‌ بورژوایی‌ مبتنی‌ بر اجتماعات‌ واقعی ، بخصوص‌ پروتستانیسم‌ آغازین‌ شهرهای‌ کوچک، تا محیط‌ شهری‌ مدرن‌ تمدن‌ بورژوایی‌ که‌ مشخصه‌ی‌ آن‌ تنهایی‌ و بی‌ثباتی‌ اجتماعی‌ ناشی‌ از فروپاشی‌ هنجارها و ارزش‌ها است. و در نظریه‌ی‌ رمان، رمان‌ مدرن‌ را به‌ مثابه‌ی‌ صورتی‌ که‌ از یک‌ سو نشانه‌ی‌ (سمپتوم) بحران‌ است‌ و از سوی‌ دیگر هنوز شکلی‌ زیباشناختی‌ است‌ مربوط‌ به‌ دوران‌ بحران‌ فردیت‌ به‌ تصویر کشید.
در نظریه‌ی‌ رمان، مضمون‌ غالب‌ تقابل‌ بین‌ اجتماعات‌ اندامواری‌ (ارگانیک) آرمانی، هماهنگ، بسته‌ و محدود به‌ یونان‌ باستان‌ است‌ با فرو کاسته‌ شدن‌ دنیای‌ اجتماعی‌ جوامع‌ مدنی‌ یا بورژوایی‌ (خاستگاه‌ شکوفایی‌ و بحران‌ فردیت) به‌ نظامی‌ مکانیکی‌ که‌ لوکاچ‌ آن‌ را طبیعت‌ دوم نامیده‌ است. شکل‌ اول‌ در حماسه‌های‌ باستان‌ توصیف‌ می‌شود، و شکل‌ دوم‌ در رمان‌ مدرن‌ که‌ قهرمان‌ آن‌ فردی‌ است‌ دچار بحران‌ – تنها، منزوی، بی‌خانمان، دارای‌ اصول‌ خلاق‌ اما بدون‌ پیوندهای‌ بنیادی‌ که‌ لازمه‌ی‌ خلاقیت‌ واقعی‌ است. از دید لوکاچ‌ یک‌ صورت‌ زیباشناختی‌ کامل‌ صورتی‌ است‌ که‌ به‌ طور ضمنی‌ بیانگر نوعی‌ آشتی‌ اتوپیایی‌ بین‌ آفریننده‌ (سوبژه) و آفریده‌ (اثر)، یا نوعی‌ هماهنگی‌ بین‌ قصد و تکنیک‌ باشد. در حالی‌ که‌ در مورد رمان‌ همیشه‌ فقط‌ بسط‌ گرایشات‌ کنونی‌ هستند. در نتیجه، امکان‌ فرارفتن‌ از حال‌ را نمی‌توان‌ در هنر متجلی‌ کرد؛ لوکاچ‌ که‌ به‌ عبارتی‌ پیش‌ آهنگ‌ بنیامین‌ و آدورنو بود، هرنوع‌ تلاش‌ برای‌ دوباره‌ زیبا کردن‌(re-estheticize) حال‌ بد و نامطلوب‌ را که‌ قبل‌ از هرچیز به‌ بحران‌ هنر و فرهنگ‌ انجامیده‌ است، قاطعانه‌ محکوم‌ می‌کند. نظریه‌ی‌ جسم‌ پنداری‌ (reification) در تاریخ‌ و آگاهی‌ طبقاتی‌ هم‌وابسته‌ به‌ تحلل‌ بحران‌ فرهنگی‌ بود و هم‌ راه‌ حل‌ سیاسی‌ بحرانی‌ را ارایه‌ می‌داد که‌ منشا در بیرون‌ از حوزه‌ی‌ محدود فرهنگ‌ داشت.
جسم‌ پنداری‌ (verdinglichung) ترکیب‌ مفهومی‌ ناسازگار مفهوم‌ خردورزی وبر و مفهوم‌ فتیشیسم‌ کالایی مارکس‌ است. لوکاچ‌ رنج‌ بسیار برد تا نشان‌ دهد که‌ مفهوم‌ فتیش‌ به‌ روایت‌ مارکس، یعنی‌ پیدایش‌ روابط‌ متقابل‌ بین‌ انسان‌ها از طریق‌ بازار [فتیش‌ کالایی] و سلطه‌ی‌ انسان‌ در تولید سرمایه‌داری‌ [ فتیش‌ سرمایه ] به‌ مثابه‌ی‌ رابطه‌ی‌ چیزها (پول‌ با پول، کالا با کالا، نیروی‌ کار با مزد)، در کانون‌ پروژه‌ی‌ انتقادی‌ مارکس‌ قرار داشت.
به‌ علاوه‌ او کوشید تا نشان‌ دهد که‌ در یک‌ نظام‌ توسعه‌ یافته‌ی‌ سرمایه‌ داری‌ فتیشیسم‌ کالاها به‌ همه‌ی‌ حوزه‌های‌ زندگی‌ اجتماعی‌ راه‌ می‌یابد، کارخانه‌ به‌ الگوی‌ همه‌ی‌ روابط‌ اجتماعی‌ و سرنوشت‌ کارگر به‌ سرنوشت‌ نوعی‌ بشر بدل‌ می‌شود. به‌ عبارت‌ دیگر، او کوشید مقوله‌ی‌ فتیشیسم‌ کالایی‌ را در حوزه‌هایی‌ ورای‌ صرفا اقتصاد بسط‌ و گسترش‌ دهد – و این‌ جاست‌ که‌ واژه‌ی‌ جسم‌ پنداری را به‌ کار می‌گیرد – و این‌ مهم‌ را با اتکا به‌ مفهوم‌ خردورزی‌ که‌ وبر در همه‌ی‌ حوزه‌های‌ سرمایه‌داری‌ مدرن‌ کشف‌ کرد انجام‌ داد. از سوی‌ دیگر او کوشید مقوله‌ی‌ خردورزی‌ وبر را در یک‌ جامعه‌ی‌ توسعه‌ یافته‌ی‌ سرمایه‌ داری‌ با طرح‌ مفهوم‌ فتیشیسم‌ کالایی‌ به‌ مثابه‌ی‌ صورت‌ جانشین‌ آن‌ و حتی‌ مهم‌تر از آن‌ به‌ مثابه‌ی‌ پویایی‌ پنهان‌ آن، گسترده‌تر و پویاتر به‌ کار گیرد. سپس‌ تلاش‌ کرد نشان‌ دهد که‌ فتیشیسم‌ کالایی‌ به‌ سوی‌ نابودی‌ خود و زدودن‌ جنبه‌ی‌ فتیشی‌ خود حرکت‌ می‌کند. همه‌ی‌ این‌ مفاهیم‌ که‌ در جهت‌ یافتن‌ پاسخی‌ مارکسیستی‌ به‌ نظریه‌ی‌ اجتماعی‌ وبر به‌ کار گرفته‌ شده‌ بودند در مفهوم‌ جسم‌ پنداری‌ تجلی‌ یافته‌اند.
تاکید بر این‌ نکته‌ نیز مهم‌ است‌ که‌ از دید لوکاچ‌ جسم‌ پنداری‌ یک‌ توهم‌ ذهنی‌ (سوبژکتیو) نبود. روابط‌ انسانی‌ در نظام‌ سرمایه‌داری‌ در حقیقت‌ روابط‌ شیء گونه‌ی‌ افراد و روابط‌ اجتماعی‌ اشیایند. لوکاچ‌ به‌ گونه‌ای‌ نظام‌ یافته‌ هر دو جنبه‌ی‌ عینی‌ (ابژکتیو) و ذهنی‌ (سوبژکتیو) این‌ فروکاهش‌ روابط‌ را بررسی‌ می‌کند. دنیای‌ مبادله‌ی‌ کالایی‌ به‌ گونه‌ای‌ عینی‌ (ابژکتیو) طبیعت‌ دومی را به‌ وجود می‌آورد که‌ از شبه‌ اشیاء تشکیل‌ شده‌ است، که‌ از دید ذهنی‌ (سوبژکتیو) به‌ صورت‌ بیگانگی‌ (الینه‌ شدن) فعالیت‌ انسانی‌ و غیرفعال‌ شدن‌ افراد تجلی‌ می‌یابد. در سوی‌ عینی‌ (ابژکتیو) کار انسان‌ انتزاعی‌ می‌شود هم‌ در مبادله، یعنی‌ وقتی‌ فرو کاسته‌ می‌شود به‌ نیروی‌ کار که‌ بهایی‌ دارد، و هم‌ در تولید، یعنی‌ وقتی‌ به‌ طور روز افزون‌ امکان‌ جانشینی‌ آن‌ با کار انتزاعی‌ به‌ وجود می‌آید. در سوی‌ ذهنی‌ (سوبژکتیو) انتزاعی‌ شدن‌ فعالیت‌ کاری‌ به‌ نظر کارگر نوعی‌ افسون‌ زدایی می‌رسد چون‌ با حذف‌ فزاینده‌ی‌ ویژگی‌های‌ کیفی‌ انسانی‌ و فردی‌ کارگر همراه‌ است. تیلوریسم، مرحله‌ی‌ نهایی‌ مکانیکی‌ کردن‌ کارگر، جدا کردن‌ و کنترل‌ ویژگی‌های‌ روانشناختی‌ او ، گام‌ نهایی‌ در افسون‌ زدایی‌ است. خرد کردن‌ به‌ اجزاء (اتمیزه‌ کردن) و گسست‌ نه‌ تنها مشخصه‌ی‌ تقسیم‌ فرعی‌ فرایند تولید و کار است‌ بلکه‌ نشانه‌ی‌ فرو کاستن‌ کارگر به‌ یک‌ عملیات‌ واحد و محدود است. کارگر مثله‌ می‌شود و حال‌ دیگر قسمتی‌ از انسان‌ است. او به‌ یک‌ تماشاچی‌ صرف، به‌ مشاهده‌گر صرف‌ فعالیت‌ بیگانه‌ای‌ که‌ انجام‌ می‌دهد، فرو کاسته‌ می‌شود. خرد شدن‌ کارگران‌ به‌ اجزا (اتمیزه‌ شدن) پیامد این‌ ماجراست، همان‌ طور که‌ از مفهوم‌ حرکت‌ گسترده‌ از اجتماع‌ به‌ جامعه‌ آن‌ گونه‌ که‌ تونیز مطرح‌ کرده‌ است‌ می‌توان‌ چنین‌ نتیجه‌ای‌ گرفت.
لوکاچ‌ مصر است‌ که‌ او صرفا به‌ توصیف‌ جسم‌ انگاشته‌ شدن‌ کارگر در تولید سرمایه‌داری‌ نمی‌پردازد، بلکه‌ سرنوشت‌ کارگری‌ که‌ به‌ اجزا بدل‌ شده‌ است‌ (اتمیزه‌ شده‌ است)، گسسته‌ شده‌ است، فروکاسته‌ شده‌ است، از نظر او به‌ سرنوشت‌ نوعی‌ کل‌ انسان‌ در جامعه‌ی‌ سرمایه‌داری‌ بدل‌ می‌شد. او با طرح‌ این‌ که‌ به‌ وجود آمدن‌ تخصص‌های‌ ریزتر یکی‌ از اشکال‌ جسم‌ پنداری‌ است، بی‌ هیچ‌ مشکلی‌ این‌ مفهوم‌ را به‌ دیوان‌ سالاری‌ و سازمان‌ معاصر دانش‌ نیز بسط‌ می‌دهد. لوکاچ‌ با همانند سازی‌ نگرش‌ منفعلانه‌ و نظاره‌ گرانه‌ی‌ کارگر به‌ فعالیتی‌ که‌ انجام‌ می‌دهد و هم‌چنین‌ به‌ فرآورده‌ی‌ این‌ فعالیت‌ (که‌ او فقط‌ در تولید بخش‌ کوچکی‌ از آن‌ نقش‌ دارد) با مفهوم‌ جسم‌ پنداری‌ آگاهی‌ توانست‌ علوم‌ طبیعی‌ و علوم‌ اجتماعی‌ تخصصی‌ شده‌ و ضد فلسفی‌ را نیز زیر همین‌ عنوان‌ بررسی‌ کند. و حتی‌ وقتی‌ شناخت‌ آگاهانه‌ی‌ پیامدهای‌ مخرب‌ جسم‌ پنداری‌ را مطرح‌ کرد که‌ در فلسفه‌ی‌ کلاسیک‌ آلمانی‌ و در هنر تحقق‌ یافته‌ است، توانست‌ نشان‌ دهد که‌ ناتوانی‌ ما در تصور غلبه‌ بر فتیشیسم‌ کالایی‌ و جسم‌ پنداری‌ در مناسبات‌ اجتماعی‌ حتی‌ در نویدبخش‌ترین‌ تلاش‌هایی‌ که‌ برای‌ از میان‌ بردن‌ روابط‌ فتیشی‌ یا بت‌واره‌زدایی‌(de-fetishization) انجام‌ می‌شود به‌ ارتجاع‌ و سیر قهقرایی‌ می‌انجامد. در هر حال‌ لوکاچ‌ معتقد بود که‌ طرح‌ نظریه‌ای‌ اجتماعی‌ بتواند به‌ گونه‌ای‌ نظام‌ یافته‌ و بنیادی‌ پدیده‌ی‌ جسم‌ پنداری‌ را به‌ کل‌ اجتماع‌ پیوند زند گامی‌ است‌ هرچند کوچک‌ در جهت‌ رفع‌ روابط‌ فتیشی، اگر چنانچه‌ همراه‌ باشد با (یا دست‌ کم‌ در نیمه‌ راه‌ همراه‌ شود با) گامی‌ دیگر، گامی‌ به‌ سوی‌ آگاهی‌ طبقاتی‌ آنانی‌ که‌ مخاطب‌ نظریه‌ هستند، یعنی‌ پرولتاریای‌ صنعتی‌ لوکاچ‌ هم‌چنین‌ کوشید مفهوم‌ دیگری‌ را مطرح‌ کند که‌ خودآگاهی‌ کارگران‌ در مورد تقلیل‌ جنبه‌های‌ کیفی‌ زندگی‌اشان‌ را دست‌ کم‌ به‌ صورت‌ عینی‌ (ابژکتیو) ممکن‌ کند.
پاسخ‌ لوکاچ‌ به‌ وبر سرانجام‌ در این‌ نکته‌ نهفته‌ است‌ که‌ فتیشیسم‌ کالایی‌ پویایی‌ پنهانی‌ است‌ در پس‌ خردورزی‌ همه‌ی‌ حوزه‌های‌ اجتماعی، و هم‌چنین‌ این‌ مفهوم‌ که‌ طبقه‌ی‌ کارگر سرانجام‌ سوبژه‌ – ابژه‌ی‌ مشابه جامعه‌ی‌ سرمایه‌داری‌ است. نظریه‌ی‌ جسم‌ پنداری‌ به‌ وضوح‌ نشان‌ می‌دهد که‌ چطور کارگران‌ ابژه‌ های‌ نظام‌ هستند. حتی‌ نشان‌ می‌دهد که‌ آگاهی‌ کارگران‌ بلافاصله و بیش‌ از همه‌ قربانی‌ جسم‌ پنداری‌ می‌شود. ادعای‌ لوکاچ‌ در مورد سوبژکتیویته‌ی‌ بالقوه‌ی‌ آنان‌ چندان‌ مبتنی‌ بر نظریه‌ی‌ ارزش‌ نیست‌ (که‌ البته‌ از آن‌ بهره‌ می‌گیرد) بلکه‌ بیشتر مبتنی‌ بر این‌ باور است‌ (باوری‌ که‌ هیچ‌گاه‌ همه‌ جانبه‌ و مستدل‌ مطرح‌ نشد) که‌ خود آگاهی‌ محتمل‌ ابژکتیو کارگران‌ در واقع‌ کنشی‌ است‌ عملی، کنشی‌ که‌ بیشتر زمینه‌ی‌ دریافت‌ موفقیت‌ آمیز نظریه‌ی‌ انقلابی‌ را توسط‌ مخاطبان‌ واقعی‌ آن‌ فراهم‌ می‌کند. بنابراین‌ طبقه‌ی‌ کارگر فقط‌ بالقوه‌ سوبژه‌ی‌ دوران‌ سرمایه‌داری‌ است، و در عمل‌ فقط‌ سوبژه‌ی‌ تحول‌ انقلابی‌ است. این‌ تناقض‌ (پارادوکس) نظریه‌ی‌ فرانکفورت‌ و نظریه‌پردازان‌ آن‌ است. آدورنو بیش‌ از دیگران‌ کوشید تا با توسل‌ به‌ مفهوم‌ جسم‌ پنداری‌ در فرهنگ‌ معاصر کاوش‌ کند، حتی‌ در زمانی‌ که‌ خط‌ اصلی‌ مکتب‌ فرانکفورت‌ کم‌ و بیش‌ مفهوم‌ پرولتاریا به‌ مثابه‌ی‌ سوبژه‌ی‌ تاریخ‌ را رها کرده‌ بود. از سوی‌ دیگر، والتر بنیامین‌ در بحث‌هایی‌ که‌ با آدورنو داشت، مبنای‌ کار خود را بر سوبژکتیویته‌ی‌ پرولتاریا نهاد، و پیامدهای‌ سنگین‌ نظریه‌ی‌ جسم‌ پنداری‌ را که‌ دست‌ کم‌ نشانگر مشکلاتی‌ بود که‌ آگاهی‌ طبقاتی‌ در پیش‌ رو داشت، نادیده‌ گرفت.
مفهوم‌ نقد
مفهوم‌ جسم‌ پنداری‌ به‌ لوکاچ‌ این‌ امکان‌ را داد تا از خوانش‌ طرحواره‌ای‌ (شماتیک) مارکسیسم‌ چه‌ به‌ عنوان‌ صرفا نسخه‌ی‌ بهتری‌ از اقتصاد سیاسی‌ و چه‌ به‌ مثابه‌ی‌ یک‌ نظریه‌ی‌ تاریخ‌ که‌ بر اولویت‌ اقتصاد در همه‌ی‌ فرماسیون‌های‌ اجتماعی‌ مبتنی‌ است‌ پا را فراتر بگذارد. در مفهومی‌ که‌ او تحت‌ عنوان‌ جسم‌ پنداری‌ آگاهی‌ مطرح‌ می‌کند، اقتصاد سیاسی‌ کلاسیک‌ کم‌ و بیش‌ تصویری‌ صحیح‌ از پدیده‌های‌ سطحی‌ طبیعت‌ دوم جامعه‌ی‌ مدنی‌ ارایه‌ می‌دهد. انحراف‌ ایدیولوژیکی‌ اقتصاد سیاسی‌ بخصوص‌ وقتی‌ مشهود می‌شود که‌ طرفداران‌ اصلی‌ آن‌ ویژگی‌ های‌ خاص‌ سرمایه‌ داری‌ را به‌ زندگی‌ اجتماعی، گذشته‌ یا آینده‌ فرا می‌افکنند. مارکسیسم‌ قبل‌ از هرچیز نقد اقتصاد سیاسی‌ است‌ زیرا این‌ وهم‌ غیرتاریخی‌ را با آشکار کردن‌ ویژگی‌های‌ خاص‌ فرماسیون‌های‌ اجتماعی‌ پیشاسرمایه‌داری‌ و با اشاره‌ به‌ احتمال‌ ابژکتیو (از دید مارکس، ضرورت‌ ابژکتیو) نظامی‌ آتی‌ که‌ به‌ طور کلی‌ بر اصول‌ سازنده‌ی‌ جدید و آزاد استوار است، از میان‌ می‌برد (همان‌ طور که‌ مارکس‌ در گروندریسه‌ عمل‌ کرده‌ است). اما شناخته‌ شده‌ترین‌ نسخه‌ی‌ جبرگرایانه‌ی‌ ماتریالیسم‌ تاریخی‌ نمی‌تواند از سرنوشت‌ اقتصاد سیاسی‌ در رسانه‌ی‌ نقد بگریزد. ماتریالیسم‌ تاریخی‌ حتی‌ اگر همه‌ی‌ مشخصه‌های‌ سرمایه‌ داری‌ را بر گذشته‌ و آینده‌ فرافکن‌ نکند، به‌ طور نامشروع‌ دست‌ کم‌ اولویت‌ زیر بنای‌ اقتصادی‌ نسبتا مستقل‌ را فرا می‌افکند. در هر حال، به‌ اعتقاد لوکاچ‌ انتقاد از خود ماتریالیسم‌ تاریخی، یعنی‌ اعمال‌ روش‌ نقد ایدیولوژی‌ بر ماتریالیسم‌ تاریخی‌ ارتودکس‌ نمی‌تواند تا زمان‌ ایجاد جامعه‌ی‌ سوسیالیستی‌ کامل‌ باشد. در حال‌ حاضر، نسخه‌ی‌ خام‌ این‌ نظریه‌ به‌ مثابه‌ی‌ اسلحه‌ای‌ در جنگ‌ طبقاتی‌ عمل‌ می‌کند. بنابراین، کلیت‌ نظریه‌ی‌ لوکاچ‌ در مورد جسم‌ پنداری‌ وابسته‌ است‌ به‌ نقد اقتصاد سیاسی، و نه‌ مفهوم‌ گسترده‌تر نقد ایدیولوژی‌ که‌ انتقاد از خود ماتریالیسم‌ تاریخی‌ (که‌ خود تا حدی‌ تحت‌ تاثیر جسم‌ پنداری‌ اقتصاد است) ضرورتا باید در پیش‌ گیرد. اما همان‌طور که‌ دیدیم، تلفیق‌ کار ماکس‌ وبر یعنی‌ آن‌ که‌ جنبه‌های‌ توصیفی‌ (و نه‌ پویای) نقد اقتصاد سیاسی‌ آشکار شده‌ است‌ و نه‌ نقد کلی‌ جامعه‌ شناسی. لوکاچ‌ با استفاده‌ از مفهوم‌ کاملا هگلی‌ میانجی‌ گری (mediation) توانست‌ نقد اقتصاد سیاسی‌ (و جامعه‌ شناسی) را از علوم‌ اقتصاد سیاسی‌ (و جامعه‌ شناسی) متمایز کند.
هنر مدرن‌ و صنعت‌ فرهنگ‌
پس‌ از بیان‌ برخی‌ ملاک‌های‌ مفهومی‌ که‌ در نظریه‌ی‌ فرهنگ‌ در مکتب‌ فرانکفورت‌ مطرح‌ شده‌ است، حال‌ باید به‌ تفصیل‌ نشان‌ دهیم‌ که‌ این‌ ملاک‌ها چطور به‌ کار گرفته‌ شدند. می‌توانستیم‌ از پایان‌ خرد هورکهایمر به‌ مثابه‌ی‌ مقاله‌ی‌ اصلی‌ این‌ بخش‌ استفاده‌ کنیم. این‌ مقاله‌ که‌ نقد فرهنگ‌ و سیاست‌ متاخر سرمایه‌ داری‌ است‌ دلایل‌ قانع‌ کننده‌ای‌ ارایه‌ می‌دهد برای‌ پیروی‌ مولفش‌ از آن‌ چه‌ ما به‌ مثابه‌ی‌ نظریه‌ی‌ فرماسیون‌های‌ اجتماعی‌ مطرح‌ کردیم‌ که‌ در اصل‌ ریشه‌ در کارل‌ مارکس، وبر و لوکاچ‌ دارد. هم‌ چنین‌ مقاله‌ به‌ گونه‌ای‌ قانع‌ کننده‌ بیانگر توانایی‌ مولفش‌ در انطباق‌ این‌ الگو با صورت‌ها و تجربه‌های‌ جاری‌ است. مارکس، وبر و حتی‌ لوکاچ‌ در تاریخ‌ و آگاهی‌ طبقاتی‌ فقط‌ یک‌ دوره‌ی‌ واحد و همگن‌ جامعه‌ی‌ مدنی‌ را در تقابل‌ با پس‌ زمینه‌ی‌ تاریخی‌ آن‌ و چشم‌ اندازه‌های‌ آتی‌ می‌دیدند، در حالی‌ که‌ هورکهایمر روند درونی‌ تحول‌ از شکل‌های‌ آزاد تا استبدادی‌ جامعه‌ی‌ مدنی‌ را به‌ تصویر می‌کشد. به‌ این‌ ترتیب، در سال‌ ۱۹۴۱ او توانست‌ ظهور فرد را به‌ لحاظ‌ تاریخی‌ (و بر خلاف‌ زمینه‌ی‌ سنتی‌ یونانی‌ و قرون‌ وسطی‌ که‌ در آن‌ بین‌ فرد و

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   ایدئولوژی، اگو، برای، مرحله¬ی،