به دنبال طبیعت می¬آید و طبیعت زیربنا و فرهنگ روبناست. اما به اعتقاد ساختارگرایان، طبیعت خود سازه¬ای فرهنگی است و بسیار متاخر است. ساختارگرایان معتقدند که طبیعت با خیزش علوم طبیعی در قرن هفدهم به واقعیت انسان افزوده شد. به همین ترتیب فرض بر این است جامعه پیامد فرد است و قراری است مابین افراد، اما به اعتقاد ساختارگرایان خود فردی نیز یک سازه¬ی متاخر فرهنگی است که با خیزش اخلاقیات فردگرایی بورژوایی در قرن هفدهم به واقعیت انسان افزوده شده است(هارلند، 1386، ص 2).
«طبیعت زدایی» از سوی نشانه¬شناسان جناح چپ مهمترین عنصری بود که ساختارگرایی را با جهان سوم هم¬سو می¬کرد. «برای مثال، تحلیل مشهور رولان بارت از تلویحات ضد استعماری جلد مجله¬ی پاری ماچ که در آن سرباز سیاه¬پوستی به تصویر کشیده شده است که به پرچم فرانسه سلام نظامی می-دهد»(استم،،1389 ص 127). گرایش به جهان سوم با توجه لوی استروس به اسطوره¬های تمدن¬های بدوی به طور کلی وام¬دار کتاب دوزخیان زمین اثر فرانتس فانون و گفتاری درباره¬ی استعمار اثر امه سزر است.منتقدان ساختارگرایی آن را با معضلاتی چون ذات¬انگاری، عدم به کارگیری بینش تاریخی، فراموشی نقش سوژه¬ها و جبرگرایی همراه می¬دانند. اما معضلات ساختارگرایی با تفکر پساساختارگرا و بعد با ساختارشکنی پاسخ داده شد. آن چه مهم است، مسئله¬ی به چالش گرفتن بدیهیات متافیزیک و فلسفه¬ی تجربه¬گرا توسط ساختارگرایی است.
مهمترین و بارزترین نظریه¬ی قرن بیستم درباره¬ی انسان، رابطه¬ی بین زبان و تفکر اوست. ساختارگرایان نیز همراه با دیگر متفکران فلسفه¬ی زبان بر این باورند که مهمترین ویژگی انسان زبان است نه تفکر. این در حالیست که فلسفه انگلوساکسون از دیرباز ادعا می¬کرد که انسان به دلیل قوه¬ی تعقل است که می-تواند حرف بزند. اما فلسفه در دوران پست مدرن بر این باور است که تفکر حاصل زبان است. سوسور با پیش¬کشیدن مفهوم زبان به صورت نظام لانگ ، کلیت نظام زبانی را مورد بحث قرار داد. تمایزی که سوسور میان لانگ و پارول قائل شد، «تمایز میان نظامی مفروض، مانند زبان، و بیان تجلی منفرد آن نظام، مانند نطق خاص یک فرد»، (هومر،1388،ص 55) است. سوسور در درس¬های زبان شناسی همگانی (1957) الگوی بنیادینی ارائه کرد که بر اساس آن الگو می¬شد تمامی زبان¬ها را به نظم درآورد و درک کرد. این پارادایم ، تفاوت بین نظام بنیادین و همگانی زبان (لانگ) و زبان به عنوان سخن(پارول)، است که در حقیقت گفتاری است که توسط قوانین تولید می¬شود. زبان¬شناسی ساختاری سوسور با ارائه¬ی روش¬شناسی موثر در علوم اجتماعی، انسان¬شناسی، زیبایی¬شناسی، نقد ادبی و مطالعات اجتماعی چون صورت¬بندی¬های ایدئولوژیک، امکان گفتمان تعاملی را صورت بخشید. سوسور موضوع متمایزی را در درس¬های زبان¬شناسی همگانی ارائه می¬کند. «او کار خود را با تمایز گذاشتن میان زبان-شناسی هم¬زمانی و درزمانی شروع می¬کند. در دیدگاه اول زبان به مثابه نظامی از واژه¬های مرتبط بدون ارجاع به زبان در نظر گرفته می¬شود، در حالی که دیدگاه دوم به توسعه¬ی تکاملی زبان در طول زمان اشاره دارد»(هوراث، 1386، ص189). سوسور در این تمایز به نظریه¬ی هم زمانی امتیاز می¬دهد. این به این معنا نیست که سوسور به تکامل و تحول تاریخی زبان اهمیت نمی¬دهد، بلکه او معتقد است که این تمایز تنها به این دلیل است که زبان را می¬توان به عنوان یک سیستم منجمد در زمان در نظر گرفت که تغییر زبان¬شناسی با استناد به آن توجیه می¬شود. بدون به کارگیری دیدگاه هم¬زمانی، هیچ وسیله¬ای برای ترسیم انحرافات از هنجار وجود ندارد. پس از این تمایز، سوسور تمایز دیگری را در چارچوب نظام زبان پیش می¬کشد که اساس ساختارگرایی قرار گرفت. «سوسور در پیشنهادی به ظاهر ساده، اما در واقع انقلابی معتقد است که زبان نظامی از نشانه¬هاست که ایده¬ها را بیان می¬کند»(همان). زبان به عنوان نظامی از نشانه¬ها و حامل مجموعه¬ای ضروری از قوائد زبان¬شناسی است که سخن¬گویان زبان، اگر بخواهند به طور معنادار ارتباط برقرار کنند، باید آن¬ها را رعایت کنند. این مجموعه قوانین،با تصاویر و واژه¬هایی که در ذهن افراد ذخیره شده¬اند و به عنوان کلام یا سخن نمایان می¬شود، در تقابل است. در این تمایز، سوسور آن¬چه را اجتماعی است از آن چه که فردی است، و اصلی را از فرعی و اتفاقی جدا می¬کند. در واقع او به قراردادهایی اشاره می¬کند که از حوزه¬ی فردی زبان جداست. سخن-گویان و نویسندگان هر زبانی قبل از هر گفتار و نوشتاری، اصول اساسی آن را رعایت می¬کنند.
تاثیر زبان¬شناسی عمومی سوسور، همانند کشف ناخودآگاه توسط فروید و نظریه¬ی تکامل داروین و ماتریالیسم تاریخی مارکس، هم پایه¬ی انقلابی کپرنیکی در علوم انسانی قلمداد شد. اگر فروید نشان داد که آگاهی و خودآگاهی انسان در برابر امیال و ضمیر ناخودآگاه قرار دارد، و مارکس نشان داد که زندگی شرایط انسان را تعیین می¬کند، نه آگاهی، سوسور نیز اثبات کرد «به جای این که گفتار بشر فرع بر فهم او از واقعیت تلقی شود، فهم بشر از واقعیت است که بر کاربرد اجتماعی نشانه¬های گفتاری استوار است» (هومر،ص 58). مطالعات زبان قبل از سوسور مطالعات تاریخی و لغت¬شناسی و ریشه¬یابی لغت بود. بنابر¬این سنت، زبان¬شناسی عبارت بود از مطالعه¬ی زبان به عنوان واحدهای مجزا و گسسته که هریک معنای خاصی دارد و به آن الصاق می¬شود. اما سوسور زبان¬شناسی را علمی می¬داند که بر اصول در زمانی و تاریخی استوار نیست، که به لغت¬شناسی و سیر آن در زمان بپردازیم، بلکه زبان¬شناسی علمی است که زبان را به عنوان یک کلیت «همزمانی» مورد مطالعه قرار می¬دهد. «نظامی که در هر لحظه زمانی مفروض کامل است»(همان). اصلی که سوسور در عرصه¬ی زبان در کانون توجه خود قرار داده و اساس ساختارگرایی را تشکیل داد، توجه به زبان به عنوان یک نظام اجتماعی بود. ساختاریکه ورای فرد قرار دارد. «زبان باید همیشه مشترک باشد و در نهایت کلیت یک جامعه باید در آن اشتراک داشته باشند. هیچ انسانی نمی¬تواند به طور فردی کلمات و مفاهیم تازه¬ای بیافریند»(هارلند، ص 23). به عقیده¬ی سوسور زبان یک قرداد است که به امضای همه افراد جامعه رسیده است. ویژگی خاص این قرارداد این است که هیچ کس قبل از پذیرش آن فرصت و امکان ارزیابی آن را ندارد. فرد پس از کسب زبان است که می-تواند مستقل از دیگران بیاندیشد. او می¬تواند دانش¬هایی و باورهایی را که جامعه به او ارائه می¬دهد، نپذیرد، اما تمام کلمات و معانی که از طریق آن¬ها این دانش¬ها و باورها را رد و پذیرش می¬کند، از قبل پذیرفته شده است. واژه¬ها و معانی در سطح پایین¬تری از دانش و آگاهی و ایده¬ها در ذهن فرد رسوب می¬کنند و ناخودآگاه زبانی را به وجود می¬آورند که شخص به صورت کاملاَ ناآگاه بر اساس آن¬ها عمل می¬کند.(نک: همان، ص 22-23).
چرخش لوی استروس از الگوهای زیست شناختی انگلوساکسون به الگوی زبان¬شناسانه¬ی سوسوری در مردم¬شناسی ساختارگرایانه، بیان¬گر بیزاری عمیق او از مردم¬شناسی زیست¬شناختی آلوده به نژادپرستی استعماری و ضد سامی بود. انسان¬شناختی ساختاری کلود لوی¬استروس در بررسی اسطوره¬ها و اقوام بدوی و نظام نمادین مبادله¬ی زنان در بین این قبایل، با تاثیرپذیری از نظریه زبانی سوسوری صورت گرفت. او در کتاب پر اهمیت خود به نام ساختارهای ابتدایی خویشاوندی(1969) نظام¬های خویشاوندی و آیین¬های ازدواج در قبیله¬های بدوی را بررسی کرد. قبل از استروس و سوسور، دورکهیم مفهوم خود فردی را رد کرده و به کلیت نظام اجتماعی و تعیین¬کنندی ساختارها اشاره کرده بود. او انسان¬ها را محصول زندگی اجتماعی می¬دانست تا این که تعیین¬کننده آن باشند. دیدگاه دورکهیم بر زندگی اجتماعی مبتنی است نه بر افراد. نظریه¬ی بازنمایی جمعی او تاثیر اساسی و شگرفی در نظریه انسان¬شناختی لوی استروس گذاشت. اما این که نقش او در تاریخ تفکر فرانسه به فراموشی سپرده می-شود، ناشی از این امر است که او دیدگاه سوسیالیستی محافظه کارانه¬ای داشت که بنا به گفته¬ی ریچارد هارلند بیشتر شبیه سندیکالیسم موسولینی است تا یک نظریه سوسیالیستی انقلابی. اما با تمام این کاستی¬های دیدگاهی، دورکهیم در بحث از نقش و قرارداد اجتماعی مذهب و گروه¬های اجتماعی دیگر، اصل واحد و فردی گروه و مذهب را رد کرد و آن را ناشی از نوعی قرارداد اجتماعی دانست. دورکهیم بت¬پرستی و توتم¬پرستی قبیله¬های بدوی را نیاز به پرستش نمی¬داند، بلکه آن را رابطه¬ی انسان با انسان در راستای همبستگی قبیله¬ای می¬داند. تحلیل دورکهیم و زبان¬شناسی سوسوری راه را برای تحلیل لوی استروس درباره¬ی جامعه و فرد گشود. لوی استروس بر خلاف دورکهیم وحدت اجتماعی را مبتنی بر یک اصل واحد و منفرد نمی¬داند، بلکه این وحدت را به عنوان مبنای ارتباطات تبیین می¬کند. لوی استروس معتقد است تمام روابط اجتماعی به واسطه¬ی بافت و روند پیوسته¬ی معاملات دو سویه به هم پیوند می¬خورند. آن چه در تفکر لوی استروس اهمیت دارد، نطام نمادین تبادل و ارتباط است. بر خلاف تفکر انسان¬شناختی انگلوساکسون که مبنای زیست¬شناختی دارد و ازدواج را برپایه¬ی یک خانواده¬ی واحد که برای تولید مثل شکل گرفته¬اند مطرح می¬کند، استروس تبادل خویشاوندی را نوعی نظام ارتباطی می-داند که بر اساس یک ساختار ابتدایی شکل گرفته است. او معتقد است که در نظام خویشاوندی آن چه اهمیت دارد، مبادله¬ی آدم¬های واقعی یا زن ها نیست، بلکه نحوه¬ی تبدیل زن¬ها به نشانه¬ها و عملکرد آن¬ها در چارچوب نظام نمادین است. بر اساس این دیدگاه مبادله¬ی زن¬ها مانند زبان عمل می¬کند. نظام اجتماعی و خویشاوندی همانند زبان، نظامی قراردادی است که افراد هنگام پذیرش و عمل به آن ناآگاه هستند. به عبارت دیگر از دیدگاه لوی استروس، ساختار ناخودآگاهی در موقعیت¬های اجتماعی افراد نهفته است که آگاهی آن¬ها را تحت سیطره¬ی¬ خود می¬گیرد.(نک: هومر، ص 56-57). بنابراین دیدگاه، ازدواج قراردادی است میان دو خانواده که در طی مراسمی، اعضاء قبیله¬ای دختر خود را با اعضاء قبیله¬ی دیگر مبادله می¬کنند تا به قرارداد خود در جامعه عمل کرده باشند. اگر زن و مردی موفق به ازدواج نشوند، به این دلیل طرد و منزوی می¬شوند که نتوانسته¬اند به این قرارداد عمل کنند و در جامعه مشارکت کنند. ژک لکان از ساختار زبانی و اجتماعی سوسور و لوی استروس در تبیین سوژه¬ی سخنگو و ورود آن به به ساحت نمادین بهره جست. جمله¬ی مشهور لکان مبنی بر این که ناخودآگاه ساختاری همچون زبان دارد، گویای همین امر است.
ساختارگرایی به عنوان یک روش تحلیل فردی و اجتماعی در قالب نظریه¬ی لکانی- آلتوسری در حیطه-ی زبان و ایدئولوژی، نقد سوژه را آغاز کردند و بیگانگی حاصل از سوبژکتیویته را مرکز مطالعات خود قرار دادند. سوژه مهمترین محور نقد نظام ایدئولوژی اومانیستی است. این مفهوم در مکتب فکری ساختارگرا و پساساختارگرا واجد اهمیت فراوان است. مکتب پساساختارگرا از سوژه به جای مفاهیم خود یا فرد استفاده می¬کند، تا از این پیش فرض پرهیز کند که انسان قبل از ورود به نظام نمادین زبان یا سخن کاملاَ شکل گرفته است. سوژه در مفهوم آلتوسری، واژه¬ای حقوقی و انقیادی است و بیشتر به منظور تابع به کار گرفته می¬شود . سوژه¬ی آلتوسر تابع دولت و قانون، و سوژه لکان تابع زبان است. سوژه¬ی آلتوسری برای تبعیت از دولت و قانون، بدیهیات ایدئولوژی را آزادانه می¬پذیرد، او آزادی که حاصل همان آگاهی ناآگاهانه است را می¬پذیرد. او در واقع پذیرنده¬ی همان قراردادهایی است که قبل از ورود او به جهان به امضا رسیده است. قرادادهایی در قالب کلمات و واژه¬ها، قراردادهای طبقاتی و جنسیتی و هویتی که ایدئولوژی برای او طراحی کرده است. و سوژه کسی است که تابعیت این قراردادها را می¬پذیرد و افسانه¬ی آگاهی خود را باور می¬کند. سوژه¬ها از لحظه¬ی ورود به جهان اشخاص حقیقی با هویت هستند، که حتی قبل ورودشان به جهان نیز این هویت را با نام خانوادگی به همراه دارند. هویت سوژه¬ها به عنوان شخص، مهمترین ویژگی اومانیسم است. روایت انسان و اومانیسم از دیدگاه آلتوسر، ساختارگرایانه است. او می نویسد:
فروید کشف کرده است که سوژه¬ی واقعی…به شکل خود(اگو) نیست…که سوژه¬ی انسانی مرکز گریخته است. به واسطه¬ی ساختاری پدید آمده است که فاقد مرکز است…یعنی مرکزی ندارد مگر در سوء تعبیرهای خیالی خود، یعنی در فورماسیون های ایدئولوژیکی که به واسطه¬ی آن ها خود را می¬شناسد. به همین ترتیب مارکس به ما آموخته است که سوژه¬ی انسانی، خود اقتصادی، سیاسی یا فلسفی مرکز تاریخ نیست…که تاریخ…دارای ساختاری است که الزماَ هیچ مرکزی ندارد مگر سوءشناخت¬های ایدئولوژیکی(هارلند، ص 65-67).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   ایدئولوژیک، ایدئولوژی، آلتوسر، برای، س.ا.د

ساختارگرایی دو اصل اومانیسم را کنار زد: خودآگاهی عقلانی و اعتبار گفتار فردی. حاکمیت عقل و گفتار، توهمات ایدئولوژیکی بود که اومانیسم به توده¬ها القاء کرده است. به گفته¬ی تونی دیویس از دیدگاه ساختارگرایی من فکر نمی¬کنم، من فکر می¬شوم. ما صحبت نمی¬کنیم، بلکه صحبت می¬شویم. «اندیشه و بیان که در مکتب اومانیسم جوهر اصلی هویت محسوب می¬شد، در جای دیگری قرار داشت، خود چیزی جز یک خلاء نبود. به گفته¬ی رمبوی شاعر من همان دیگری است»(دیویس، ص81).
آلتوسر مقاله¬ی مارکسیسم و اومانیسم را با اشاره به گسست معرفت¬شناختی مارکس از