گونه معرفی می کند: «ما اروپاییان در پهنه وسیعی از خرابی ها قرار گرفته ایم که در آن هنوز چند بنای بلند سر بر افراشته اند، اما بسیاری از آنها بر اثر قدرت و گرفتگی ساییده و فرسوده شده اند و تنها به صورت معجزه وار بر پا مانده اند و بسیاری دیگر نقش بر زمین شده اند. بنابراین، تابلوی نسبتاً زنده و جذابی است. در کجا چنین خرابه هایی به این زیبایی وجود داشته است؟ علف های هرز و کوتاه و بلندی همه جا را پوشانده است. این دیار ویران، کلیسا است. امروز ما شاهدیم که ارکان اصلی و پایه های عمیق جامعه مسیحیت متزلزل است و ایمان به خدا واژگون شده است. اعتقاد به آرمان مطلوب زهد و ریاضت مسیحی آخرین منبرش را به پایان می برد» (نیچه، 1380، ص 344).
او این زندگی اروپایی را چنین تصویر می کند: آموختاری پدید آمده و باوری در کنار آن. همه چیز تهی است، همه چیز یکسان است، همه چیز به پایان آمده است. از تمام تپه ها پژواک آمد. همه چیز تهی است و همه چیز یکسان است. همه چیز به پایان آمده است. درست است که خرمن کرده ایم و اما چرا میوه هامان همه تباه و سیاه شده است. دوش از ماه شریر چه فرو افتاده؟ کارمان همه بیهوده بوده و شرابمان زهر گشته و چشم بد بر کشت ها و دل هامان داغ زردی زده است. ما همه خشکیده ایم و اگر آتش در ما افتد خاکستر خواهیم شد. آری، ما آتش را نیز به تنگ آورده ایم. چشم هامان همه خشکیده است (نیچه، 1382، ص 78).
آن زمان فرا می رسد که تقاص اینکه دو هزار سال تمام مسیحی بوده ایم را پس دهیم. آن وزنه سنگین را از دست بدهیم که بدان زنده می ماندیم. زمانی است دراز که نمی دانیم چه کنیم. نه راهی به پس نه راهی به پیش، نه به درون نه به بیرون (نیچه، 1380، ص 73).
او در مورد ایده آل معتقد است: دروغی به نام ایده ال که تاکنون مصیبت واقعیت بوده و انسان از طریق آن تا مغز استخوانش دروغگو و ساختگی شده است، تا حد پرستش ارزش های متضاد با آنچه به تنهایی می تواند شکوفایی، آتیه و حق سر فرازانه او را نسبت به آینده تضمین کند. (نیچه، 1374، ص 45)
شاخصه های نظری و متافیزیکی جهانی متأثر از عقائد نیچه عبارتند از:
1.جهان بی متافیزیک؛ 2. فقدان امنیت آونتولوژیک؛ 3. مرگ خدا؛ 4. مرگ حقیقت؛ 5. فهم پراگماتیستی از حقیقت؛ 6. مرگ حقیقت و آزادی؛ 7. انسانی شدن حقیقت؛ 8. نفی عالم فرا محسوس، مرگ ابدیت؛ 9. جهان به منزله صیرورت؛ 10. انکار مقولات متافیزیکی؛ 11. جهان به منزله امکان محض؛ 12. بی بنیاد شدن جهان؛ 13. جهان به مقوله افسانه؛ 14. جهان بی تعین؛ 15. منطق ظهور اراده معطوف به قدرت؛ 16. تولید حقیقت (حقیقت حاصل اراده معطوف به قدرت است)؛ 17. بی اعتباری زبان (متافیزیکی)؛ 18. یکسانی ادبیات و فلسفه؛ 19. مرگ اخلاق؛ 20. فقدان رابطه میان حقیقت، فضیلت و سعادت؛ 21. جهان به منزله تصادف و نحوه زیست مبتنی بر آن؛ 22. مرگ انسان، که عبارت است از: الف: تقلیل انسان به حیوان؛ ب) مرگ سوژه؛ 23. نیهیلیسم؛ 24) وجود آخرین انسان (انسانی که متأثر از موارد فوق است)؛ 25. اندیویدوآلیسم (عبدالکریمی، 1387، ص 93).
آیا هایدگر درست می گفت که کار نیچه به منزله ختم متافیزیک است؟ در تفکر فلسفه نیچه – به واسطه صورتی که فلسفه پردازی او پیدا می کند-یک رشته موضوعات متافیزیکی مورد تردید قرار می گیرد و بلاتکلیف و مساله ساز می شود، ولی با وجود صورتی که این موضوعات به خود می گیرد، هرگز کاملا ابطال نمی شود و همچنان به صورت ضمنی در لابلای اصطلاحاتی که برای ابطالشان به کار می رود، برجای می مانند. مقصود نهایی نیچه، نه نابود کردن متافیزیک، بلکه ایجاد نظامی نوین و سازگار با زمان بود. ولی او در این مهم نیز مانند همه برنامه های گسترده خویش شکست خورد.گرچه انقلابی به نام انقلاب نیچه وجود ندارد ،اما طرز جدیدی است برای نگریستن به جهان-هم جهان او و هم جهان ما – و همچنین شیوه ای نوین برای تشریح و توصیف آن (استرن، 1373، ص 221).

فصل سوم : فلسفه¬ی هنر نیچه و غلبه بر نیهیلیسم از طریق زیباشناسی

3-1) مقدمه
به طور کلی تفکرات فلسفی درباره زیبایی و هنر از زمان افلاطون به بعد در سرتاسر اندیشه مغرب زمین وجود داشته است. البته زیبایی در عهد باستان و سده‌های میانه خصوصیتی عینی برای شیء زیبا بود و قائم به فاعل شناسا نبود. اما فیلسوف عقل‌گرایی چون دکارت نمی‌تواند براساس مبانی معرفت‌شناسی خود جایی برای شناخت زیبا در میان سایر شناخت‌های عقلی و کیفیات اولیه یا ثانویه پیدا کند. برای دکارت زیبایی‌شناسی نمی‌تواند یک علم باشد؛ زیرا نمی‌توان آن را به روش عقلی فهم کرد. مقارن اواسط قرن نوزدهم است که عقیده به حوزه جداگانه‌ای از فلسفه موسوم به «زیبایی‌شناسی» در اروپا به ظهور می‌رسد. رشته تازه زیبایی‌شناسی که بخشی از فلسفه است و به بررسی حواس مربوط می‌شود، لزوماً با زیبایی سروکار ندارد.
در میان نظریات گوناگون فلاسفه، یکی از نکات برجسته آثار نیچه، نثر شاعرانه، فاخر و تمثیل گونه اوست. نیچه بیش از هر چیز دیگری یک هنرمند بود و باید به چشم یک هنرمند به او نگریست. این دیدگاه عموم که نیچه را نیهیلیستی انسان گریز و بدبین می‌داند نادرست و مغرضانه است. او خود در زایش تراژدی (1389، ص 20) می¬گوید: «اگر به بیراهه رفته-اید و می¬خواهید بدبین باقی بمانید، نخست باید، هنر آسایش این-جهانی را بیاموزید، باید خندیدن را بیاموزید، آن¬گاه شاید در مقام آدمیانی که می¬خندند، روزی تمامی آسایش¬های مابعدالطّبیعی را به سوی شیطان گسیل دارید» و این در واقع همان چیزی است که به زعم نیچه ریشه¬ی بدبینی و نیست¬انگاری است: یعنی تفکر مابعدالطّبیعی. در این فصل تلاش خواهد شد تا با ارائه شواهد و مدارک، شوق تاییدگر زندگی نیچه و رویکرد مثبت اندیش او به زندگی نشان داده شود تا، در فهم مفاهیم زیبایی شناختی که او در نظریه اش نسبت به هنر دارد، تجزیه و تحلیل درستی از نقش هنر در نظام فلسفی وی ارائه گردد.
«هنر داریم تا حقیقت ما را نابود نکند». این جمله¬ی کلیدی و بحث برانگیز نیچه نیازمند توضیح است تا ایده¬ی او در خصوص توجیه زیبایی¬شناسانه¬ی زندگی بر ما روشن شود. سخن از حقیقت و تعریف حقیقت سابقه ای لااقل به درازای تاریخ متافیزیک غربی دارد. اما در جمله¬ی نیچه نسبتی بین حقیقت، هنر و زندگی برقرار است. نسبتی که از مهمترین دل-مشغولی های نیچه در تمامی عمر اندیشه ورزی اوست. به همین جهت است که نیچه را می توان در عین حال هم فیلسوف زندگی و هم فیلسوف هنر و هم فیلسوف حقیقت دانست. البته نسبت نیچه با زندگی و هنر نسبتی ایجابی و با حقیقت نسبتی سلبی است. او دشمن حقیقت است کما اینکه مدافع سرسخت زندگی است. حقیقت را معارض زندگی می بیند و هنر را امیدبخش و نجات دهنده زندگی و بهترین انگیزه برای زندگی. آنچه مسلم است «دریافت» نیچه به عنوان یک فیلسوف از حقیقت و تاریخ حقیقت است. او دریافته است که تاکنون دروغ حقیقت نامیده شده است، و خود را اولین کسی می داند که حقیقت را کشف کرده است، یعنی دروغ را به صورت دروغ حس کرده است. نیچه به ما می گوید که از همان ابتدای زندگی مسئله¬ی نسبت هنر و حقیقت را جدی گرفته است و در مواجهه با مخالفت هنر و حقیقت، خوفی مقدس در دل خویش احساس می کند. حقیقت به انسانها زیان می رساند، زیرا زشت است. اما چرا حقیقتْ دروغ، زشت و مخالف با زندگی و هنر است؟
به نظر نیچه مفهوم متعالی و جهان حقیقی به این جهت اختراع و جعل شده است تا تنها جهانی را که هستی دارد، از ارزش محروم کند، تا برای واقعیت این-جهانی (زمینی) هیچ هدف و وظیفه ای باقی نماند. در صورتی که آنچه اصیل است زندگی است. همه چیز باید در خدمت زندگی باشد و هر آنچه ضد زندگی است حتی اگر حقیقت باشد زشت و ناروا است. اما زندگی چیست؟ آیا منظور نیچه زیستن به هر قیمتی است؟ آیا با پستی و زبونی سعی در ادامه حیات دادن مورد نظر اوست؟ اگر این¬گونه بود سخن از انحطاط و تعالی که به کرات به آن اشاره می کند بی معنا می بود. زندگی اصل و اساس است، اما زندگی منحط ارزش زیستن ندارد. نیچه را به درستی می توان صاحب نظر در آسیب شناسی فرهنگی نیز دانست، کسی که کوشیده عوامل انحطاط و زبونی تاریخی و فرهنگی غربی را (با تأکید بر فرهنگ آلمانی عصر خویش) باز شناسد. به اعتقاد وی، باید از انحطاط رهید و جهان را به گونه ای دید که قابل زیستن باشد. زیستنی در کمال نشاط و در اوج کمال و این امر هنگامی میسر خواهد بود که زندگی اساس و پایه هر ارزشی باشد و ملاک و میزان ارزشها گردد و نه بالعکس. هنگامی که عقل و اخلاق به تعریف زندگی و تعیین ملاک و میزان برای آن بپردازند، زندگی می پژمرد و نفی می شود و جهان غیرقابل تحمل می گردد. زیرا عقل از دریافت حقیقت زندگی که عین سیلان و بالندگی است ناتوان است، چرا که عقل به آنچه می اندیشد ثبات می بخشد و این یعنی نفی زندگی. بر اخلاق نیز که مبتنی بر عقل است همین حکم صادق است. مسئله این است که همواره در طول تاریخ، آن چه حقیقت معرفی شده، برنامه‌ای صلب و ثابت برای زندگی فراهم آورده است. برنامه‌ای که زندگی را در چارچوبی برای رسیدن به همان چیزی که حقیقت دانسته می‌شود، قالب می‌زند و شکل می‌دهد. مسئله، شکل‌های مختلف زندگی است که بسیاری از آنها زیر بار برچسب حقیقی نبودن یا راه نیافتن به حقیقت، خرد و حذف شده‌اند. اخلاق، به منزله همان برنامه‌ای که از حقیقت منتج می‌شود، همواره در پی شکل دادن به زندگی بشر به نام حقیقت بوده و همین شکل دادن و محدود کردن، باعث از بین رفتن شور زندگی و قدرت افزایش آن شده است.
زندگی در ذات خود بر هر حقیقت و عقلی مقدم است. حقیقت عقلانی هیچ نیست مگر ابزاری که به وسیله‌ی آن عده‌ای می‌توانند زندگی‌شان را افزایش دهند. دادن هر شأنی به حقیقت بیش از این، برابر با سرکوب زندگی است. عقل به عنوان یکی از ابزارهای مهم انسان در مواجهه با جهان، باید بتواند به افزایش قدرت و توان زندگی کمک کند و راه‌های مختلف زندگی را به پیش ببرد. اما اگر عقل و حقیقت مقدم بر زندگانی قرار گیرد، زندگانی به چیزی بی‌جان و مرده مبدل خواهد شد که برده و فرمانبردار شکلی خاص از هستی که همان حقیقت نامیده می‌شود به جای کل آن است. به نظر نیچه، به جای آنکه زندگی در خدمت عقل باشد، باید عقل در خدمت زندگی قرار گیرد و زندگی یعنی فزونی و شور و شعف و سرمستی و از خودبیخودی و آنگاه در پرتو این شور و نشاط و بیخودی، به روزمرگی سامان دادن. به همین جهت است که نیچه به آیین دیونوسوس توجه دارد، یعنی تأیید زندگی حتی در شگرف ترین و سخت ترین مسائل آن.
اگر نیچه عقل را در خدمت زندگی می خواهد، این البته بدان معنا نیست که عقل باید اسیر احساسات باشد و احساسات باید بر زندگی غلبه داشته باشد. چنان که در برخی مواضع و بخصوص در نقد موسیقی واگنر به احساساتی بودن و اصالت دادن به احساسات سخت می-تازد و حتی مغلوب احساسات گردیدن را نشانه ای از انحطاط می داند. به همین دلیل هنر واگنر را بیمار می شمارد و سرشت متشنج کننده¬ی عواطف این هنر و ایجاد هیجانات شدید توسط آن را نمایانگر بیماری می داند. در واقع آنچه مطلوب نیچه است، نه احساسات بلکه حسی است که آن را می توان به نوعی شهود تعبیر کرد که در خدمت غریزه زندگی است. اما غریزه هنگامی که خود را عقلانی کند، ضعیف می شود. در واقع غریزه زندگی نه یک عاطفه است و نه یک امر عقلانی، بلکه بیش از اینها امری درباره ذات انسان و به تبع آن ذات تمام موجودات است. غریزه زندگی خواست هر موجود در هستی، برای دوام آوردن و بیشتر شدن است. خواستی برای افزایش امکاناتی که می‌تواند زندگی را در پهنه‌ای گسترده‌تر و غنی‌تر تعریف کند. این خواست خود را در مفهوم قدرت یا توان متجلی می‌کند. هر موجود در هستی و به تبع آن انسان، دارای توانی بالقوه برای زیستن است و غریزه زندگی در پی بالفعل کردن و به ثمر رساندن این قدرت یا توان است. این خواست قدرت یا توان، امری عقلانی نیست و عقل را به عنوان ابزاری برای پیشبرد و فعلیت خود می‌خواهد. در حالی که در مقابل، عقل به ثبات و پیروی از یک برنامه مشخص گرایش دارد و نه افزایش پیش بینی نشده در هر لحظه.
بدین¬سان به گفته¬ی نیچه، اهل عقل در هر زمان زندگی را بی ارزش معرفی کرده اند، با زندگی از روی شک و اندوه سخن گفته اند و سخن آنان سرشار از خستگی از زندگی و ضدیت با زندگی است. حتی سقراط به هنگام مردن گفت: زیستن یعنی زمانی دراز بیمار بودن، و هم اوست که فلسفه را در واقع مشق مرگ می دانست. نیچه در عوض، نگرش زیباشناسانه به هستی و جهان را پیشنهاد می کند و به نظر او هستی و جهان تنها به عنوان یک پدیده¬ی زیباشناسانه قابل توجیه است. به عبارت دیگر، جهان را باید چونان بازی هنرمندانه ای بنگریم که حتی زشتی ها و ناهماهنگی های آن نیز بخشی از این بازی فناناپذیرِ لذت بخش است. اما چرا موجه ترین تفسیر از هستی و جهان، تفسیر آن به مثابه یک اثر هنری و یک بازی هنرمندانه است؟ نیچه برای تأیید نظر خویش به سخن هراکلیت اشاره می¬کند که او نیز نیروی جهان ساز را با کودکی در حال بازی مقایسه می کند که سنگ ریزه ها را اینجا و آنجا می گذارد و تپه های شنی می سازد تا دوباره آنها را ویران کند. این نگرش زیباشناسانه به هستی و جهان در مقابل نگرش عقلی بدان است. در نگرش عقلی گویی آدمی بر فراز جهان ایستاده است و از

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین: