داد»(دیرکس،1389، ص1). گرچه می¬توان اندیشمندان پیشاسقراطی را نخستین کسانی در نظر بگیریم که به مفهوم انسان توجه کردند، اما بر اساس مستندات تاریخی پس از سقراط اولین تعاریف فلسفی از انسان و امور مربوط به او رایج شد. اولین تعریف مدون از انسان، حیوان ناطق است. تعریفی ارسطویی و منطقی که ریشه¬ی اومانیسم را به یونان باستان می¬رساند اما باید گفت که اومانیسم به دو دسته¬ی اومانیسم مدرن و اومانیسم باستانی تقسیم می-شود. اومانیسم مدرن، رنسانس و نوزایی رنسانس است که با شعار بازگشت به تفکرات باستان و هلنیستی شکل گرفت. اومانیسم باستانی در تفکر اسکولاستیک قرون وسطی به برنامه درسی و تعلیم و تربیت الهی گفته می¬شد که توسط متالهینی چون سیسرون به کار گرفته شد.
اومانیست¬های قرن پانزدهم فلورانس که نهایتاَ این واژه از آن¬ها به ما رسیده است، سخنوران و مترجمانی برجسته بودند که از واژه¬ها و تعاریف باستانی در نظریات خود بهره می¬برند. اومانیسم اولیه همانند دیگر ایسم¬های مدرن مانند فمنیسم، مدرنیسم، مارکسیسم یک جنبش نبود، و در واقع تا قبل از قرن پانزدهم هیچ گونه ایسمی وجود نداشت. اما آن چه مبرهن و آشکار است، این است که اومانیسم جریانی در حال حرکت بود. این جریان به آرامی در طول دورانی که به رنسانس معروف است، توسط مردمی که در حرکت بودند، خلق می¬شد. با این وجود گرچه اومانیسم به دروان رنسانس و روشنگری باز می¬گردد، اما همراه با مدرنیته و پست مدرنیسم و شروع جریاناتی چون ساختارگرایی و پساساختارگرایی، و تحولاتی در نظریات زبان و نظریات سوسور و مابعد سوسوری، و مهم¬تر از همه کشف ناخودآگاه توسط فروید که آگاهی سوژه¬ی دکارتی را زیر سوال برد، تعریف انسان و اومانیسم نیز تغییر کرد.
یاکوب بورکهارت اومانیسم را کشف انسان و جهان تعریف می¬کند. اما این انسان و جهانش ریشه در یونان باستان ندارد، بلکه از دولت شهرهای قرن پانزدهم در ایتالیا نشئت گرفته است. پرسش بورکهارت همانند پرسش دیگر متفکرانی چون مارکس و ماکس وبر این بود که کدام شرایط و کدام عوامل باعث به وجود آمدن نگاهی این چنین به انسان و جهان شده بود. سوال اصلی این بود که چرا پویایی و نوآوری و توسعه¬طلبی سرمایه¬داری لیبرال فقط در بخش کوچکی از اروپا به وقوع پیوست و در دیگر نقاط دنیا همانند آسیا و هند و آمریکای جنوبی، با این همه سابقه¬ی تمدنی و تاریخی عظیم به وجود نیامد. وبر دلیل این امر را اقتصاد خانگی کالوینیستی طبقات متوسط پروتستان در اروپای دوران تغییر می¬دانست. مارکس این موضوع را به گسترش سرمایه تجاری و پیدایش طبقه¬ای از شهرنشینان مرفه یا همان بورژوازی در شهرهای اواخر قرون وسطی نسبت می¬داد. و بورکهارت گسترش فردگرایی پس از اصلاحات پروتستانی در مسیحیت را عامل این امر می¬دانست. اومانیسم مقوله¬ایست که ابداعش به قرن نوزدهم مربوط می¬شود. این واژه نخستین بار توسط یک متخصص تعلیم و تربیت آلمانی به نام ایمانوئل ناتایمر در اوایل قرن نوزدهم وضع شد. اومانیسموس کلمه¬ای بود که ناتایمر با توجه به اعتبارات یونانی این کلمه به کار برد، تا برنامه¬ی درسی را که از قرون وسطی تا آن زمان رایج بود را توصیف کند. پس از آن عده¬ای از مورخان و نویسندگان فرهنگی، این واژه را در توصیف یادگیری جدید انسان¬گرایانه به کار گرفتند. به نوعی رنسانس و تولد دوباره یونانی – رومی و ارزش¬های همراه با آن توسط این کلمه در حلقه¬های فکری و فرهنگی قرن نوزده آلمان رشد کرد. به مرور اومانیسم به مرزهای رمانتیسیم آلمانی نزدیک شد. معروف¬ترین معاصران ناتایمر، متفکران بزرگی چون هگل و ویلهلم فون هومبولت، اومانیسم رمانتیک را برای اصلاح وضعیتی که هاینریش هاینه شاعر آن را وضعیت ابتذال می¬نامید، به کار بردند. گوته، هولدرین، وینکلمان و بسیاری دیگر از رمانتیک¬های آلمانی همواره بازتاب اومانیسم را در آثار خود نشان دادند. اما مارکس، مشهورترین و به نوعی سرکش¬ترین شاگرد مکتب رمانتیسیم، اومانیسم هلنیستی را در آثارش به سمت ماتریالیسم تاریخی پیش برد(نک:دیویس،1378،ص24).
مارکس جوان در ستایش یونان باستان و هنرو ادبیات جاودانه¬اش، انسانیت و عزت نفس از دست رفته¬ی آلمانی را در رنسانس یونانی می¬دید. او در گروندریسه بر این عقیده بود که جامعه¬ی انسانی بار دیگر می¬تواند با مدد گرفتن از هلنیسم به عالی¬ترین نیاز خود که همانا تشکیل یک دولت دمکراتیک است را تحقق بخشد. اما دیری نگذشت که مارکس از فلسفه هگل و میراث رمانتیکش جدا شد. چرا که معتقد بود ایدئالیسم هگلی و این فرض که صرفاَ با بیدار کردن ذهن انسان، می¬توان زندگی او را متحول ساخت، از پایه و اساس تفکری غلط است. او دیالکتیک هگلی را واژگون کرد. به گفته¬ی مارکس، دیالکتیک قبل از وی بر روی سرش ایستاده بود، اما پس از او دیالکتیک بر روی دوپا ایستاد. چنین بود که مارکس نوشت، این آگاهی نیست که زندگی انسان¬ها را تعیین می¬کند، بلکه بر عکس، این زندگی انسان¬هاست که آگاهی¬شان را تعیین می¬کند. بنابراین او مشغول تدوین نظریه اومانیسم رادیکال شد. اومانیسمی که ریشه¬هایش خود انسان بود و از انتزاع و تجرید هگلی فاصله گرفت. و بر هویت پویای انسان و طبیعت بر مبنای جوهر کار استوار شد. به عقیده¬ی مارکس چون کمونیسم مالکیت خصوصی را به عنوان عامل استثمار و بیگانگی انسان کنار می¬زند، لذا بازگشت کامل انسان به خودش به عنوان موجودی اجتماعی است. «کمونیسم، به منزله¬ی طبیعت¬گرایی کمال یافته، معادل با اومانیسم است، و به عنوان اومانیسم کمال یافته معادل با طبیعت¬گرایی است؛ راه حل واقعی تضاد میان انسان و طبیعت، راه حل واقعی تضاد میان موجود و هستی، میان عینیت یافتگی و تایید نفس، میان آزادی و ضرورت، میان فرد و نوع است. راه حل معمای تاریخ است، و خود را به عنوان راه حل می شناسد»(همان،ص 18).
مارکس راه حل تغییر جهان را در رهایی انسان از بیگانگی اعلام کرد، و این بیگانگی از دیدگاه او ذهنی و توهمی نبوده، بلکه حاصل شرایط مادی و اقتصادی بود. مارکس زندگی بیگانه شده را غیرانسانی دانسته، و زندگی غیر انسانی را در برابر زندگی انسانی که مطابق با ذات و گوهر انسانی استقرار می¬دهد و به این ترتیب دریافت وی از زندگی معنادار انسانی، ارتباطی تنگاتنگ با دریافت او از ذات انسانی پیدا می¬کند. بسیاری بر این باورند که مارکس هیچ مفهوم و برداشتی از ذات و سرشت انسانی ندارد و انسان-ها و تفکر آن¬ها را بر حسب شرایط اجتماعی و مادی و به طور کلی زندگی اجتماعی آن¬ها تعریف می-کند. در واقع در اندیشه¬ی مارکس، فلسفه و تفکر، هستی مجزا برای خود ندارند و بر حسب اینکه انسان متعلق به کدام طبقه است، فکر می¬کند و می¬اندیشد. مارکس در تز ششم فویرباخ ذات انسانی را انتزاعی جدا از شرایط مادی که در نهاد هر انسانی به فطرت نهاده شده باشد، نمی¬داند. بلکه سرشت انسانی از دید او در واقعیت مجموعه¬ی پیچیده¬ای از روابط اجتماعی است. اما این به معنای رد این دیدگاه نیست که چیزی مجزا در رابطه با انسان وجود دارد که او را از سایر انواع جدا می¬کند. این تمایز انسان را از انواع دیگر، حتی می¬تواند تغییر و تحولاتی را که تاریخ بشری از سر گذرانده است، توجیه و تعبیر کند. تز ششم فویرباخ این ایده را که سرشت انسانی مشترکی در میان افراد وجود دارد، رد نمی¬کند. بلکه می-گوید این سرشت در اجتماع جاری است نه در فردیت بورژوایی (نک: وود،1387، ص 74).
اصطلاحی که مارکس و فویرباخ برای موجود انسانی به کار می برند، Gattungswesen که به موجود نوعی یا ذات نوعی ترجمه می¬شود. این اصطلاح از هگل گرفته شده است، و فویرباخ و مارکس آن را در اشاره به چندین موضوع متفاوت به کار می¬گیرند. اما مهمترین ویژگی این اصطلاح همانطور که آلن وود نیز در کتاب کارل مارکس به آن اشاره می¬کند، این است که این اصطلاح علاوه بر این که برای هر موجود منفرد انسانی اعم از زن و مرد به کار گرفته می ¬شود، به کل نژاد بشر نیز نسبت داده می¬شود. مارکس و فویرباخ به پیوندی مشترک میان افراد انسانی که اصطلاح موجود نوعی را در مورد آن¬ها به کار می¬گیرند، قائل¬اند. این پیوند بیان¬گر آن چیزی است که در اولویت تفکر مارکس قرار دارد و آن این است که نوع انسانی در یک زندگی اجتماعی و اشتراکی زندگی می¬کند. فویرباخ این رابطه را با واژه¬هایی شاعرانه و پیوند عشقی که میان زن و مرد برقرار می¬شود، تفسیر می¬کند. اما مرادش همبستگی متقابل انسانی است. اما از دیدگاه مارکس، مخصوصاَ مارکس پس از ایدئولوژی آلمانی این اصطلاح معادل با اجتماع –کمون یا جامعه در نظر گرفته می¬شود. از دیدگاه مارکس، انسان علاوه بر اینکه حیوانی اجتماعی است و بقایش در گرو رابطه با دیگران است، بیانگر نوع دیگری از هستی است که در آگاهی تبلور پیدا می¬کند. «مارکس می¬گوید، آدمی موجودی نوعی است، از این لحاظ که او نوع خود را ابژه¬ی خود می-سازد، و به عنوان نوع حی و حاضر با خود رفتار می¬کند، از خود آگاه است یا خود را درک می¬کند» (وود، ص 84).
مارکس در قطعه¬ی کار بیگانه شده حیات نوعی انسان را حیاتی می¬داند که دستخوش فردیت شده است. «کاربیگانه شده اولاَ با بیگانه ساختن انسان با خودش و کارکرد عملی و فعالیت حیاتی¬اش، انسان را با نوع خودش بیگانه می¬کند. بدین ترتیب حیات نوعی را وسیله¬ای را در خدمت حیات فردی او می-گرداند» (دیرکس،ص 126). انسان نوعی که در رابطه با طبیعت غیرارگانیک، ابژه¬های شناخت و فعالیت خویش را می¬شناسد، کار خود را به مثابه تولید فعالیت نوعی خود به طبیعت عرضه می¬کند. در واقع با همین کار بر روی عالم اشیاء است که انسان کارایی حقیقی خود را به منزله¬ی موجودی نوعی و اجتماعی به اثبات می¬رساند. تولید و محصول کار زندگی نوعی انسان است که به صورت عمل درآمده و در نهایت به عنوان یک کالا و شیء فرا انسانی از دست تولید کننده¬ی انسانی خود خارج شده، در برابر او قرار می¬گیرد. بیگانگی و شیء شدگی در تفکر مارکس به این معنا است که انسان از حیات نوعی و اجتماعی خود جدا شده و به عنوان فرد در برابر فرد دیگر قرار می¬گیرد. «بنابراین، چیزی که کار بر روی آن صورت می¬گیرد، حیات نوعی مبدل به شیء شده¬ی انسان است که انسان در آن، نه بدان سان که در ذهن به صورت عقلانی انجام می¬گیرد، بلکه به صورتی عملی، خود را مضاعف می¬سازد و در نتیجه خود را در عالمی که خود ساخته است، تماشا می¬کند»(همان،ص 125). مارکس کمونیسم را به عنوان الغای مالکیت خصوصی برای بازگشت انسان به حیات نوعی خود ارائه می¬کند. مالکیت خصوصی انسان را با خویش و نوع خویش و محصول تولید خویش بیگانه ساخته است. وی کمونیسم را به منزله¬ی طبیعت-گرایی کامل مساوی با انسان¬گرایی کامل در نظر می گیرد و حل منازعه¬ی میان انسان و طیعت، وجود و ماهیت، تبدیل شدن به شیء و اثبات خویش، میان جبر و اختیار و میان فرد و نوع را در این الغا می¬داند.
مارکس این رابطه با نوع و آگاهی از آن، و ابژه شدن دیگری در رابطه با انسان را در پروبلماتیک هگلی و فویرباخی به آگاهی و خودآگاهی شرح می¬دهد. او اشاره می¬کند که هر مرد یا زنی نه تنها به نوع انسانی تعلق دارد، بلکه خود نیز از این تعلق آگاهی دارد. و این آگاهی یگانه خصیصه¬ی این حیوان اجتماعی از دیگر اجتماعات طبیعی دیگر است. انسان از دیگر گله¬ها و دسته¬های حیوانی به دلیل این آگاهی مجزاست. از منظر مارکس، لازمه¬ی ذات انسانی این است که دریافتی از نوع خود داشته باشیم، و بتوانیم نوع خود را ابژه¬ی خود سازیم و از خود به عنوان اعضای این نوع آگاه باشیم. مارکس معتقد است پیوندی میان آگاهی نوعی و خودآگاهی وجود دارد که آشکارکننده¬ی مباحث بیگانگی انسانی است. اما باید در نظر داشت که خودآگاهی در نزد مارکس با خودآگاهی که در معرفت سوبژکتیو دکارتی در سوژه و فاعل اندیشنده (من می¬اندیشم، پس هستم)وجود دارد، و یا با وحدت ادراک نفسانی کانتی نیز یکسان نیست. بلکه منظور مارکس،تصور¬ازخود یا خودپنداره است که هر موجود انسانی در هویت خود با آن مواجه است. این خودآگاهی هر زن و مردی است که از خود و هویت و منزلت و طبقه¬ی اجتماعی¬اش، آگاهی کسب می¬کند و ماهیت انسان را از دیدگاه مارکس می¬سازد. خودپنداره¬ای که در جامعه¬ی سرمایه¬داری توسط طبقه¬ی مرفه برای طبقه¬ی کارگر تعریف می¬شود، موجبات بیگانگی او را فراهم می¬آورد. خودآگاهی انسان در راستای آگاهی او قرار می¬گیرد تا از زندگی بیگانه شده جدا شود.
به عقیده¬ی آلتوسر اومانیسم مارکس تا قبل از ایدئولوژی آلمانی هنوز دارای رگه¬های اومانیسم هگلی و ایده¬آلیستی است. پس از گسست از هگل و آغاز پروبلماتیک علمی است که مارکس انسان را در ریشه-های مادی آن جستجو می¬کند. آلتوسر معتقد است که نقد کمونیستی مارکس از نظام سرمایه¬داری به زبان اومانیسم صورت گرفت، که هیچ ربطی به ماتریالیسم تاریخی نداشت. در واقع اعتراض آلتوسر بیشتر به استفاده¬ای بود که مارکسیست¬های فرانسوی پس از جنگ جهانی دوم از این نوشته ¬بود. مارکس در ماتریالیسم تاریخی از کشمکش انسانی میان انسان و نوع خود و نظریه¬ی بیگانگی که مفاهیمی هگلی بودند، گسست و شرایط و مناسبات تولید را جایگزین انسان و ذات او در تحلیل تاریخی نمود. آلتوسر نقد نظام اومانیستی و به خصوص اومانیسم سوسیالیستی رایج در حزب کمونیست فرانسه را بر پایه¬ی این گسست استوار کرد.
اومانیسم رادیکال مارکس در ایدئولوژی

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   به‌، که‌، زیبایی، جلد،، این‌