ترین و استوار ترین ارزش های فلسفی پس از روشنگری ( از قبیل مادیت ، باور به سوبژکتیویته ، عقل و حتی ” واقعیت وجودی انسان ) را انکار کرده است ، می نویسد : « وه ، که چه پیروزی ای ! آنهم نه تنها بر حس ها و نمود ها که بسیار بالا تر از آن ، یعنی دست یازیدن به روی عقل و پایمال کردن آن … [ چنین کسی ] بر خویش خنده می زند و بانگ بر می دارد که قلمرویی از حقیقت و وجود هست که همانا عقل را هرگز بدان راه نیست ! » (نیچه و دیگران، 1381، ص 36)
نیچه یک مؤلف خلاق است که راهی یکسره بر خلاف ِ جهت ِ تمام متفکرین پیش از خود بر گزید . و کمتر گروه ، طیف ، و نحله ی فکری و مکتب و صنفی هست که در جایی توسط او به چالش کشیده نشده باشد . شاید از همین روست که هیچ گروهی هم ، دل خوشی از او نداشت . فلاسفه ی معاصرش او را فیلسوف نمی دانستند و شاعران نیز متون او را زیادی فلسفی می دانستند ، انقلابیون او را محافظه کار و محافظه کاران او را انقلابی می نامیدند . اساتید دانشگاه متون این همکار عجیب خود را متونی ذوقی و عارفانه و فاقد ارزش آکادمیک می دانستند و بر عکس عرفاء و ادبا آنها را بس محققانه و فلسفی به شمار می آوردند . سوسیالیست ها به او حمله می کردند که ایده هایش در خدمت بورژوازی نوظهور غرب است . و بورژواها این افکار را سوسیالیستی و از نوع تحریک کننده و رادیکالش می دانستند . از مسیحی و یهودی و مارکسیست و سلطنت طلب گرفته ، تا زن و مرد و دانشمند و عامی در آثار او سخنانی بر علیه خود می یافتند . جنگ طلبان او را صلح دوست و صلح دوستان او را جنگ طلبِ افراطی و ناسیو نالیست ها و یهودی ستیزان افکار او را خائنانه و ضد وطن و یهودیان آنها را یهودی ستیزانه و شبه نازیستی تأویل می کردند … زیرا به ندرت ارزش و هنجارِ مستقری در غرب می توان یافت که روزی ، جایی ، از مجازات زبان گزنده و افشاگر او در امان مانده باشد . این مخالفت خوانی ها در خصوص اندیشه های او به حدی بود که نیچه در نامه ای به یک دوست نوشت : « دیگر نمی دانم که کدام نظر و عقیده ی من مرهمی بر خاطر مردم می گذارد و کدام ایشان را می آزارد» (استرن، 1387، ص 103).
بخش اعظم چهار سال آخر فعالیت فلسفی نیچه در زندگی اش صرف پرداختن به این «اصل» شده که به نوعی می توان آن را چکیده اصلی ترین و تأثیرگذارترین باورهای اندیشگی نیچه دانست. مضمون این اصل، گسترش «خود» یا «مرکز قدرت» به فراسوی مرزهای وجودی خویش است و به این وسیله تفوق و برتری پیدا کردن نسبت به دیگران. جی . پی استرن (1387) در وصف آن می نویسد: «اراده معطوف به قدرت عاملی است غیر از عنصر حیات» که انسان، یعنی «ضعیف ترین و باهوش ترین موجودات» (اراده معطوف به قدرت، پاره 856)، بدان وسیله بر دنیا سیادت پیدا می کند»، «اراده معطوف به قدرت، نیروی محرک همه ارزش گذاریهای ماست؛ نیرویی است که تعبیرهای ما را از جهان به «چشم اندازهایمان» وابسته می کند و فرضیات و برساخته های بزرگ فلسفی را پدید می آورد»، «اراده معطوف به قدرت انگیزه کسب دانش و نظم دادن به معلومات و ایجاد معرفت و حتی انگیزه خود ایجاد و ابداع است». اما در جواب این سؤال که «اراده معطوف به قدرت چه نیست؟» می گوید: «هر نوع واکنش انفعالی در برابر سرشت سلطه جویانه اراده –یا به عبارت دیگر، هر نوع انحطاط و خستگی و نومیدی».
دو تفسیر اصلی متفاوت و حتی متناقض از این آموزه بنیادین نیچه شده است که ریشه آن به تعریف واژه «قدرت» بر می گردد. قدرت آیا چیرگی بر نفس خود است یا چیرگی بر نفوس دیگران؟ یا هر دو؟
اگر قدرت به معنای نخست باشد تفسیر آن دسته از مفسران نیچه که «اراده معطوف به قدرت» را «اراده چیرگی بر نفس» دانسته اند و از این طریق برای این آموزه جایگاهی در سنت فلسفه اخلاق قائل شده اند درست خواهد بود. مستمسک اینان گفته ای است از نیچه با این مضمون که برخلاف آنچه آلمانی ها فکر می کنند، نیرومندی لازم نیست به صورت خشونت و سنگدلی ظاهر شود و ممکن است در نرمی و سکون باشد.
اما اگر قدرت را به معنای دوم یعنی قدرت بر دیگران آن هم تفوق جسمی و بدنی بدانیم آن وقت تجسم عینی اراده معطوف به قدرت در مصادیقی همچون نازیسم و فاشیسم و به طور مشخص «هیتلر» بیراه نخواهد بود. اما به نظر می رسد این دو برداشت، تفاسیر منحصر نباشند و به گونه دیگری نیز بتوان آموزه اراده معطوف به قدرت را تفسیر نمود.

1-6) اراده¬ی معطوف به قدرتِ نیچه:
نیچه بر آن است که معنای زندگی، بالندگی و بیداری غرایز و امیال حیوانی و مادی(در مقابل امیال معنوی و روحانی) انسان است. اما نگاه او به همه غرایز یکسان نیست. به اعتقاد نیچه، خواست قدرت غریزه¬ای بنیادین و محوری است، به طوری که این غریزه بُن¬مایه همه غرایز و یا مقصود همه آن¬هاست، و بقیه خواست¬ها و غریزه¬ها، شاخ و برگ و مصادیق فرعی آن می¬باشند: «ای فرزانه¬ترینان اکنون به کلام من گوش فرا دارید و به جِدّ بسنجید که من آیا به دِل زندگی و تا ژرفنای دل¬اش راه برده¬ام یا نه. آن¬جا که موجود زنده را دیدم، خواست قدرت را دیدم، و در خواستِ بنده نیز جز خواستِ سروری ندیدم.» (نیچه، 1382، ص 126)
نیچه تحت تأثیر شوپنهاور که بنای متافیزیکی عالم را بر مفهوم خواست حیات گذاشته بود، گفت این جهان خواستِ قدرت است. یعنی وجود و حرکت همه چیز به خاطر یک نیروی درونی است که آن را به سمت خواست قدرت بیشتر و بیشتر می کشد و راه می برد. البته کاپلستون تأکید می کند که نمی باید چنین انگاشت که معنای آن نزد نیچه آنست که جهان نمود یک یگانگی متافیزیکی است که برتر از جهان است. بلکه بدان معنا که «خواست» وجه فهم پذیر آن است. نظریۀ خواست قدرت نیچه برداشتی است از جهان، شیوۀ نگرشی است به آن و وصف آن، نه یک اصل متافیزیکی که در فراپشت جهان پدیدار جای داشته و از آن برتر باشد (کاپلستون، 1371، ص 164).
بر این اساس، نیچه از اخلاق مسیحی متنفّر بود و ارزش های اخلاق مسیحی را مخالف ارزش های واقعی می دانست. وی معتقد بود که این اخلاق، ثمره ای جز انحطاط انسانیت و تمدن انسانی ندارد (نیچه، 1373، قطعه 222 و 260). اخلاق مسیحی که برای مقیّد ساختن نیروهای تعالی بخشِ حیات، طراحی شده است، همۀ همت و هنر آن این است که از رشد و پیشرفت مردان برجسته منع کند و ظهور ابر مرد را ناممکن جلوه گر سازد (کاپلستون، 1371، صص 165-166). به عقیدۀ او، به جای دم زدن از برابری انسان ها باید به «انسان برتر» (ابرمرد) بیندیشیم (نیچه، 1377، ص 135). و کسب قدرت را سرلوحۀ اهداف انسانی خود بنشانیم و برای رسیدن به این هدف به فلسفه ای نیازمندیم که «نیرومند را نیرومندتر سازد و برای خستۀ از دنیا، فلج کننده و نابودی آور باشد» (نیچه، 1377، قطعه 862).
وی در فصل جان آزاده از فراسوی نیک و بد، خواست قدرت را نه تنها اصلی¬ترین نیروی مؤثر در انسان، بلکه تمامی نیروی مؤثر در جهان می¬شمارد: «اگر جهان را از درون بنگریم، اگر جهان را برحسب «وجه دریافتنی» آن تعریف کنیم و توضیح دهیم، چیزی نخواهد بود، مگر خواست قدرت.» (نیچه ، 1373، ص 78)
در آخرین قطعه خواست و اراده معطوف به قدرت نیز آمده است: «آیا می¬دانید که جهان از نظر من چیست؟ . . . این جهان، اراده قدرت است، و دیگر هیچ! و شما خود نیز اراده قدرت¬اید و دیگر هیچ!» (نیچه، 1377، صص 789-790).
بدین ترتیب از سخنان نیچه به دست می¬آید که نه تنها معنای زندگی انسان را باید در اراده معطوف به قدرت جست، بلکه معنای زندگی هر موجود زنده¬ای را، و حتی معنا و حقیقت واقعیت کیهان را باید در آن جست، پس کیهان¬شناسی نیچه مثل انسان¬شناسی او در اراده معطوف به قدرت منعکس شده است. این اراده، هم معنای زندگی است و هم معنای هستی.
بی¬تردید نظریه خواست قدرت نیچه، ریشه در دل¬دادگی او به فرهنگ یونان باستان، اساطیر یونانی و قهرمان¬پردازی¬های افسانه¬ای آن دارد، و از این رو، باید در امتداد همان فرهنگ ملاحظه شود. به همین سبب، مَثل اعلای اراده معطوف به قدرت در ابرمرد (Superman) تحقق می¬یابد که سمبل دیونوسیوس است و او محور فرهنگ نوینی است که نیچه بشارت آن را داده است (کرد فیروزجایی، 1386، صص 58-62). او می¬گوید نیروی دیونوسوس چیزی جز اراده معطوف به قدرت نیست. از این رو مفاهیمی چون «صدق و کذب» و «واقعیت و خیال» مقولاتی است مجازی که اراده معطوف به قدرت را در پس بازی¬های زبانی پنهان می¬سازد (ضیمران، 1382، ص 54).
لازم به ذکر است که تفاسیر دیگری نیز از این نظریه صورت گرفته است، چنان که برخی معتقدند که نیچه این نظریه را برای نفی متافیزیک غرب به کار گرفته است، برخی آن را واکنشی در برابر نظریه «شیء فی نفسه» کانت دانسته¬اند (همان، ص 163). در هر حال، نیچه با تأکید بر مفهوم قدرت، بنیان¬گذار مکتب اخلاقی قدرت¬گرایی شده، و بر اندیشمندان غرب تأثیر بسیار نهاده است، تا آنجا که به گفته آندره مالرو، «اندیشه¬های بنیادین قرن بیستم، یا از آنِ مارکس است یا از آنِ نیچه، از زمان درگذشت این دو فیلسوف تا امروز، هیچ نویسنده و متفکری از تأثیر آنها آزاد نبوده است» (نیچه، 1382، ص 5).
به طور خلاصه، نیچه بر این باور است که برای تشخیص فضایل و رذایل اخلاقی باید دید که چه کاری موجب تقویت حس قدرت گرایی می شود و چه کاری موجب تضعیف این حس خواهد شد؛ کارهای نوع اول، فضیلت و کارهای نوع دوم، رذیلت به حساب می آیند. در این مکتب، کمال؛ مساوی با توانایی، و نقص؛ مساوی با عجز و ناتوانی است و حتی خوبی و بدی هم با همین‏ مقیاس و معیار سنجیده می ‏شود؛ خوب یعنی توانا، و خوبی یعنی‏ توانایی، و بد یعنی ناتوان، و بدی یعنی ضعف و ناتوانی. بنابراین، انسانی دارای کمال و تکامل بوده و به آن می توان انسان کامل گفت که دارای قدرت باشد. به دیگر سخن؛ کمال انسان در قدرت و توانایی او است.
نظریه اراده معطوف به قدرت نیچه، با دیدگاه معرفت¬شناختی او نیز ارتباط دارد. مشکل اصلی معرفت بشری نزد نیچه مانند همه فیلسوفان ما بعد کانتی، مشکل رابطه ذهن و عین است و این که، آنچه که در خارج، مستقل از ذهن، وجود دارد، چگونه وارد ذهن می¬گردد. آیا مفاهیم قادرند واقعیت عینی را آن گونه که هست، نشان دهند؟ و آیا معرفت برآمده از مفاهیم، واجد عنصر حقیقت است یا نه؟
نیچه منکر امکان معرفت به واقعیت است و شناخت¬های بشری را از جهت کشف واقعیت نفس الامری، چیزی بیش از موهومات نمی¬داند، اما از نظر او، انسان به جهت سودمندی این موهومات در نزاع برای بقای نوع بشر و خواست قدرت او، آن¬ها را حقیقت می¬انگارد. از منظر او، معرفت¬ها و نظریه¬های فلسفی و علمی، برداشت¬ها و چشم¬اندازهای انسان می-باشند؛ انسان برای تأمین اهداف خود، جهان را مطابق الگوهای ذهنی خود سازمان می¬دهد. بدین ترتیب، وی حقیقت¬جویی و اراده معطوف به حقیقت را تخطئه می¬کند و آن چه از نظر او اصالت می¬یابد، اراده معطوف به قدرت است (کرد فیروزجایی، 1386، صص 85-94). اراده معطوف به قدرت، نیروی محرک همه ارزش¬گذاری¬های ماست؛ نیرویی است که تعبیرهای ما را از جهان، به «چشم¬اندازمان» وابسته می¬کند و فرضیات و برساخته¬های بزرگ فلسفی را پدید می¬آورد (استرن، 1373، ص 125).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   آلتوسر، ایدئولوژی، هنر، هنری، نظریه¬ی

فصل دوم: نیهیلیسم (نیست¬انگاری) و برداشت نیچه از نیهیلیسم

2-1) مقدمه
در جریان انسان گرایی رواج یافته در اروپای قرن هجدهم و نوزدهم، اعتقاد به وجود هر گونه مرجع متعالی و ماورای طبیعی، رنگ باخت و تعالیم آسمانی، انکار شد و انسان، بنیان گذار و ارزش گذار اصول و اخلاق، شمرده شد و پس از گذشت اندک زمانی، چون نتوانست با تکیه بر عقل و دانش خود، پاسخ بسیاری از مسائل (بویژه فلسفه حیات) را پیدا کند، وجود خود را پوچ و تهی یافت. چنین بود که فلسفه نیست¬انگاری (nihilism)، بنیاد نهاده شد.
نیهیلیسم بی مبنایی، بی معنایی و مرگ ارزش های جهان است که حیات ما را فرا گرفته است. ولی باید اعتراف کرد که در هیچ دوره ای از تاریخ حیات بشر همچون چند دهه اخیر، نیهیلیسم چهره خود را چنین آشکار نکرده بود. اگر در پایان قرن نوزدهم نیچه اعلام داشت که نیهیلیسم در آستانه در ایستاده است، در دوران کنونی ما این میهمان ناخوانده، خود صاحب خانه گشته و جهان ما را از آن خود کرده است.
فردریش نیچه نخستین فیلسوفی است که به طور تفصیلی از نیست انگاری سخن گفته است. نیچه نیست انگاری را محصول بسط “ارزش های بزرگ و آرمان های ” مابعدالطبیعی تمدن غرب ، آنگاه که تا به نهایت آن بسط یافته باشند می¬داند. وی خود را “نخستین نیست انگار کامل عیار ” می¬نامد.

2-2) مفهوم نیهیلیسم:
لفظ نیهیل (nihil) ریشه لاتینی دارد، که به معنی «هیچ» است. در کتاب های لغت فرانسهGRANDE LAROUSSE) ) مرادف این کلمه به زبان فرانسه، کلمه¬ی¬ rien و مرادف انگلیسی آن nothing است. نیهیلیسم – که در اصطلاح فارسی می توان آن را «نه گرایی»، «نیست گرایی» یا «هیچ گرایی» و «بی گرایشی» نام داد – روشی است که موضوعات تحمیل شده بر اندیشه های بشری را به نوعی نفی می کند. این نفی، هم از جهات فلسفی؛ یعنی چرایی ها و چگونگی های «معتبر شناخته شده» و هم از جنبه های اجتماعی و شامل قراردادهای تحمیلی دست و پا گیر است، که اساساً نیهیلیسم آن را مطرود می شمارد (غفوری، 1379، ص 37).
نیست¬انگاری به عنوان نظریه و مکتبی فلسفی منکر ِ هر نوع