بالا بدان می نگرد و محیط بر عالم است، در حالی که فی الواقع عالم و هستی برآدمی احاطه دارد و تصور چنین جایگاهی برای آدمی صرفاً نشانه خود بزرگ بینی توهم آمیز او است. با این نگرش، میل به تعیین تکلیف همه چیز و حلّ همه مسایل و مجهولات در انسان بوجود می آید. اما نتیجه عملی این نگرش به نظر نیچه نفی زندگی و بی ارزش دانستن آن بوده است. در نگرش عقلی همه چیز بر اساس اصل علیت توضیح داده می شود. اصل علیت می خواهد اساس علت همه چیز را توضیح دهد ولی اساس بی اساس هستی را با اصل علیت نمی توان توضیح داد. چرا که هستی افزایش هر لحظه و مداوم است و هدفی غیر از افزایش خود ندارد. هر موجود در هر لحظه مشغول بالفعل نمودن قدرت یا توان خود است و هستی در هر لحظه افزوده می‌شود و گسترش می‌یابد. هستی از این جهت می‌تواند پدیده‌ای زیبایی‌شناسانه توصیف شود که مانند هنر، با آفرینش هر لحظه و مداوم در ارتباط است. آفرینشی که بیش از آن که شبیه به روابط مشخص و ثابت علی و معلولی باشد، شبیه به بازی است. تنها می توان آن را چون بازی نگریست. بازی کنشی است که از هرگونه مفهوم پذیری گریزان است، در قالب تعریف نمی¬گنجد، مقصودی ورای خویش ندارد، بر بازیگران محیط است، با لهو و لعب و بیهودگی و پوچی نیز نسبتی ندارد. آدمی بازیگر بازی عالم است و آنانکه جای داور و قاضی را اشغال می کنند، به شکل بدتری بازیچه بازی عالم می شوند. به باور نیچه، فیلسوفان از سقراط تاکنون به جای شرکت در بازی عالم خواسته اند قضاوت بازی را بر عهده گیرند، حال آنکه خود نادانسته سخنگوی اراده به قدرت که بازیگردان اصلی بازی است شده اند. اراده به قدرت به زبان آنان و برای تحکیم خویش ارزش هایی را وضع کرده است که به نام حقیقت معرفی شده است. حقیقت صرفاً ارزش هایی است که برای حفظ و بقای زندگی آفریده شده است. حقیقت آن نوعی از خطاست که بدون آن زندگی امکان پذیر نخواهد بود. این خطا اگرچه برای زندگی ضروری است اما این ضرورت ازلی و ابدی نیست. حقیقتی که در زمانی خاص و مکانی خاص برای عده‌ای ضرورت بوده و زندگی آنها بدون آن ممکن نمی‌شده، برای عده‌ای دیگر و در زمانی دیگر نه تنها ضروری نیست بلکه مضر و خطرناک است. میل به جاودان پنداشتن تنها یک حقیقت، یا همان اراده به حقیقتی که در فیلسوفان وجود دارد، دشمن زندگی است. نیچه میل فیلسوف و اشتیاق او به حقیقت را که محصول وسعت بینش اوست، عامل ایجاد ارتباط بین موجودات و اتخاذ بینش منطقی می داند که این امر نیز موجب نوعی خوش بینی متافیزیکی مبتنی بر منطق می شود که به تدریج به همه چیز سرایت می کند و همه چیز را زیر حجاب دروغ پنهان می سازد. از آنجا که منطق یگانه حاکم و ملاک و معیار نیست، دروغ به عنوان حقیقت معرفی می شود.
منظور نیچه البته مخالفت با شناسایی و علم نیست، بلکه ماهیت شناختن را چیزی جز کارکردن با استعاره های محبوب، یعنی تقلیدی که دیگر تقلید محسوب نمی شود و لذا نسبتی با حقیقت ندارد، می داند. آنچه شناسایی می خوانیم حصول صورتی از حقیقت اشیا نزد ما و به طریق اولی، وصول به عین آنها نیست، بلکه نقشی است که از خویش بر جهان می زنیم و خود را در جهان و اشیا می بینیم و آن را حقیقت می نامیم. نیچه این معنا را چنین توضیح می دهد: آنچه فیلسوف می جوید حقیقت نیست، بلکه بیشتر استحاله¬ی جهان به انسانهاست. او می کوشد تا با خودآگاهی به فهمی از جهان دست یابد. تلاش او معطوف به جذب و ادغام (جهان در ذهن بشری) است. او زمانی راضی می شود که امری را براساس قیاس به نفس توضیح داده باشد. درست همانطور که ستاره بین همه جهان را خادم فردی واحد می انگارد، فیلسوف نیز به جهان چونان یک انسان می نگرد. (نیچه، 1377)
اکنون به درک نیچه از حقیقت نزدیک تر می شویم. اولاً به نظر نیچه چیزی به نام میل به معرفت و حقیقت وجود ندارد، آنچه هست صرفاً میل به باور حقیقت است. معرفت ناب هیچ میل و غریزه ای ندارد. به عبارت دیگر در آدمی صرفاً کششی به سوی باور کردن حقیقت و درستی شناسایی وجود دارد. به طور طبیعی میل داریم چیزهایی را حقیقت بپنداریم و با اعتقاد به شناخت آنها به آسایش خیال برسیم. این امر برای زندگی ما ضروری است و بدون آن زندگی نشاط خود را از دست می دهد. به همین جهت است که نیچه اهمیت حقیقت را برای انسان در این می بیند که والاترین و نابترین زندگی با این باور ممکن می گردد که آدمی مالک حقیقت است.
حقیقت در واقع چیزی نیست جز یک استعاره که از فرط استعمال، استعاره بودنش فراموش شده است. انسان خارج از تجربه‌ی خود و ابزاری که برای ادراک حسی جهان دارد، نمی‌تواند با هستی مواجه شود و به همین دلیل هیچگاه نمی‌تواند واقعیت ناب هستی را بدون واسطه درک کند. او تنها تحریکاتی از هستی می‌گیرد و از طریق ابزاری که برای ادراک حسی دارد به این تحریکات صورت و معنا می‌دهد. صورت و معنایی که از درون خود او و نفس نشأت گرفته‌اند. در نتیجه حقیقت به تمامی متکی بر قیاس به نفس است. آنچه حقیقت می خوانیم و در طول تاریخ چنین خوانده شده است متکی است بر فرافکنی احوال و صفات خویش بر جهان و موجودات جهان و لذا کاملاً بشری و آفریده فکر و خیال و زبان بشر است. حقیقت سپاه متحرکی از استعاره ها و انواع و اقسام قیاس به نفس بشری است. مجموعه¬ای از روابط بشری است که به نحوی شاعرانه و سخنورانه تشدید و دگرگون و آرایش شده است و اکنون پس از کاربرد طولانی و مداوم در نظر آدمیان امری ثابت و قانونی و لازم الاتباع می نماید. به همین جهت نیچه حقیقت را توهماتی می داند که ما موهوم بودنشان را از یاد برده ایم، استعاره هایی که از فرط استعمال فرسوده و بی رمق گردیده اند، سکه هایی که نقش آنها سائیده و محو شده است و اکنون دیگر فقط قطعاتی فلزی محسوب می شوند و نه سکه هایی مضروب.
حقیقت را اراده به قدرت برای تحکیم و استمرار خویش وضع می کند. نیچه وجود موجودات را اراده به قدرت می داند. همه موجودات مظاهر اراده به قدرتند و اراده به قدرت، اراده به قدرتِ بیشتر است و لذا در ذات اراده به قدرت، افزایش قدرت نهفته است. اما این افزایشْ بی نهایت نیست و حتی ممکن است ضعف و سستی نیز عارض آن گردد. پس اراده به قدرت برای مقابله با این وضعیت به وضع ارزش ها می پردازد و ارزش ها همان¬ها است که حقیقت نامیده می شود. عالم مثل افلاطونی، خدای مسیحی، عقل و علم و پیشرفت و عدالت در دوره جدید (که جملگی حقیقت خوانده شده اند) چیزی جز وضع ارزش ها توسط اراده به قدرت برای حفظ و تحکیم خویش نبوده است. بنابر این آنچه حقیقت دانسته شده است صرفاً جعل اراده به قدرت است و فیلسوفان و اندیشمندان که از حقیقت دم زده اند، زبان اراده به قدرت بوده اند، و بالاخره حقیقت نوعی از خطاست که بدون آن، گونه معینی از زندگی امکان پذیر نخواهد بود. به عبارت دیگر نیچه حقیقت را نه متضاد خطا بلکه مرتبه ای و شکلی از خطاهای گوناگون می داند. حقیقت چشم انداز است و چشم اندازهای بسیار گوناگون وجود دارد و در نتیجه حقیقت انواع بسیار گوناگونی دارد و لذا حقیقتی وجود ندارد. (نیچه، 1377)
به اعتقاد نیچه، به هنر محتاجیم تا بتوانیم زندگی کنیم. هنر بزرگترین انگیزه زندگی است. چرا که هنر از طریق آفرینش می تواند امکانات متفاوت زندگی را به بشر نشان دهد. هنر به جای برنامه ریزی و صلب کردن زندگی، آن را گسترش می‌بخشد و با گسترده تر کردن مرزهای زندگی از طریق خیال و آفرینش، در جهت ذات هستی انسانی یعنی اراده به قدرت قدم برمی‌دارد. هنر راهی است برای افزایش زندگی از طریق امکاناتی که در خود می‌آفریند و می‌نمایاند. هنر، مبدع و سازنده شکل‌هایی از زندگی است که هیچگاه در واقعیت و تاریخی که همواره در سیطره حقیقت و اخلاق بوده، اجازه ظهور و بروز نداشته اند. هنر و فقط هنر وسیله مهمی برای ممکن ساختن زندگی است، اغوای مهمی در جهت زندگی است، محرّک بزرگ زندگی. هنر برترین نیروی مخالف کل اراده به انکار زندگی است. به عبارت دیگر، هنر در مقابل اندیشه های ضد حیاتی مسیحی، بودایی و به طور کلی نیست انگارانه، زندگی را معنا می بخشد. هنر نجات بخش انسانی است که خصلت پرسش برانگیز و هراس انگیز هستی را می بیند و نیز نجات بخش انسان اهل عمل است که می¬خواهد علاوه بر ملاحظه¬ی خصلت پرسش برانگیز و هراس انگیز هستی، آن را زندگی کند. به طور کلی نیچه اراده به نمود، خیال، شدن و تغییر را ژرفتر از اراده به حقیقت می داند و بنابر این هنر را برتر از حقیقت می نشاند.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   سوسور، ، استروس، لوی، زبان¬شناسی

3-2) فلسفه هنر نیچه
در اندیشه نیچه، هنر مفهومی متعالی و ارزشمند است و از جهتی تنها مفر انسان دردمند به حساب می‌آید، بررسی چیستی و ماهیت هنر در افکار او و کشف جایگاه عقلانیت در پیکره مفهوم هنر در شناخت آرای وی می‌تواند نقشی تعیین‌کننده داشته باشد. «زایش تراژدی از روح موسیقی» افکار نیچه در باب هنر را بیان می‌کند. نیچه در این اثر خود موسیقی را به عنوان هنری برین و متعالی که الهام بخش خلق تراژدی است مورد توجه قرار می‌دهد. از نظر او تراژدی که در عصر یونان باستان بر دیگر اشکال هنری و ادبی غلبه داشت، تجلی عالی‌ترین جنبه‌های انسانی است.
نیچه در زایش تراژدی، در طبقه بندی منحصر به فرد خود از اقسام هنری از اسطوره‌های یونان باستان وام می‌گیرد. آپولون و دیونوسوس دو فرزند زئوس، خدای المپ، از دو مادر متفاوت هستند. او از آپولون برای ترسیم و ارائه نمادین مفاهیمی چون هماهنگی، توازن، نظم، قانون‌‌گرایی، صورت کامل، وضوح، روشنی، تفرد و از دیونوسوس نیز برای نشان دادن نیروهای حیاتی مفرط، پویایی، سرزندگی، تغییر و تحول، آفرینش و انهدام، تحرک، جنبش، ریتم، نشئگی و یگانگی استفاده می‌کند. نیچه در واقع با طرح این دو نحوه¬ی نگرش دیونوسوسی و آپولونی در یونان باستان، که در آثار هنری آنان هویداست، می خواهد نشان دهد که چگونه یونانیان از راه هنر بر سیل فنا که بنیاد هستی را تهدید می کند، غلبه کردند. نگرش آپولونی نشانه عالم خیال و جهان زیبای رؤیاست: «در رؤیاها بود که پیکره های شکوهمند الهی برای نخستین بار در مقابل جان انسان ها ظاهر شدند، در رؤیاها شکل-بخشنده¬ی بزرگ، اندامهای با شکوه و موجودات فوق انسانی را نظاره می کردند» (نیچه، 1389، ص 26). یونانیان این تجربه خویش را که در رؤیا بدان دست یافتند در آپولون مجسم می کردند. آپولون ایزد انرژی های قالب پذیر و در عین حال ایزد پیشگوست؛ یکتای درخشنده، الوهیت نور و نیز فرمانروای توهم زیبای جهان درونی خیال است؛ آپولون مظهر اصل تفرّد و آسودگی و آرامش انسانی است؛ و تصویر شکوهمند و مقدس اصل تفرّد است که شادی و فرزانگی خیال، همراه با زیبایی¬اش از راه حرکات چشمان او با ما سخن می-گوید (همان، صص 28-29). اما دیونوسوس خدای باروری و شراب است که آئین پرستش او همراه با رقص و میگساری بود. پیروان آئین دیونوسوس رهایی آدمی را در مستی و از خود بیخودی می دیدند و معتقد بودند که دیونوسوس می تواند به آدمی خلاقیت خدایی عطا کند. در حالی که نگرش آپولونی نگرشی روشن¬بین و طالب شفافیت است، در نگرش دیونوسوسی جذبه و بیخودی و مستی غلبه دارد، و همان¬طور که نگرش آپولونی منشأ هنرهای تجسمی است، نگرش دیونوسوسی و موسیقی و آواز آئینی آن نیز منشأ اشعار هجایی و درام یونانی است. هر دو نگرش البته متکی بر نسبت بی واسطه¬ی یونانیان با مسائلی است که در زندگی خویش با آنها رو به رو هستند. یونانیان همچون سایر انسانهای عصر اسطوره از راه خیال و انکشافاتی که از این طریق برای آنان حاصل می شود با هستی مواجه می شوند و این ویژگی در نگرش آپولونی و دیونوسوسی البته مشترک است.
بنابر این همان طور که گفته شد، آپولون بیانگر تجربه ی «عالم رؤیاست» که «وهم زیبایی» را تدارک می بیند؛ تجربه ی «وهم زیبا»ی آپولون به فردی که در متن جهانی عذاب آور زندگی می کند، اطمینان و آرامش خاطر می بخشد. در مقابل، تجربه¬ی دیونوسوسی، تجربه «مستی» و سرخوشی است که اصل تفرد را در هم می شکند (پیرسون، 1390، ص 85) و در آن «هرچیز شخصی در خود-فراموشی کامل محو می شود» (نیچه، 1389، ص 35). چنان که می گوید:
«در جذبه ی تجربه دیونوسوسی نه تنها اتحاد انسان ها باز تأیید می شود، بلکه طبیعتی که بیگانه، دشمن یا مقهور شده است، بار دیگر آشتی خود را با فرزند گمشده اش، انسان جشن می گیرد…اکنون، برده انسانی آزاد است؛ اکنون تمام سد های سختی که ضرورت، هوس، یا “عرف بی شرم” در میان انسان ها ایجاد کرده اند، در هم شکسته می شوند» (همان، ص 41). هنر یونانی غلبه بر اندوه و وحشت حاصل از زندگی تاریکی است که در برخورد با طبیعت تجربه می شود، در واقع یونانیان نیز مانند انسان های مدرن خود را مغلوب پوچی و بی معنایی وجود می دیدند اما به واسطه هنر تراژیک توانستند بر آن غلبه کنند:
«یونانی¬ها از هراس و دهشت هستی باخبر بودند و آن را احساس می¬کردند. برای اینکه بتوانند این هراس را تاب آورند، مجبور بودند زایش رؤیایی پر تلألو المپی¬ها را میان خود و زندگی قرار دهند» (همان، ص 37). در حقیقت یونانی¬ها بارها بر تمامی مصایب خویش با یاری جستن از جهان میانی المپی هنر استیلا یافتند؛ یا به هر حال بر آن¬ها حجاب کشیدند و از نظر دور نگاه داشتند. یونانی¬ها از روی ژرف¬ترین نیاز، با خلق این ایزدان که خود یک کنش هنرمندانه بود، به زندگی آری می¬گفتند. هولناکی زندگی از آن جا ناشی می‌شود که زندگی بنابر