تاکید دارد که این فرض نقطه¬ی آغاز جدایی علم از ایدئولوژی در تفکر مارکس است. «نیروها و روابط تولید، نخستین چیزهایی هستند که مردان و زنان را درگیر خود می¬کنند تا از این طریق زندگی مادی خود را حفظ و کامل کنند».(فرتر، ص 22). این مفاهیم ماتریالیستی تمام مفاهیم تفکر ایدئالیستی، و اینکه ایده¬ها هدایت کننده¬ی زندگی انسان¬اند را زیر سوال می¬برند.
ماتریالیست¬ها نشان داده¬اند که هیچ¬گونه ذات انسانی از پیش موجود که انسانیت انسان را تعیین می¬کند وجود ندارد. ویژگی¬های فطری که تعیین می¬کند که هر کدام از ما به عنوان افراد انسانی از منزلت انسانی و حقوق و آزادی برخورداریم، اسطوره و فریبی بیش نیست. نوع آگاهی و اندیشه¬ی انسان بسته به اینکه در کدام شرایط زندگی می¬کند، متفاوت است. یک زن خانه¬دار ایرانی با یک روشنفکر آمریکایی یکسان نمی¬اندیشند. یک کودک هر چه قدر هم باهوش اگر در شرایط محیطی طاقت فرسایی مجبور به ساعت¬ها کار کردن باشند، دیگر نمی¬تواند استعدادش را به اندازه یک کودک دیگر از خانواده¬ی مرفه¬تر بروز دهد. مارکس این برداشت ماتریالیستی از اجتماع و تاریخ را در مقدمه¬ی مشهورش بر نقد اقتصاد سیاسی آورده است. او در این مقدمه می¬گوید: «انسان¬ها در تولید اجتماعی زندگی¬شان درگیر روابطی¬مشخص می¬شوند که گریزناپذیر و مستقل از اراده¬ی آنان است، روابط تولیدی که به مرحله¬ی معین از تکوین نیروهای مادی تولید کننده¬ی آنان مربوط می¬شود»(همان، ص24). این مجموعه روابط در نهایت زیر بنای اقتصادی را تشکیل می¬دهد که روبنایی از آگاهی¬های سیاسی و قانونی بر روی آن شکل می¬گیرند. بنابراین شیوه¬ی زندگی افراد را زیر بنای اقتصادی تعیین می¬کند. و مارکس در یازدهمین تز فویرباخ می-گوید: «آگاهی انسان¬ها زندگی آنان را تعیین نمی¬کند، بلکه این زندگی انسان¬هاست که آگاهی¬شان را تعیین می¬کند».
مارکس دومین اصل بنیادی ماتریالیسم تاریخی را اینجا بیان می¬کند. در هر جامعه¬ای مجموعه¬ی از روابط تولید و شرایط بازتولید بر سازنده¬ی زیربنا یا پایه¬ی آن جامعه است که واقعیت اصلی و زنده¬ی آن جامعه است. از این زیربنای عظیم اقتصادی روبنایی از دیگر وجوه زندگی شکل می¬گیرد که آگاهی¬های جامعه را شامل می¬شود. تولید این آگاهی¬ها و ایده¬ها به طور مستقیم با این زیربنای مادی در ارتباط است. ادراک، تفکر و آگاهی پالایش¬یافته¬ی مستقیم رفتارهای مادی است. این روبنا ابتدا شامل نهادهای سیاسی و قانونی است که جامعه بر اساس آن¬ها ساختار یافته است. مجلس، قانون، دولت، و نظام¬های حقوقی و نهاد¬ها و ارگان¬های انسانی از جمله¬ی نهادهای روبناست. در مرحله¬ی بعد کلیه¬ی اشکال آگاهی نیز جزو روبنا محسوب می¬شوند. دین، هنر و ادبیات و در کل فرهنگ، و تمام آنچه که مارکس و انگلس ایدئولوژی می¬نامند. تکامل تمام اشکال روبنا منوط و وابسته به تکامل زیربنا و نیروهای اقتصادی است. در اینجاست که ماتریالیسم تاریخی مارکس به غلط به «جبرگرایی اقتصادی» تعبیر می¬شود. آلتوسر در توضیح نظریه مارکس به خود مختاری نسبی اشکال روبنا اشاره می¬کند که به صورت تعین¬های چند¬جانبه عمل می¬کنند و بر زیر بنای اقتصادی تاثیر می¬گذارند، که در ادامه مفصلاَ به آن پرداخته می¬شود.
ماتریالیسم تاریخی تئوری شکل¬گیری و تغییر اجتماع است. تز یازدهم فویرباخ از تغییر جهان صحبت می¬کند، پس فقط تفسیر ماتریالیستی از تاریخ و جهان مطرح نیست بلکه در ماتریالیسم تاریخی عمل، و عمل انقلابی است که مطرح می¬شود. این دیدگاه در حالی که ایدئالیسم را نفی می¬کند، ماتریالیسم نظاره-گر و منفعل را هم نقد می¬کند زیرا فقط عینیت را در برابر ذهنیت برجسته می¬کند. هماهنگی بین پراکسیس و تئوری منجر به انقلاب مارکسیستی می¬شود. و تمام تاریخ از دیدگاه مارکس و انگلس تاریخ مبارزه¬ی طبقاتی است. مارکس می¬گوید: «رهایی عمل تاریخی است، نه ذهنی» (مارکس، انگلس،ص 290). مارکس ضمن اثبات این نکته که تاریخ انسانی، تاریخ جوامع طبقاتی و بنابراین استثمار طبقاتی و در نهایت مبارزه¬ی طبقاتی است. او با نشان دادن مکانیسم¬های استثمار و سلطه¬ی سرمایه¬داری، به مقابله با منافع طبقات حاکم بر¬خاست. آلتوسر در مقاله¬ی درباره¬ی تحول فکری مارکس جوان از مجموعه مقالات لنین و فلسفه تئوری علمی مارکس را نقطه¬ی تلاقی جنبش کارگری و اندیشه¬ی مارکسیستی می-داند. به عقیده¬ی او استثمارشدگان و در راس آنان کارگران در نظریه¬ی علمی مارکس حقیقت و جوهر خود را بازیافته¬اند. کارگران نظریه¬ی علمی مارکس را به مثابه اسلحه¬ی خود برای مبارزه¬ی طبقاتی علیه نظام سلطه¬گر در اختیار گرفتند. آلتوسر این بازیافت تاریخی را به تبعیت از لنین، وحدت جنبش کارگری و تئوری مارکسیستی می¬نامد. این تلاقی به خودی خود ایجاد نشده است، چرا که جنبش¬های کارگری سال¬ها قبل از نظریه¬ی مارکس علیه سلطه و چپاول جنگیده بودند. اما به عقیده¬ی آلتوسر این جنبش¬ها تحت تاثیر نظرات ایدئولوژیک خرده بورژوایی چون سوسیالیسم تخیلی، آنارشیسم و …قرار داشت. او معتقد است که تئوری مارکس ریشه در سه سنت ایده¬آلیسم آلمانی، اقتصاد کلاسیک انگلیسی و سوسیالیسم تخیلی فرانسوی داشت. اما نظریه¬ی مارکس از محتوای ایدئولوژیک جهان¬بینی آن¬ها گسست. آلتوسر می¬نویسد:
مارکس اساسی¬ترین و مطلقاَ جدید و نیافتنی در جهان¬بینی¬های قدیمی را جانشین مفاهیم کهنه و مندرس (که ما آن-ها را ایده¬ها می¬نامیم) فلسفه¬های تاریخ نمود. آن جایی که فلسفه¬های تاریخ از انسان، شخص اقتصادی، نیاز، نظام نیازها، جامعه¬ی مدنی، از خودبیگانگی، دزدی، بی عدالتی، روح و آزادی دم می¬زند و حتی آن جا که نامی از جامعه می¬آید، مارکس از شیوه¬ی تولید، نیروهای تولیدی،مناسبات و صورت¬بندی¬های اجتماعی، زیر ساخت، روساخت، ایدئولوژی¬ها، طبقات، مبارزه¬ی طبقاتی و …صحبت کرد…بین نظام مفاهیم مارکسیستی و نظام تصورات ماقبل مارکسیستی (حتی اقتصاد سیاسی کلاسیک) نمی¬تواند رابطه¬ای تداومی وجود داشته باشد. این فقدان رابطه¬ی تدوام، این تباین و این جهش دیالکتیکی را ما «گسستگی معرفتی» و یا «انقطاع» می¬نامیم(آلتوسر،1388،ص 4).
بازگشت به مارکس در آثار آلتوسر، بازگشت به مارکس گسست و مارکس پس از گسست و علمی است. آلتوسر معتقد بود که در دوران پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از متفکران مارکسیست فرانسوی به اشتباه به تفکرات اومانیستی مارکس رو آوردند، تفکراتی که هنوز در دام اومانیسم بورژوازی اسیر است. این روشنفکران ناخواسته به ایدئولوژی سرمایه¬داری کمک می¬کنند. طرح آلتوسر برای خواندن مارکس به صورت علمی و جدا کردن آن از زائده¬ی اومانیسم، در راستای بازگشت لکان به متون فروید بود. «آلتوسر در نامه¬یی به لکان می¬نویسد: شما نخستین متفکری هستید که مسئولیت نظری اعطای مفاهیم واقعی و درخور فروید به وی را بر عهده گرفته¬اید… این جا بود که من پی بردم ظرفیت اعطای… شکل نظری تفکر مارکس به آن را دارم. و این جا بود که البته خود را در آستانه¬ی درک شما یافتم.» (پین، ص 59).لکان در بازگشت به فروید از زبان¬شناسی ساختگرا، آراء سوررئالیست¬ها و دادائیست¬ها در هنر، پدیدارشناسی هرمنوتیکی هایدگر تاثیر گرفت. بازخوانی لکان از فروید بیشتر فلسفی است. عمده کار لکان در این حیطه بر ناخودآگاه و شکل¬گیری من استوار است، که در این راستا او با انجمن بین المللی روانکاوی در تضاد و تقابل درآمد. لکان همه¬ی مقولات فروید را پذیرفت، اما از میان این مقولات به تفسیر جدیدی از فروید رسید. او در صدد بود نه تنها فروید را از تفسیرهای انجمن¬های روانکاوی رها کند، همچنین «فروید را از بند فروید برهاند» (همان). این رهانیدن فروید از دیدگاه لکان مستلزم خواندن دقیق آثار فروید و دریافت استدلال¬های استعاری او و بیان تلمیحی فروید است. لکان ناخودآگاه فرویدی را بر اساس تفکر ساختارگرایانه تفسیر مجدد کرد. ناخودآگاه از نظر او دارای ساختاری است همچون زبان. بازگشتی ساختارگرایانه به فروید که راه¬گشای بازگشت ساختارگرایانه به مارکس شد. «درست همانطور که لکان تلویحات ضد فردگرایی روانکاوی فرویدی را تعمیم می¬دهد و تعمیق می-بخشد، آلتوسر نیز تلویحات ضد فردگرایی مارکس را تعمیم می¬دهد و تعمیق می¬بخشد.» (هارلند1380، ص 65). فردگرایی در مارکسیسم همراه با اقتصادگرایی و بدگویی¬های ژورنالیستی از مارکس، مقولاتی بودند که آلتوسر قصد داشت با آنها مبارزه کند. بنابراین کار او بسیار دشوارتر از لکان بود، مارکسیسم فقط جریانی فلسفی نبود. جریانی سیاسی و انقلابی بود که تا آن روز یک میلیارد از جمعیت جهان با این جریان کشورشان را اداره می¬کردند. مارکسیسم تحت لوا و نام کمونیسم بیش از نیم قرن تاریخ جهان را تحت تاثیر قرار داده بود. نیکیتا خوروشچف در بیستمین کنگره¬ی حزب کمونیست در شوروی پرده از جنایات استالین برداشته بود؛ مارکسیسم می¬رفت تا به سگ مرده برسد . سرمایه¬داری روز به روز در حال گسترش بود. در دوران پس از جنگ و روزهای سخت بشریت، مارکسیسم یک ضرورت بود. اما مارکسیسمی که از دیدگاه آلتوسر با بدفهمی¬هایی مواجه شده بود که این جریان را به عنوان یک جریان ایدئولوژیک در خدمت سرمایه¬داری قرار می¬داد. و مهم¬تر اینکه متون مارکس به آن دقت و صراحت متون فروید به فرانسه و انگلیسی ترجمه و ویرایش نشده بودند. متون مارکس نیز متون یک¬دست با روال ثابت نبودند، اولین آثار مارکس نوشته¬های ژورنالیستی¬اند که در مخالفت با سانسور نوشته شده¬اند. بعضی از آثارش چون ایدئولوژی آلمانی مشترکاَ با انگلس نوشته شده بودند. تزهای فویرباخ گزین¬گویانه¬اند. دست¬نوشته¬ها روندی ایدئالیستی و هگلی دارند، متونی چون سرمایه تجربی و تفضیلی¬اند و بعضی دیگر جدل¬نامه¬هایی سخنورانه¬اند، نظیر مانیفست حزب کمونیست. آنچه بنیان اندیشه¬ی آلتوسر در مورد مارکس را تشکیل می¬دهد نوشته¬های مارکس در دوران گسست و نوشته¬های مارکس سالخورده است. خوانش ساختارگرایانه¬ی آلتوسر ازسرمایه به عنوان یک کتاب تجربی که نقدی است بر اقتصاد سیاسی و نشان-دهنده¬ی ساختارها و روابط و طبقات در سرمایه¬داری، مهمترین کاری بود که برای شناساندن مارکس علمی می¬توانست اجراء شود.
آلتوسر در سال 1965 با انتشار دو مجموعه مقاله “رنسانس بازگشت به مارکس” را با عنوان انقلاب در نظریه شروع کرد. این دو مجموعه توجه بسیاری از روشنفکران در جهان را به خود جلب کرد. برای مارکس و خواندن سرمایه. برای مارکس مجموعه مقالاتی بود که آلتوسر در طی پنج سال در نشریات کمونیستی فرانسه چاپ کرده بود. مقالاتی که در آن مسئله¬ی گسست و اومانیسم مارکسیستی مطرح شده بود. خواندن سرمایه، مجموعه مقالاتی بود که آلتوسر و شاگردان کمونیست او در اکول در سمیناری درباره¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬ی سرمایه ارائه کرده بودند. این دو کتاب به سرعت راه خود را در محافل روشنفکری فرانسه باز کردند و بعدها در آمریکا و بریتانیا بر مطالعات ادبی تاثیر فراوان گذاشتند. نخستین و مهمترین مسئله¬ای که آلتوسر در برای مارکس مطرح می¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬کند مسئله¬ی اومانیسم مارکسیستی است.
دو واقعیت بیش از هرچیز موجب اقبال عمومی و توجه روشنفکران به کمونیسم در فرانسه¬ی بعد از جنگ جهانی دوم شد. در سطح سیاسی، نقش منحصر به فردی که حزب کمونیست در سازمان دهی نهضت مقاومت علیه نازی ها در جنگ جهانی دوم ایفا کرد بسیاری را به این باور رساند که کمونیسم تنها ابزار اصیل سازماندهی سیاسی برای دوران پس از کابوس رایش سوم است. در 1946 تعداد اعضای حزب کمونیست فرانسه به 800 هزار نفر رسید. در سطح نظری، انتشار دست نوشته¬های اقتصادی و فلسفی مارکس در 1932، و ترجمه¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬ی بخش¬هایی از آن به فرانسه در 1937، موجب شد که اومانیسم اولیه¬ی مارکس که در این دست نوشته¬ها تشریح شده، در تفسیر مارکسیسم در کل، تاثیر زیادی داشته باشد. فرمول¬های فنی سرمایه و راست کیشی اقتصادی انعطاف ناپذیر احزاب کمونیستی، به ناگهان با اهمیت انسان گره خورد، و مارکس به عنوان فیلسوفی اومانیست شناخته شد(فرتر، ص 41).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   ایدئولوژی، بلزی، می¬کند.، کلاسیک، داستان

5-1 ضد اومانیسم نظری( اومانیسم سوسیالیستی)
اومانیسم (Humanism) واژه¬ای است با تاریخ طولانی که همانند سوسیالیسم و واقع¬گرایی معانی مختلف و متفاوتی به خود گرفته است. ریشه¬های تاریخی اومانیسم به عنوان یک گرایش فلسفی و فرهنگی در تمدن غرب، به یونان باستان می¬رسد. اولین بار این واژه در فرهنگ هلنیستی یونان باستان به کار رفت. ریشه¬ی این کلمه به واژه¬ی humus به معنای خاک یا زمین و homo به معنای هستی زمینی و humanus به معنای خاکی و انسانی است که در تقابل با سایر موجودات خاکی (گیاهان و جانوران)، و در برابر مفهوم هستی متعالی ساکنان آسمان¬ها و خدایان bovines قرار گرفت. در اواخر دوران باستان، محققان و روحانیان، میان مفهوم bivinitasبه معنی حوزه¬هایی از معرفت که از متن کتاب مقدس نشات می¬گرفت و humanitas به معنی حوزه¬های معرفتی مرتبط با زندگی مادی فرق گذاشتند. مفهوم انسان قبل از این که تبیین عقلانی داشته باشد، مسئله¬ای جدایی¬ناپذیر از زبان است. «به روایت گزنفون، نویسنده¬ی عهد باستان، سقراط نخستین کسی بود که دیگر به طبیعت در کلیت خود توجه نکرد و آن چه را انسانی و مربوط به انسان بود مد نظر قرار