تولید می¬کند. سرمایه دار محصول کارش ¬را بیشتر از هزینه¬ای که برای تولیدش صرف کرده است، می¬فروشد. این فرایند از دید مارکس، مهمترین ویژگی نظام سرمایه¬داری و دلیل محکم برای استثمار نیروی کار توسط سرمایه¬دار است. او معتقد است که اقتصادانان پیش از او از کنار این فرآیند به راحتی گذشته¬اند. مارکس فرایند ارزش افزوده سرمایه¬دار و دستمزد کارگران را حاصل زندگی غیر انسانی کارگران و ماهیت استثمارگر سرمایه¬داری می¬داند. او معتقد است که اررزش یک کالا برابر با هزینه¬ای است که برای آن صرف شده است. و ارزش روزانه¬ی نیروی کار یک کارگر به میزانی است که بتواند زنده بماند، بخورد و بپوشد تا برای روز بعد آماده¬ی کارکردن باشد. این به شرطی است که کارگر برای شش ساعت کار کند، اما اگر دوازده ساعت در روز سر کار باشد، در شش ساعت دوم کار، برای سود محض سرمایه¬دار کار می¬کند. در شش ساعت نخست او پول هزینه¬ی تولیدی را می¬گیرد که برای کارگر صرف کرده است، اما شش ساعت بعدی او پولی را به دست می¬آورد که محصول کار کارگر است، بی آنکه برای آن هزینه¬ای کرده باشد. ریکاردو از نظر مارکس در مغالطه¬ای، قیمت¬ها را حاصل دستمزد می¬داند، در حالی مارکس با خوانشی از غیاب آن چه اقتصادانان پیش نگفته¬اند، اثبات کرد که سرمایه¬داری نظامی است وابسته به فرد سرمایه¬دار که نیروی کار کارگر را بهره¬برداری می¬کند بی آنکه برایش بهایی پرداخت کند. سرمایه¬دار با بخشی از نیروی کار کارگر به ثروتی می¬رسد که هزینه¬اش را پرداخت نکرده است. کارگر فقط ارزش بخشی از آن کالا را گرفته است که برای حفظ منزلت او به عنوان یک کارگر کافی است. بنابراین از دیدگاه مارکس، «تمایز بین کار و نیروی کار در اقتصاد تمایزی کلیدی است»(همان). مارکس تفاوت این دو را همانند ماشین و نحوه¬ی به کار بردن آن می¬داند. او معتقد است که اقتصادانان کلاسیک ارزش کالا را در راستای حفظ و بازتولید کارگر می-دانند، اما مارکس ارزش کالا را در نظام سرمایه¬داری برای حفظ و بازتولید نیروی کار می¬داند که کارگر آن را بی هیچ بهایی در اختیار کارفرما می¬گذارد.
مارکس در نوع اول خوانش اقتصادانان را متهم کرده بود که عوامل اقتصادی و ابژه¬های آن را ندیده¬اند، اما در خوانش دوم اذعان می¬کند که آن¬ها آن¬چه را که دیده¬اند، درک نکرده¬اند. مقوله¬ی نظارت در بخش نخست، مسئله¬ساز بود. مارکس در خوانش نظری اولیه مبنای شناخت و معرفت را نظارت می¬دانست، ندیدن آن چه مهم بوده است. اما در خوانش سمپتوماتیک با خطای دید مواجه می¬شود. مثال انگلس در این مورد بسیار راهگشاست. انگلس در مقایسه بین کشف اکسیژن توسط جوزف پریستلی با اتکا به شیمی فیلوژیستی و کشف ارزش افزوده توسط اقتصادانان کلاسیک، خاطر نشان کرد که خطای دید توسط هر دو به انقلابی در شیمی و اقتصاد انجامید.
نظارت از دیدگاه آلتوسر در شناخت علمی، دیدن آن چیزی نیست که در برابر دیدگان ما قرار دارد. نظارت به ابژه¬ی خود کاری ندارد. بلکه هدف نظارت خود نظارت است و نفس عمل دیدن. دیدن و ندیدن و تصور و ناتصور همواره در ارتباطی پیوسته با یکدیدگر قرار دارند. آلتوسر در تحلیل خوانش مارکس، این پرسش را مطرح می¬کند که چگونه اقتصادانان ابژه¬های نظارت خود را دیده¬اند ولی آن را درک نکرده¬اند؟ جوهر خوانش مارکس از متون کلاسیک به نوعی تناقض درون متونی باز می¬گردد که مربوط به نوع گفتمان کلاسیک است.
متون کلاسیک همواره این پرسش را مطرح می¬کند که ارزش کار چیست؟ و در پاسخ می¬گویند: ارزش کار ارزش کالاهایی است که برای بقا و بازتولید کارگر ضروری است. اما مارکس در خوانش خود، در پاسخ این پرسش می-گوید: پاسخ صحیح به پرسش ممکن نیست، چرا که پرسش درست طرح نشده است. در واقع، این پرسش خود نوعی پاسخ است که باید به پرسش کشیده شود: ارزش نیروی کار چیست؟(همان،78).
آن چه در این پرسش و پاسخ مارکس و متون کلاسیک برای آلتوسر اهمیت دارد، نوع دیدگاهی است که مارکس به کار و کارگر و انسان و شرایط مادی و بازتولید شرایط مادی دارد. به این قرار که مارکس پاسخ اقتصادانان را مبنی بر اینکه ارزش کار، ارزش کالاهای اولیه¬ای است که برای بقا و بازتولید کارگر ضروری است، پاسخی بی¬معنا و فاقد ارزش علمی است. «اگر ارزش کالا برابر با هزینه¬ای است که برای تولید آن صرف می¬شود، ارزش کار کالا را نمی¬توان هزینه¬ی بقا و بازتولید کارگر کالا شده دانست»(همان). بنابراین به نظر مارکس آن¬چه که مزد می¬گیرد، کارگر یا انسانی که کار می¬کند، نیست. بلکه این نیروی کار اوست. مارکس از دیدگاه آلتوسر در سرمایه یک ساختارگراست که ارزش کارو کالا را نه در کارگر و انسان، بلکه در نیروی کارو انتزاع ساختاری کار می¬بیند. متن سرمایه و خوانش سرمایه هر دو از گفتمان ایدئولوژیکی و بازشناسی¬های غلط آن فاصله گرفتند. و به همین دلیل آلتوسر در بازگشت به مارکس و خواندن حرف به حرف مارکس، یک ساختارگراست. او معتقد است که مارکس در متون کلاسیک، حفره¬ها و فضای خالی و سکوت¬هایی عامدانه¬ای را کشف و معرفی کرد که پاسخ بسیاری از تناقضات اقتصاد در نظام سرمایه¬داری است.
شکل خوانش مارکس از دیدگاه آلتوسر به این دلیل سمپتوماتیک است که مارکس همچون روانکاوی که نشانه¬های بیمارخود را در سمپتوم¬هاو نشانه¬های ناخودآگاه او می¬بیند، از طریق سکوت¬ها و فقدان¬ها، مارکس نیز در متون کلاسیک نشانه¬های بیماری و کاستی در نظام سرمایه¬داری را از طریق خوانش آثار اقتصاددانانی به دست می¬آورد که ناآگاهانه سکوت کرده¬اند. آلتوسر از لغزش فرویدی که به ظاهر یک اشتباه دستوری و کلامی است، اما در حقیقت یک تفکر حقیقی ناخودآگاه را بر ملا می¬کند، مثال می آورد. بنابراین مارکس از دیدگاه آلتوسر، نقایص و تناقضاتی که از یک سو اقتصادانان و از سوی دیگر خود مارکس درون پروبلماتیک آن می¬اندیشند، افشا می¬کند. به گفته¬ی آلتوسر: «مارکس می¬توانست شکاف¬ها و تناقضات متون اقتصادی را بخواند، چرا که نویسندگان آن متون معرفت مفهوم نیروی کار را تولید کرده بودند، اما از آن¬جا که در درون پروبلماتیک ایدئولوژیک می¬نوشتند، نمی¬توانستند خود این مفهوم را درک کنند و به بحث بگذارند»(reading capita, 1966, p28).

10-1 ایدئولوژی
ایدئولوژی نیز هماند دیگر واژه¬هایی چون اومانیسم، واقعیت، سوسیالیسم و سوژه تعریف واحد و مشخصی ندارد. تاکنون هیچ کس تعریف کافی و واحدی از ایدئولوژی ارائه نکرده است و این به دلیل گستردگی موضوع ایدئولوژی است. علاوه بر موضوع گسترده، ایدئولوژی از لحاظ تاریخی و سیاسی نیز واژه¬ای است که در موقعیت¬ها و زمان¬های متفاوت، تعریف متفاوتی به خود می¬گیرد.بر اساس تفاسیر منتقدان مارکسیست، با وجود تعابیر مختلفی که برای این واژه وجود دارد، ایدئولوژی از گفتمان قدرت و سیاست جدا نیست. ایدئولوژی امری است که در هر دوره¬ای با ترکیب قدرت و هیئت حاکمه رابطه¬ای تنگاتنگ دارد. ایدئولوژی مرکب از دو کلمه¬ی «ایده» و «ئولوژی» است. ایدئولوژی در اصل به معنای مطالعه¬ی علمی ایده¬های انسان بود، اما دیری نگذشت که موضوع بر رویکرد چیره شد و واژه به سرعت به معنای خود نظام¬های ایده تعبیر شد. «واژه¬های مختوم به «ئولوژی» خصیصه¬ی ویژه¬ای دارند: ئولوژی به معنای علم یا فرایند مطالعه¬ی فلان پدیده است؛ اما…در فرایند عجیبی از وارونگی به جای به دست-دادن شناخت نظام¬مند از پدیده¬ی مورد مطالعه به معنای آن پایان می بخشند» (ایگلتون، ص 109). مبدع واژه¬ی ایدئولوژی آنتوان دستوت دوتراسی ایدئولوژی را جزئی از جانورشناسی می¬داند، درباره¬ی جانوری انسانی. او اشراف¬زاده¬ای بود که طبقه¬ی خود را ترک گفت تا به روشنفکران بورژوای انقلاب روشنگری فرانسه بپیوندد. او در طی انقلاب فرانسه به عنوان سرباز جنگید، در دوران معروف به ترور به زندان افتاد و در زندان بود که نخستین بار مفهوم علمی درباره¬ی ایده¬ها را طرح ریخت. بنا به گفته¬ی ایگلتون، ایدئولوژی در شرایط کاملاَ ایدئولوژیک به دنیا آمد. ظهور ایدئولوژی به سادگی فقط یک فصل در تاریخ ایده¬ها نیست، بلکه مفهوم ایدئولوژی رابطه¬ای تنگاتنگ با مبارزه¬ی انقلابی دارد. اولین بار در میان مبارزان بورژوازی انقلاب فرانسه برای مبارزه با جهل و خرافات به گرفته شد.
آلتوسر اولین بار مفهوم ایدئولوژی و تبیین و تشریح آن را در مقاله¬ی مارکسیسم و اومانیسم از مجموعه مقالات برای مارکس در سال 1962 مطرح کرد. ایدئولوژی از دیدگاه آلتوسر بر خلاف برداشت مارکس و انگلس و همینطور سایر برداشت¬های مارکسیست کلاسیک، نظام کاذب ایده¬ها نیست. او تبیین پیچیده-تری از ایدئولوژی به مطالعات فرهنگی و ادبی و هنری ارائه کرده است. قابل ذکر است که این تفاوت دیدگاه از مفهوم ایدئولوژی نزد آلتوسر به همان ستیز درون حزبی معروف او با مارکسیست¬های اومانیسم حزب کمونیست فرانسه مربوط می¬شود. ژان پل سارتر در مانیفست حزب کمونیست با تکیه بر پروبلماتیک هگلی و اومانیستی مارکس ایدئولوژی را نظام کاذب ایده¬ها تعریف می¬کند. آلتوسر در مقاله¬ی اومانیسم و مارکسیسم، ضمن رد اومانیسم سوسیالیستی و ارائه ضد اومانیسم نظری، قاطعانه اومانیسم را به منزله¬ی ایدئولوژی تعریف می¬کند.
ایدئولوژی نظامی است (با منطق و دقت خاص خود) از بازنمایی¬ها (تصاویر، اساطیر، ایده¬ها یا مفاهیم در هر مورد خاص) که از وجودی تاریخی و نقشی خاص در یک جامعه¬ی معین برخوردار است. ایدئولوژی در مقام نظامی از بازنمایی، از علم متمایز است چرا که در ایدئولوژی کارکرد عملی و اجتماعی مهم تر از کارکرد نظری (کارکرد به منزله¬ی معرفت) است(Althusser,1962,p 23).
در توضیح این کارکرد اجتماعی او به پیروی از انگلس و مارکس جامعه را ساختاری از سه سطح بنیادین زیر بنا، روبنا و ایدئولوژی می¬داند. آلتوسر معتقد است برای فهم ماهیت این کارکرد اجتماعی باید به تئوری مارکسیستی تاریخ بازگردیم. موضوع تاریخ داده¬های تاریخی جوامع هستند. موضوعاتی که سه سطح اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژی ارائه می¬کند، موضوع علم مارکسیستی را تشکیل می¬دهند. ایدئولوژی از نگاه آلتوسر سازنده¬ی شکل¬هایی است که تمامیت و یکپارچگی یک دستگاه را نشان می-دهند، شکل¬هایی که مردان و زنان از طریق آن¬ها از تولید و روابط تولید و مبارزه¬ی طبقاتی آگاه می¬شوند. بنابراین ایدئولوژی به منزله¬ی بخشی از ساختمان یکپارچه¬ی جامعه است. جامعه بدون این بخش قادر به زنده ماندن نیست. کارکرد اجتماعی، ایدئولوژی را به عنوان یک عنصر و جو حتمی برای زنده ماندن و بقاء جامعه¬ی انسانی پنهان می¬کند. به این ترتیب آلتوسر به این سه سطح، سطح چهارمی را می¬افزاید. بنابر اعتقاد او فقط یک منظر خارج از ایدئولوژی وجود دارد که بدون ایدئولوژی و پذیرش یوتوپیای ایده¬ها، می¬تواند به تولید معرفت و دانش واقعی بپردازد و آن سطح علم است. و بیشتر از سایر علوم، علم ماتریالیسم تاریخی. در این سطح، علم در یوتوپیای ایده¬ها جایگزین دین و اخلاق شود (نک:Ibid ). آلتوسر با توصیف کارکرد اجتماعی ایدئولوژی به منزله¬ی نظامی از بازنمایی¬ها، به دو گفتمان در جوامع سرمایه¬داری قائل است: علم که معرفتی واقعی از کارکرد اجتماعی می¬دهد و ایدئولوژی که چنین نمی-کند. در تفکر آلتوسر، ایدئولوژی کارکرد اجتماعی دارد، ولی این کارکرد، تولید معرفت و وضعیت واقعی جامعه نیست. او می¬نویسد:
…ایدئولوژی یک انحراف یا یک رویش ناهنجار تصادفی تاریخی نیست، آن ساختار ضروری زندگی تاریخی جوامع است. بنابراین فقط وجود و به رسمیت شناختن آن کافی است که به ما این امکان را بدهد که در ایدئولوژی به کنش و فعالیت بپردازیم.و ایدئولوژی را به ابزار کنش و تفکر در تاریخ دگرگون کنیم.
(Ibid 28)
آلتوسر با خوانشی سمپتوماتیک از نوشته¬های مارکس درباره¬ی ایدئولوژی، نشان می¬دهد که مارکس و انگلس از ایدئولوژی به عنوان اشکال آگاهی یاد کرده¬اند. او معتقد است که این این بیان از ایدئولوژی به پروبلماتیک اولیه مارکس باز می¬گردد. پروبلماتیکی که در آن ایده¬آلیسم و سلطه¬ی ایده¬ها، هدایت¬گر زندگی انسان¬اند. طبق نظر آلتوسر، مارکس با گسست از پروبلماتیک انسان¬گرایانه¬ی ایده¬آلیسم، مفهومی علمی از ایدئولوژی را مطرح کرده.«اما برای بیان آن از زبانی پیشا¬علمی بهره برد، چرا که فرآیند تکوین کامل اصطلاح شناسی مناسب برای علمی که او کشف کرد، فرآیندی طولانی بود»(فرتر، ص 106). ایدئولوژی در تفکر آلتوسر هیچ ارتباطی با اگاهی ندارد، او به تبعیت از فروید، ایدئولوژی را پدیده¬ای کاملاَ ناخودآگاه می¬داند.به نظر وی: اکثراَ مرسوم است که ایدئولوژی را به حوزه¬ی آگاهی مربوط کنیم. اما ما نباید به وسیله¬ی این نامگذاری که هنوز به پروبلماتیک ایدئالیستی مارکس جوان وابسته است، گمراه شویم. در حقیقت، بخش کوچکی از ایدئولوژی به حوزه¬ی آگاهی وابسته است. ایدئولوژی عمیقاَ ناخودآگاه است و در واقع نظام بازنمایی¬هاست. و در اکثر موارد این بازنمایی¬ها هیچ ارتباطی با آگاهی ندارند. آن ها معمولاَ تصاویر و گاهی مفاهیم¬اند. اما در ورای این¬ها ساختارهایی وجود دارد که بر اکثریت عظیم انسان¬ها، اعمال می¬شوند، اما نه از طریق آگاهی¬شان. این ساختارها از دیدگاه آلتوسر ابژه-های فرهنگی دور از دسترس انسان¬اند، که به طریق ناخودآگاه بر آن¬ها اعمال می¬شود. او در جمله¬ی مشهوری می¬گوید: ایدئولوژی موضوع رابطه¬ی زیسته بین انسان¬ها و جهانشان است.او

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   طرح تعالی مدارس متوسطه 98-1397 دانلود ده ها نمونه کامل