهم و فاجعه آمیز تلقی می کند، ولی درصدد احیای آن برنمی آید، زیرا معتقد است که پیشامد چنین فاجعه ای قهری بوده، کاری نمی توان کرد و نباید هم برای احیای آن گامی برداشت، بلکه باید نگران آینده بود؛ آینده ای که ابر انسانی ظهور کند و ارزش های جدیدی را خلق کند:
«در پیشگاه خدا! اما اکنون این خدا مرده است! ای انسان های والاتر، این خدا بزرگترین خطر بهر شما بود. تنها از آن زمان که او در گور جای گرفته است شما دیگر بار رستاخیز کرده اید. تنها اکنون است که نیمروز بزرگ فرا می رسد، تنها اکنون است که انسان والاتر، خداوند زمین می شود!…
هان! برپا، انسان های والاتر، تنها اکنون است که کوه آینده ی بشر درد زایمان می کشد. خداوند مرده است: اکنون ما می خواهیم که ابر انسان بزاید»! (نیچه، 1377، ص 394)
اصولاً نیچه خدا را به عنوان مفهوم علت بالذات یعنی وجودی که خود علت خویشتن است و نیازی به آفریدگار نداشته و سرسلسله موجوات به شمار می رود امری بیهوده و مهمل می داند، زیرا که به گمان وی ذات عالم همان حرکت و شدن بی پایان است. ” شدنی ” که