به عنوان ایدئولوژی مطرح¬اند، با روابط بین اجزاء جامعه مواجه هستیم. مارکس، جامعه را به دو بخش اساسی روبنای سیاسی، قانونی و ایدئولوژیک و زیربنای اقتصادی تقسیم کرد. آلتوسر با تاکید بر این تقسیم¬بندی و استناد به نوشته¬ای از انگلس در منتخب مکاتبات، به تعیین و تعین در نظام جامعه می¬پردازد. تحلیل انگلس درباره¬ی ایدئولوژی و نقش و رابطه¬ی آن با زیربنای اقتصادی است. «ایدئولوژی بخشی از روبنای جامعه است، شکل و محتوای آن را بنیان اقتصادی¬اش معین می¬کند، پس این تعیین یک رابطه¬ی ساده¬ی علت و معلولی نیست»(فرتر، ص 59).بنیان اقتصادی تنها عاملی نیست که بر عناصر روبنایی جامعه، مثل ایدئولوژی، تاثیرگذار است. نیروها و روابط تولید در نهایت عامل تعیین¬کننده¬ی عناصر متنوع روبنا هستند، اما این عناصر بر یکدیگر و حتی بر خود زیربنای اقتصادی نیز تاثیر می¬گذارند. انگلس در نامه¬ای به مورخه¬¬ی 1890 تبیین ماتریالیستی از تاریخ را به عنوان گزاره¬ای بی معنا و انتزاعی که عامل تولید و بازتولید را عنصر تعیین کننده و غایی تاریخ می¬داند، رد می¬کند. انگلس عامل اقتصاد را بنیان و اساس می¬داند، اما معتقد است که عناصر متعددی از روبنا مانند اشکال سیاسی، مبارزه¬ی طبقاتی و نتایج آن، ساختارهایی که طبقات پس از پیروزی در نبرد تثبیت می¬کنند، قوانین قضایی و انعکاس این مبارزات در اذهان مبارزه¬گران، نظریات فلسفی و حقوقی و سیاسی، آثار ادبی و هنری و حتی نقد ادبی و دیدگاه¬های دینی بر مبارزه¬ی تاریخی تاثیر گذارند، و در اکثر موارد نقش غالب را در تعیین اشکال آن¬ها دارند.(نک: همان، ص 59-60).
آلتوسر این وضعیت تاثیر را «خود مختاری نسبی و تاثیرگذاری خاص روبنا» می¬نامد. به عقیده¬ی وی مارکس و انگلس بسیار عمیق¬تر و گسترده¬تر از آن که جبرگرایان می¬اندیشند، به زیربنا و روبنا می¬نگرند. مثال رم باستان که هگل آن را بیان نوعی شخصیت قانونی انتزاعی می¬داند، روشن گر این قضیه است. رم باستان نمونه¬ی بسیار پیچیده¬ای از روابط درون شبکه¬ای است که گر چه عامل اقتصاد تعیین¬کننده¬ی نهایی خاصیت آثار ادبی، هنری، قانونی، دستاورد سیاسی و … است. اما همین دستاوردها به نوبه¬ی خود بر اقتصاد و فروپاشی و احیاء آن تاثیر گذاشت. استقلال نسبی روبنا در اندیشه¬ی آلتوسر، روبنا را به عنوان میانجی برای تغییر و تحول جامعه معرفی می¬کند که از جبرگرایی اقتصادی پرهیز شود. آلتوسر می¬نویسد: «…مارکس حداقل «دو سر زنجیر» را به ما داد، و به ما گفت ببینیم که بین دو سر چه رخ می¬دهد: در یک¬سر، تعین در وهله¬ی نهایی به دست شیوه¬ی تولید(اقتصادی)، و در سر¬دیگر، خود مختاری روبناها و تاثیرگذاری خاص آن¬ها»(همان، ص 61). تعین چند جانبه و ضد اومانیسم نظری، هر دو در مطالعات ادبی و هنری، نظریه¬ی فیلم و نقادی ادبی تاثیر به سزایی گذاشت. هر قالب ادبی و هنری از دیدگاه آلتوسر، می¬تواند محملی از روابط پیچیده¬ی اجتماعی باشد.
9-1 خوانش سرمایه
خواندن سرمایه عنوان مجموعه مقالاتی است که آلتوسر همراه با اتین بالیبار برای همایش “درباره¬ی سرمایه” که در اکول نورمال سوپریور، در سال 1965 نوشت.«در این مجموعه مقالات، فهم آلتوسر از سوبژکتیویته، زبان و فرهنگ بشری بر محور تکثر و چند¬گانگی استوار است نه یگانگی و وحدت»(پین ص127 ). روش آلتوسر در خوانش مارکس، همانند خوانش لکان از فروید، متفاوت از خوانش های دیگر است. ابزار اصلی آلتوسر در این خوانش تفاسیری بود که خود اصولش را در آثار مارکس یافته بود. او این روش را «خوانش سمپتوماتیک » نامید. او این عبارت را باز هم از روانکاوی وام گرفت، چرا که در این خوانش منتقد، متن را طوری می¬خواند که روانکاو سمپتوم¬های بیماری بیماران خود را برای یافتن مولفه¬ها و نشانگانی که خود بیمار از آن ناآگاه است، می¬خواند. روشی که آلتوسر برای خواندن متون پیش رو گذاشت، نوعی روش خواندن بود تا متن را برای یافتن نشانه هایی که خود مولف از آن ناآگاه است، جستجو کند. این روش خواندن، سرآغاز سلسله خوانش¬ها و مطالعات ادبی شد که پیر ماشری مهمترین آن را در نظریه ادبی مطرح کرده است.خوانش مارکس از آثار اقتصاددانان کلاسیک نظیر اسمیت و ریکاردو، خوانش فروید از گفتار بیمارانش و تعبیر برشت از فن فاصله¬گذاری در تئاتر که بر فقدان و فاصله استوار است، مبنای خوانش سرمایه شد. آلتوسر و بالیبار هدف این نوع خواندن را نه دستیابی به ماهیت متن، بلکه جستجوی پنهان¬کاری¬های متن و آن چه نمی¬گوید و نمی¬خواهد بگوید، می-دانند.
سرمایه با سه جلد عظیم که مشتمل بر 3000 صفحه¬ی چاپی است، عظیم¬ترین اثر مارکس است. از این سه جلد، فقط جلد اول در زمان حیات او چاپ شد. مارکس از سال 1863 تا پایان حیات خود بر روی بخش¬های کتاب خود کار کرد. و طرح جلد چهارمی را ریخت که بعدها تحت عنوان نظریه¬های ارزش افزوده انتشار یافت. متن فرانسوی سرمایه توسط ژوزف روآ ترجمه شد و از سوی موریس لاشاتر در سال 1872 منتشر شد. این متن برای خواندن کارگران، تا حد ممکن ساده سازی شده بود. آلتوسر برای نوشتن خوانش سرمایه، ترجمه¬ی فرانسوی روآ را به عنوان متن اصلی در نظر گرفت و به ویراست آلمانی کتاب که توسط انتشارات دیتس منتشر شده بود، رجوع کرد. آلتوسر خواندن سرمایه را با پرسش-هایی از موضوع گفتمان سرمایه شروع می¬کند. پرسش¬هایی از این قبیل که «آیا سرمایه صرفاَ محصولی ایدئولوژیکی در میان دیگر محصولات ایدئولوژیک، اقتصاد سیاسی در یک قالب هگلی، تحمیل مقولات اومانیستی طرح شده در آثار اولیه¬ی فلسفی به قلمروی واقعیت اقتصادی، و تحقق خواست¬های ایدئالیستی مطرح در مساله¬ی یهود و دست¬نوشته¬های 1844 است؟»(همان،ص 128). سرمایه در نگاه نخست و خوانش تجربی، کتابی درباره¬ی اقتصاد و ثروت و متون اقتصادی کلاسیک است، اما آلتوسر در خوانش سرمایه، سرمایه را به نحوی دیگر قرائت می¬کند.
آلتوسر بر این دیدگاه است که در صد سال گذشته و یا پیش از آن، ما سرمایه را در جدال¬ها و تفاسیر تاریخی خودمان خوانده¬ایم؛ «او معتقد است که ما نتوانسته¬ایم سرمایه را از بند نویسندگانی که آن را برای ما خوانده¬اند، آزاد کنیم» (همان 127).آن چه آلتوسر درسر دارد خواندن سرمایه به طور کامل و کلمه به کلمه است. خواندن آلتوسر فلسفی است. وی معتقد است که «اقتصاددانان و مورخان این کتاب را بدون تحقیق درباره¬ی ویژگی موضوع و نوع گفتمان علمی¬اش خوانده¬اند»(همان). از دیدگاه آلتوسر، سرمایه گفتمانی ¬است متفاوت و مجزا از دیگر گفتمان¬های ایدئولوژیکی و فلسفی مارکس. از دیدگاه آلتوسر تاکید بر این¬تفاوت و ویژگی¬های متفاوت سرمایه، تفاوتی شناخت¬شناسانه است و به گسست معرفت شناختی باز می¬گردد که با نظریه¬ی تاریخی آغاز شد و در سرمایه به اوج خود رسید. تفکر اولیه مارکس از نگاه آلتوسر بر آنچه خود اسطوره¬ی¬ دینی خوانش می¬نامد استوار است. در این نوع خوانش مارکس چنان ساده به خواندن می¬پردازد که «بر اساس آن جهان یک لوح مقدس است؛ متنی است که با ما سخن می¬گوید»(فرتر،ص 73). مارکس در دست¬نوشته¬های 1844، با نگاهی اجمالی طوری جوهره¬ی تاریخی جهان بشر را می¬خواند که به سادگی شفافیت آن را در عینیت¬اش بتوان دید.آلتوسر معتقد است که مارکس در این نوع خواندن دیدگاهی غیر انتقادی و مذهبی دارد که با گالیله در خواندن کتاب عالم کبیر مقایسه می¬شود. بنابراین دیدگاه، مارکس در این نوشته¬ها هنوز درگیر شناخت بازنمایی است؛ بازنمایی از آن رو که فقط به نگریستن و مشاهده¬ی امور به نحوی که به شناخت و درک از آن امر منتهی شود. اما پس از گسست معرفت¬شناسانه، انقلابی در خواندن مارکس ایجاد شد که بر پایه¬ی شناخت ابهام امور بی¬واسطه استوار بود. امور بی¬واسطه اشاره¬ای است به علم در دیدگاه مارکس که در برابر ایدئولوژی قرار گرفت. تفاوت خوانش علمی مارکس با خوانش¬های قبلی در تفاوتی است که میان امر خیالی و امر واقعی برقرار است. اسپینوزا قبل از مارکس و آلتوسر در رساله¬ی الهی – سیاسی این تمایز را در خواندن کتاب مقدس به کار برده بود. او در خوانش متن مقدس با همان معضلاتی روبه¬رو بود که لکان و آلتوسر در خوانش فروید و مارکس مواجه بودند. مساله¬ی مهمی که اسپینوزا با آن روبه روبود خوانش-های گوناگونی بود که از متن مقدس متنی واحد و منسجم به تصویر کشیده بودند. اما اسپینوزا با تمایز انتقادی میان حقیقت و معنا، متن مقدس را عرصه¬ی از ستیز و چالش بین امر خیالی و امر واقعی معرفی می¬کرد. اسپینوزا به عنوان بدیلی برناگذشتنی برای هگل در تفکر آلتوسر، مجالی بود برای اینکه نظریه¬ی علم آلتوسر شکل بگیرد. جوهره¬ی دانش از دیدگاه اسپینوزا تمایز میان شیء واقعی و ایده¬ی شیء است. هر دو تمایز ایده و شیء و حقیقت و معنا بر تفکر مارکس در سرمایه تاثیر به سزایی داشت.
سرمایه از دیدگاه آلتوسر، دو نوع خوانش را در متن در نظر می¬گیرد. خوانش اول، مطالعه¬ی تجربی و توصیفی از آثار اقتصاددانان کلاسیک است. آلتوسر معتقد است که در نگاه اول به نظر می رسد که مارکس به دنبال نشان دادن اشتباهات و کاستی¬های اقتصاددانانی چون اسمیت و ریکاردو است، اما در اصل، خوانش مارکس پیچیده¬تر و خلاق تر از آن چیزی استکه همگان در خواندن سرمایه می¬پندارند. اما به اعتقاد آلتوسر مارکس در خوانش اولیه¬ی خود گفتمان اقتصادی کلاسیک افرادی چون ریکاردو و اسمیت را در چارچوب گفتمان و دیدگاه¬های خود می¬خواند و نشان می¬دهد که اسمیت چه دستاوردی داشته و چه چیزی را از نظر دور نگه داشته است. آلتوسر خواندن اولیه¬ی مارکس را نشان¬دهنده¬ی نوعی نظارت می¬داند و معتقد است که این نظارت حاوی نظریه¬ی معرفتی است که امر مطلقی را متصور می-شود. این معرفت برای آلتوسر نوعی ایدئالیسم را یادآور می¬شود که در آن معرفت به «درک رابطه¬ی مطلق تصور فروکاسته می¬شود، رابطه¬ای که در آن کل ذات ابژه به وضعیت ناب امر داده شده تقلیل می-یابد» (فرتر،ص 74). ابژه¬های اقتصادی از دید مارکس همانند ابژه¬های اسپینوزا جایی در بیرون از نظریه و در جهان خارج وجود دارند. وفقط نگریستن به آن تعیین می کند که چه کسی آن¬ها را دیده و چه کسی از آن¬ها چشم پوشی کرده است. استدلال مارکس در نوع اول خواندن این است که اسمیت به اندازه¬ی کافی دقیق نبوده¬است، ولی مارکس به عنوان یک اقتصادان تیزبین ابژه¬های اقتصادی حاضر را به دقت نگریسته است. در این برداشت، مارکس از دیدگاه آلتوسر در چارچوب بازنمایی شناخت می-اندیشد. چنانچه معرفت برای او با نگریستن مساوی است. خوانش مارکس در این نوشته¬ها «خوانش نظری واپس¬نگرانه» است. در این نوع خوانش، مارکس هنوز به گذشته¬ی آلمانی و میراث رمانتیک¬ها و ایدئالیست¬ها وابسته است. این نوع خواندن بر نوعی دیدن و شناخت حسی مبتنی است. به عقیده¬ی آلتوسر، در نوع اول خوانش مارکس، مقولات اقتصاد کلاسیک به صورت یک پدیدار خوانده می¬شود؛ پدیداری که به صورت یک سمپتوم و عارضه به واسطه¬ی تجربه دیده می¬شود. اما نوع دوم خوانش، به علل پنهان عارضه و پدیدار مربوط می¬شود که هرگز به سطح نمی¬آید؛ ولی می¬توان آن را استنتتاج نمود. بنابراین آلتوسر نحوه¬ی دیگری از خواندن برای تئوری علمی مارکس پیشنهاد می¬کند که فارغ از ایدئولوژی اکومونیستی و سوسیولوژیستی بورژوایی باشد. او معتقد است اگر سرمایه را به مثابه تئوری اقتصاد سیاسی و شیوه¬ی تولید سرمایه¬داری بخوانیم، با اکونومیسم بورژوایی هم¬داستان شده¬ایم. به اعتقاد آلتوسر خواندن واپس¬نگرانه از زیر ساخت شروع می¬کند. کار، نیروی کار و نیروی تولید را مد نظر قرار می¬دهد. نیروهای تولید را از مناسبات تولیدی تمیز می¬دهد . کالا، پول، ارزش اضافی، دستمزد و .. را مورد بررسی قرار می¬دهد. و در نهایت در بخش پایانی و ناتمامی، مطالبی درباره¬ی طبقات، اندکی از مبارزه¬ی طبقاتی و طبقات اجتماعی را تحلیل می¬کند. و با استناد به این که مارکس طبقات را در سرمایه به عنوان آخرین محصول اقتصاد سرمایه¬داری معرفی کرده است، سرمایه را شناخت و توصیف سرمایه-داری می¬داند. اما آلتوسر نحوه¬ی اول خواندن را تحریفی بسیار جدی در تئوری مارکسیسم می¬داند و معتقد است که طبقات دست¬آخر سرمایه نیستند، بلکه آن¬ها در جای جای سرمایه هستند. آن¬ها از آغاز تا پایان سرمایه هستند و مبارزه¬ی طبقاتی اساسی¬ترین حلقه برای درک سرمایه است. این اصول را آلتوسر در نوع دوم خوانش پیش می¬کشد و معتقد است که فقط با خوانشی عارضه¬شناسانه و انتقادی می¬توان حضور طبقات و مبارزه¬ی طبقاتی را در سرمایه درک کرد.(نک: آلتوسر،1358، ص 71).
به عقیده¬ی آلتوسر، خوانش تجربی و مبتنی بر بازنمایی تنها اصل خوانش در سرمایه نیست. مارکس در ارزش، قیمت، و سود و بخشی از فصل 19 سرمایه که درباره¬ی دستمزد است، نوع دوم خوانش مارکس را پیش می¬کشد که مارکس در نوشته¬های متاخر خود همواره برای افشاء ماهیت نظام سرمایه¬داری از آن بهره می¬جست. مارکس با اشاره به دستمزد کارگران و ارزش نیروی کار به بحث ارزشمند ارزش افزوده در اقتصاد رسید، که به اعتقاد وی، بزرگترین اقتصاددانان در دویست سال گذشته نتوانسته¬ بودند این نظریه را صورت¬بندی کنند. دلیل این امر از دیدگاه مارکس این است که در نظام سرمایه¬داری بورژوا، سرمایه¬دار نیروی کار و قابلیت او برای کار کردن را در اختیار می¬گیرد، کار کارگر موجب تولید ثروت می¬شود. و به این ترتیب نیروی کار برای سرمایه ارزش افزوده

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   نیچه، مسیحیت، هنر، برای، افلاطون