و نقادی پارانویایی دالی، شکل-گیری اگو را چنین شرح می¬دهد:
آن چه کودک در آینه می¬بیند و شروع به شادمانی و بازی گوشی در برابر آن تصویر می¬کند، در واقع تصویر سورئالیستی است که «من» را به قالب و شکلی می¬ریزد که بعدها موجبات بیگانگی جبران-ناپذیری را فراهم می¬آورد. کودکی که در برابر آینه شادمان است، قبل از اینکه بتواند با زبان و نحوه¬ی ارتباط واقعی آن آشنا شود، مجذوب تصویر می¬شود، آگاهی و ارتباط او ارتباطی تصویری است و خاصیت تصویر سراب و دروغ و فریب است. و در واقع اگو دچار همان تعجیلی است که لکان برای قبل از تولد او توصیف می¬کند. کودک در حین تولد، دچار تعجیل زود به دنیا آمدن است، در حالی که هنوز به تکامل کالبدی نرسیده است. این سراب و توهم و تصور، دو مسیر اصلی اگو را می¬سازد، تصویر از یک سو، راه رسیدن به هویت و فردی را که بنیان قدرت اگو در جهان است، می¬سازد. و از سوی دیگر این گشتالت تصور و پندار و سراب، آبستن آینده¬ی بیگانه ساز اگوست. هویت مهمترین پیامد اگو، و مولد مقوله¬ی میل اگو به دیگری است. در فرآیند انطباق هویت، کودک در مکانیسمی نفسانی، سعی در همسان ساختن تصویر خود با تصویر مورد نطر خویش است. انطباق هویت مکانیسمی است پیچیده که حاوی سه عنصر اصلی است که عبارتند از: تصویری که فرد از خویش دارد، تصویری که فرد از شخص مورد تقلید دارد، و مورد یا مطلوب انطباق. بیگانگی و فقدان عظیمی در این مرحله حاصل می¬شود که لکان این مقوله را با تکیه بر آراء الکساندر کوژو، هگل¬شناس معروف فرانسوی درباره¬ی بازشناسی و میل توضیح می¬دهد. اشاره¬ی لکان در این مرحله به بحث مشهوری از پدیدار¬شناسی روح هگل، یعنی همان بحث ارباب و بنده است.
لکان هگل را بر اساس آراء و نوشته¬های الکساندر کوژو شناخت. در فاصله¬ی سال های 1933 و 1939، کوژو سمینارهایی درباره¬ی پدیدارشناسی روح هگل در آموزشگاه علمی مطالعات عالی برگزار کرد. و لکان و دیگر متفکرانی چون سارتر و مرلوپونتی و ژرژ باتای در این سمینارها شرکت می-کردند. بر اساس خوانش کوژو از هگل، دیالکتیک ارباب و برده، اهمیت اساسی در شکل¬گیری آگاهی دارد. چنانچه هگل در روش تفکر دیالکتیکی، تمامی پدیده¬ها را بر اساس تضاد و کشمکش و وحدت اضداد توضیح می¬دهد، و جریان شکل¬گیری هویت و خودآگاهی را می¬توان بر اساس دیالکتیک برنهاد و برابر نهاد و هم نهاد توضیح داد (نک: هومر، ص 41).
ایده¬ی سوژه منفرد یا تصویری که فرد از خود دارد (برنهاد) در ارتباط با سوژه¬ی دیگر یا تصویر شخصی که پیکان میل و هویت به سمت اوست، یا دیگری (برابر نهاد)، به طرزی پیچیده سوژه¬ی جمعی یا ما (هم نهاد) را به عنوان هویت جدید بنا می¬نهد. هگل در شرح خودآگاهی به عنوان مولفه¬ی اصلی در گذار از طبیعت به فرهنگ، یا از وجود حیوانی به وجود انسانی، خودآگاهی را عمل تامل در خود توسط سوژه می¬داند. اما در این فرآیند تامل در خود، نه تنها سوژه باید از تمایز خود آگاه باشد، بلکه دیگری نیز باید او را به عنوان سوژه¬ی بشری به رسمیت بشناسد. دیالکتیک خدایگان و بنده نیز درگیر رابطه¬ی متقابل بازشناسی است. بنده باید خدایگان را به رسمیت بشناسد تا به معنای واقعی کلمه سوژه باشد. و درعوض بنده می¬داند که بنده است، چون خدایگان او را به عنوان بنده باز شناخته¬اند. خدایگان نیز آزادند که زندگی کنند در قبال این که بندگان آن¬ها را به رسمیت بشناسد. و تناقض دیالکتیک در این جا آشکار می¬شود که خدایگان برای بازشناسی توسط بنده، به او نیازمندند. و بنابراین خدایگان آزاد نیستند. و این بنده است که آزاد است، چرا که برای اثبات خویش به منبع دیگری دسترسی دارد، و آن کار اوست. متن خدایگان و بنده، بستر را برای مفهوم کار بیگانه¬شده مارکس و تاملات لکانی درباره¬ی پرخاشگری در روان کاوی آماده می¬کند (نک: هومر، ص 42 و 43، نک: پین، ص 56).
کوژو دیالکتیک خدایگان و بنده را به نزاع میل و بازشناسی تفسیر می¬کند. خدایگان و بنده درگیر یک نزاع متقابل بر سر بازشناسی هستند. هیچ کدام بدون دیگری نمی¬تواند وجود داشته باشد و بازشناسی یکی از دیگری، وابسته به بازشناسی دیگری از اوست. این نزاع از دیدگاه کوژو نزاع در حد مرگ است. مرگ یکی، مرگ دیگری را به دنبال خواهد داشت. سوژه و دیگری درگیر نزاعی شده¬اند که هیچ یک بدون دیگری وجود نخواهد داشت. بنابراین سوژه¬ی آزاد نه در عمل و نه در نظر وجود ندارد، چرا که به فرض وجود داشتن نیز سوژه¬ی آزاد خواهد مرد. سوژه و دیگری در عین این که دشمنان سرسخت یکدیگرند، بدون هم نیز وجود نخواهند داشت. لکان این چنین عنصر پرخاشگری را به بازتاب روان-شناسانه اضافه کرد و دیالکتیک سوژه و دیگری را در مرحله¬ی خیالی تبیین نمود. «لکان معتقد است که هگل با بینش عظیم خود نشان داد که چگونه هر انسانی در وجود دیگری است. و ما گرفتار دیالکتیک متقابل و کاهش¬ناپذیر بیگانه¬شدگی هستیم»(هومر، ص 43). و این جاست که لکان به دو بیگانگی¬شدگی در ساحت آدمی اشاره می¬کند: اولی شکل¬گیری اگو در مرحله¬ی آینه¬ای و دومی ساخته شدن سوژه در ساحت زبان.
ستیز و کشمکش سوژه و دیگری و هرج و مرج مرحله¬ی خیالی به دلیل ثنویت موجود در مرحله¬ی خیالی است. ثنویت به رابطه¬ی دوجانبه¬ی اگو با همنوع گفته می¬شود. در این ثنویت جدال مرگبار بین من و دیگری شکل می¬گیرد که همان مبارزه¬ی اگو با غیر کوچک است.از همین روست که مرحله¬ی آینه-ای یا همان حیث خیالی با مرحله¬ی نمادین یا ساحت رمز و اشارات، تفاوت دارد. در ساحت نمادین، فاعل در رابطه با مطلوب میل خود رابطه ای دو جانبه ندارد. زیرا غیر بزرگ یا همان ساحت قانون و پدر پا به عرصه¬ی هستی کودک گذاشته است. قانون و نظام نمادین که مشخصه¬ی تمام اجتماعات و گفتمان-های مادی است، هرج و مرج حاصل از مرحله¬ی خیالی را پنهان می¬کند و به عرصه¬ی ناخودآگاه می-فرستد. پس بنابراین از دیدگاه لکان، میل به دیگری نیست که انطباق هویت را به وجود می¬آورد، بلکه میل اگو به میل و تمنای دیگری است که باعث همسانی و انطباق هویت می¬شود. و از این روست که اگو در فقدان و بیگانگی¬ای قرار می¬گیرد که هویت نام دارد. لکان در تبیین بیگانگی حاصل از مرحله¬ی آینه¬ای، به دو پاره¬شدن بی¬بازگشت استناد می¬کند. واقعیت این است که مرحله¬ی آینه¬ای، لحظه¬ی تقسیم میانخودی که درک می¬کند و خودی که درک می¬شود، لحظه¬ی از خودبیگانگی است. لکان برای توضیح مرحله¬ی آینه¬ای و تاکید بر جنبه¬ی تصویری و نگاه در این مرحله، از واژه¬ی درام و نمایش استفاده می-کند.
مرحله¬ی آینه¬ای درامی است که دانش درونی¬اش از نابسندگی به آینده¬نگری رسیده و برای سوژه¬ی گرفتار در دام همذات¬پنداری مکانی، رشته خیالاتی را مهیا می¬سازد که از یک تصویر تن پاره پاره به شکلی از تمامیت خویش، که لکان آن را تمامیت ارتدوپدیک می¬نامد، می¬رسد. در نهایت، به فرض حفاظ هویتی بیگانه شونده ختم می¬شود که ساختار دقیق¬اش را کل رشد ذهنی سوژه شخص خواهد کرد.
در این درام اگو به عنوان بازیگر اصلی درگیر یک بازنمایی غلط است، و بر سراب توهم¬آمیز تمامیت و سروری استوار است، او چندپارگی و عدم انسجام خود را نمی¬پذیرد و بر اساس این توهم به بازنمایی غلط و خیالی از خود مشغول است. در این تعارض بین احساس چندپارگی آغازین نوزاد و توهم خیالی انسجام، جدال دیالکتیکی آغاز می¬شود که اساس ورود کودک به مناسبات پیچیده¬ی اجتماعی است. خودآگاهی بشری، پرخاشگری، هم چشمی، خودشیفتگی، حسادت و به طور کلی مجذوب شدن در تصاویر، شور چشمی و چشم¬چرانی، ریشه در مرحله¬ی خیالی و خاصیت دوسری و مخرب – سازنده¬ی تصویر دارند.
آلتوسر معتقد است که میان درک از خود به عنوان یک اگو و درک از شرایط و زیست بیرون از خود و شکل¬پذیری اجتماعی و در نهایت باور به یک جهان بینی و ایدئولوژی، رابطه¬ی پیچیده و اساسی وجود دارد. انسان در ایدئولوژی، همان کودک در مرحله¬ی آینه¬ای است. کودک با ورود به دنیای انطیاق هویت و شناخت دیگری پا به مناسبات پیچیده¬ی اجتماع می¬گذارد. همین مناسبات پیچیده¬ی اجتماعی، شکل توسعه¬نیافته¬ی تصاویر آینه¬ای است.در واقع شاید بتوان گفت که اگو و مرحله¬ی آینه¬ای لکان با رابطه¬ی زیسته¬ی افراد با شرایط واقعی و ایدئولوژی، همانند رابطه¬ی مفهوم ناخودآگاه نزد فروید با ناخودآگاه جمعی نزد یونگ است.اگو مرحله¬ی خودی و نفسانی بازشناسی غلط و سراب تصویر است و ایدئولوژی مرحله¬ی جمعی این شناخت. آلتوسر بی¬آنکه از لکان در مقاله¬ی مارکسیسم و اومانیسم و یا در مقاله¬ی ایدئولوژی و دستگاه¬های ایدئولوژیک دولت نام ببرد، از نظریه¬ی شکل¬گیری اگو در مرحله¬ی آینه¬ای، در تدوین نظریه¬ی ایدئولوژی خود بهره جست.
واضح¬ترین تعریفی که آلتوسر از ایدئولوژی ارائه می¬دهد، راهی است که مردم برای درک جهان خود انتخاب می¬کنند. ایدئولوژی از دید آلتوسر، مجموعه¬ای از گفتمان¬هاست که از طریق آن¬ها تجربه¬مان را درک می¬کنیم. ایدئولوژی سازنده¬ی جهان تجربه ماست و اصولاَ سازنده¬ی جهان ماست. جهانی که ما از طریق ایدئولوژی می¬شناسیم، جهانی است برساخته¬ی تصاویر، نمودها، اسطوره ها، داستان¬ها و ایده¬ها و مفاهیم. ایده¬هایی که ما از طریق آن¬ها داستان¬هایی می¬سازیم تا به زندگی خود معنا بخشیم، همان ایدئولوژی¬هایی هستند که ما در درون آن¬ها به دنیا آمده¬ایم و زندگی می¬کنیم؛ برای مثال اعتقاد به این¬که خانواده نهادی است مقدس، و روابط سالم خانوادگی روابطی است که جامعه¬ی مردسالار تعریف کرده است، اساس تمام تصورات من برای زن بودن خواهد بود. تمام اعمال من از سیاسی و اجتماعی و فرهنگی گرفته تا نقش من به عنوان یک زن و مادر، همگی نقش¬هایی است که در راستای این اعتقاد بازی می¬کنم. آلتوسر می¬نویسد:
کنش انسان¬ها که در سنت کلاسیک از آن به عنوان آزادی و آگاهی یاد می¬شود، جایی خارج از ایدئولوژی، و جز از طریق ایدئولوژی، ممکن نیست. خلاصه این که رابطه¬ی زیسته¬ی انسان با جهان، از جمله با تاریخ (اعم از کنش یا انفعال سیاسی) از طریق ایدئولوژی است که ممکن می¬شود، یا بهتر است بگوییم خود ایدئولوژی است(فرتر،ص 108).
کنش انسانی که زمانی در فلسفه¬ی ایدئالیسم، همراه با ذهن و تفکر او اساس تمام تاریخ تفکر را تشکیل می¬داد، فقط بازتابی است از ایدئولوژی. رابطه¬ی ذهنیت انسان با شرایط واقعی رابطه¬ای دو¬وجهی است. رابطه¬ی واقعی و رابطه¬ی خیالی. آلتوسر با مفهوم تعیین چند جانبه، هر دوی این روابط را در ایدئولوژی مندرج می¬کند. به عبارت دیگر ایدئولوژی علاوه بر این که سازنده¬ی مجموعه¬ی منسجمی از گفتمان ها، تصاویر و مفاهیم است که از طریق آن¬ها، رابطه¬مان را با واقعیت تاریخی زندگی می¬کنیم، سازنده¬ی جهان نمودها و سازنده¬ی رابطه¬ی تخیلی نیز هست. پس بنابراین فهم ایدئولوژیک نوعی بدفهمی است. همان طور که در شکل¬گیری اگو به عنوان خودی مستقل، رفتارها و پیامدهای پارانویایی و هرج و مرج ناشی از آن را آینه تعیین می¬کند، رابطه بین جهان تصور شده و جهان واقعی و تضاد و تناقض بین آن دو را ایدئولوژی تعیین می¬کند. لکان انسجام و تمامیت و سروری اگو را حاصل تصویر و نوعی توهم و فریب قلمداد کرد، و آلتوسر نیز تمامیت و شناخت و آگاهی ایدئولوژیک را توهم و فریب قلمداد می¬کند. و باید خاطر نشان کرد که آن چنان که اگو به عنوان ساختار در تمامی زندگی فرد با پیامدهایی چون حسادت و خودبزرگ¬بینی و رقابت، پا¬برجاست. ایدئولوژی نیز همچون ساختاری مادی در تمامی اعصار پابرجاست.
هر دو رابطه¬ی واقعی و رابطه¬ی خیالی، برسازنده¬ی مفهومی از ایدئولوژی هستند که به بازنمایی¬های ایدئولوژیک منجر می¬شود. «آلتوسر در نظریه، عمل نظری و صورت بندی نظری(1966) می¬نویسد که ایدئولوژی «اشاره¬ای (allusion) دارد به واقعیت تاریخی، و در عین حال با در نظر گرفتن این واقعیت، «توهم»¬ی (illusion) را می سازد»(فرتر،ص 109). در بازنمایی ایدئولوژیک با اشاره به واقعیت، جز توهمی از واقعی به دست نمی¬آید. ایدئولوژی نوع خاصی از معرفت به انسان¬ها می¬دهد، به آن¬ها کمک می¬کند خود را در جهان بشناسند و به آنان نوعی شناخت اعطاء می¬کند که غلط است. کودک پس از دیدن تصویر خود در آینه، به شناخت غلطی می¬رسد که بر سازنده¬ی هویت اوست. اگو حاصل شناختی غلط از خود و جهان اطراف است. اما همین شناخت غلط برای او فایده¬هایی دارد، او با توهم تمامیت بر اضطراب و عسرت و درماندگی که قبل از رویت تصویر بر تمام عرصه¬ی او حاکم بود، خلاصی می¬یابد. رهایی از این اضطراب نوعی دروغ و سرپوش گذاشتن بر درماندگی و نقص¬های اوست؛ چرا که تمام هستی کودک به اطرافیان به خصوص مادر وابسته است. ایدئولوژی نیز همانند همان دلالت¬های برداشت لکان از میل و اگو را در خود دارد. ما به شناخت غلط جهان در قالب ایدئولوژی روی می-آوریم، چون خود چنین می¬خواهیم. چون این کار برای ما منفعت و پاداش دارد. ما به وسیله¬ی ایدئولوژی و داستان¬هایش به زندگی عریان و مادی خود معنا می¬دهیم. معنایی برای غالب آمدن بر اضطراب¬ها و درماندگی¬هایمان در جهان. معنا برای ساحت¬های زندگی¬مان در اجتماع و در فردیت¬مان. معنایی که حاصل بورژوازی و ایدئولوژی¬هایش است. برای مثال، معنا برای اثر هنری، برای دولت، برای سیاست، اجتماع و خانواده، عشق، اخلاق و عدالت و …در این رابطه¬ی خیالی، معنا به ما دروغ می¬گوید، شرایط مادی و واقعی ما را در درون

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   هنر، نیچه، سقراط، دیونوسوس، آپولون