«آرمان انقلاب فرانسه، پیش از همه چیز، نه فقط انتقال قدرت از اشرافیت زمین¬دار به بورژوازی سرمایه¬دار تجارت پیشه و تخریب قسمتی از سازو برگ پیشین سرکوبگر دولت و بر جای نهادن سازو برگی جدید مثل ارتش ملی و مردمی، بلکه حمله به س.ا.د شماره ی یک، یعنی کلیسا بوده است» (همان،45).
اما دولت و ایدئولوژی در نظام سرمایه¬داری به نحوی دیگر است. بورژوازی پس از مبارزه علیه اشرافیت زمیندار و اقتدار کلیسا، بالاخره توانست نه فقط هژمونی سیاسی خود، بلکه هژمونی ایدئولوژیک خود را برای بازتولید روابط تولید سرمایه¬داری تحقق بخشد. از دیدگاه آلتوسر بر خلاف نظام فئودالی گذشته که س.ا.د غالب کلیسا- خانواده بوده، س.ا.د غالب بورژوازی مدرسه – خانواده است. آلتوسر بلافاصله پس از بیان این تز جسورانه اذعان می¬کند که شاید این تز متناقض جلوه کند، و همگان بر این باور باشند که س.ا.د غالب در نظام سرمایه¬داری س.ا.د سیاسی یعنی سامانه¬ی دموکراسی پارلمانی برخاسته از انتخابات همگانی و مبارزات حزبی است. اما از نظر آلتوسر تاریخ بارها و بارها نشان داده است که بورژوازی به خوبی می¬تواند خود را با س.ا.د های سیاسی دیگری به غیر از دموکراسی پارلمانی تطبیق دهد.او از امپراطوری اول و دوم، سلطنت مشروطه (لویی هجدهم و شارل دهم)، سلطنت پارلمانی (لویی فیلیپ) و دموکراسی مبتنی بر رئیس جمهور (دوگل) فرانسه مثال می¬آورد. سرمایه¬داری قادر است به یاری سازوبرگ¬هایش به جای رعایت حقوق دمکراتیک شهروندان، با ظاهری حق به جانب به سرکوب آن¬ها بپردازد. به عقیده¬ی آلتوسر دولت و سازو برگ¬هایش، تنها از دیدگاه مبارزه¬ی طبقاتی و به مثابه سازو برگ مبارزه¬ی طبقاتی بدون طبقات آشتی ناپذیر وجود ندارد. حرف زدن درباره¬ی مبارزه¬ی طبقاتی طبقه-ی تحت سلطه است. به بیان دیگر ما با رابطه¬ی دیالکتیکی میان دولت طبقاتی و مبارزه¬ی طبقاتی مواجه هستیم(نک: روحی، 1389، ص 20).
لذا براهین بسیاری موید این نظرند که ساز و برگی که بورژوازی در پس معادلات و بر همکنش¬های س.ا.د سیاسی¬اش، که جلو صحنه را اشغال کرده است، به عنوان س.ا.د شماره¬ی یک (یعنی سلطه گر) برساخته است، همان ساز و برگ آموزشی است که به واقع کارکردهای س.ا.د مسلط سابق، یعنی کلیسا را بر عهده گرفته است و حتی می¬توان این نکته را افزود که دوگانه¬ی مدرسه- خانواده جانشین کلیسا- خانواده شده است(همان، ص 47).
تمام دستگاه¬های ایدئولوژیک دولت همگی در تامین هدفی مشترک با هم سهیم¬اند، و آن هدف مشترک بازتولید مناسبات بهره¬کشانه¬ی سرمایه¬داری است. س.ا.دهای سیاسی افراد را به فرمانبرداری از ایدئولوژی¬های سیاسی دولت که همان ایدئولوژی دموکراتیک است چه با واسطه پارلمانی و بی¬واسطه انتخاباتی عمومی و چه به صورت فاشیستی، وادار می¬کنند. این دستگاه می¬تواند به نام دموکراسی و کاملاَ حق به جانب از طریق روش¬های ایدئولوژیکی که دیکته کرده و افراد از درون پذیرفته¬اند، به راحتی آنها را سرکوب کرده و به حکومت خود ادامه دهد. س.ا.د های ارتباطی هر روزه مقادیر زیادی از ایدئولوژی مثل ناسیونالیسم و عشق به میهن، نژاد پرستی، اخلاق، لیبرالیسم و آزادی و… را به خورد افراد جامعه می دهند. س.اد دینی و خانواده نیز به نوبه خود افراد را تحتانقیاد خود در آورده و با آموزه¬های اخلاقی و مذهبی آنها را رام کرده و به خدمت جامعه درمی¬آورد. این کنسرت به قول آلتوسر همگی تحت سلطه¬ی صدای یکه ایست که گاهی اوقات تضادهای ناشی از صدای دیگر طبقات مثل پرولترها و یا صدای طبقه¬ی مسلط سابق، هارمونی آن را مخدوش می¬کند. این صدا صدای ایدئولوژی حاکم است با تاریخ و ادبیات بی نظیر اومانیستی و خالقان یونانی¬اش. ترنمی از رم شهر جاودانه و جمهوریت و نظم و هارمونی. آلتوسر می¬گوید علاوه بر این ترنم ایدئولوژیک نواخت¬هایی از منافع عام و خاص و امثالهم را نیز در بر دارد که چیزی جز ملی¬گرایی، اخلاق گرایی و اقتصادگرایی نیست.(آلتوسر، ص 49).
اما در این هارمونی یکی از دستگاه¬های ایدئولوژیک دولت به آرامی می¬نوازد، طوری که کسی صدای آن را نمی¬شنود چرا که آرام می¬نوازد و آن، سازو برگ مدرسه است. مدرسه از دیدگاه آلتوسر چرخه¬ی آموزش لیاقت¬هاست و درونی کردن ارزش¬ها. مدرسه جایی است که در آن کودکان و نوجوانان می-آموزند که کارگزاران ارزشمند و مفیدی برای جامعه¬ی سرمایه¬داری باشند. این دستگاه بر تمام کودکان تمامی طبقات اجتماعی از مهد کودک به بعد سیطره دارد. فرزندان در سال¬های کاملاَ آسیب پذیر و منفعل تحت سلطه¬ی آموزشهای مدرسه با آرمان¬ها و اهداف سرمایه¬داری هم سو می¬شوند. هیچ دستگاه ایدئولوژیک دیگری به اندازه¬ی مدرسه نمی¬تواند به این گستردگی ذهن افراد را در اختیار گیرد. 5 یا 6 روز در هفته و روزانه 7 تا 8 ساعت کودکان شنوندگان اجباری ارزش¬های سرمایه¬داری¬اند.
مدرسه لیاقت¬هایی در جامه¬¬ی ایدئولوژی مسلط و یا صرفاَ ایدئولوژی مسلط محض را به خورد کودکان می¬دهد. حوالی شانزده سالگی بخش عظیمی از کودکان از چرخه¬ی آموزش به حوزه¬ی تولید پرتاپ می¬شوند: این¬ها کارگران و خرده دهقانان هستند.
بخش دیگری از نوجوانان آموزش دیده (ویا محصل) راه خود را پی می¬گیرند و با نیمچه پیشرفتی، از پا می¬نشینند و جایگاههای خدمه¬ی حقیر و متوسط دولت، کارمندان، تکنسین¬های خرد و متوسط و پیشه¬های خرده بورژوازی از هر نوعش را اشغال می¬کنند. بخش آخر، پایان راه را در می¬نوردند و به میان مایگی روشنفکرانه تن می¬دهند و یا مغز متفکر کار جمعی می¬شوند، به علاوه عاملان بهره¬کشی (سرمایه داران و مدیران)، عاملان سرکوبگری (نظامیان، ماموران پلیس،سیاستمداران، کارمندان بلند پایه و غبره) و عاملان حرفه ای ایدئولوژی ( یعنی مبلغان مختلف که غالباَ بی¬خدا هستند) در این چرخه وجود دارند(همان، ص 49).
پس با آموزش لیاقت¬هایی چند در جامه¬ی ایدئولوژی¬های مسلط، طبقه¬ی مسلط با دستگاه ایدئولوژیک مسلط، بخش قابل توجهی از روابط تولید خود را باز تولید می¬کند. کارفرمایان آموزش می¬بینند که خوب دستور دهند، و کارگزاران آموزش می¬بینند که خوب اطاعت کنند. این همان چرخه و روندی است که سرمایه¬داری می¬خواهد. چنانکه دیدیم سرمایه¬داری تا حد امکان این امر جامعه¬پذیری و آموزش و توجیه را دور از محیط کار انجام می دهد، و نیروی کار به صورت بسته¬بندی¬شده به عنوان محصولات آموزش دیده وارد بازار کار می¬شوند. رقابت که اصل اساسی در اقتصاد بازار آزاد سرمایه¬داری محسوب می-شود، در مدرسه به کودکان آموزش داده می¬شود. طوری رقابت برای کودکان درونی می¬شود که در تمام مراحل زندگی آنان این اصل را طبیعی می¬پندارند.

13-1 ایدئولوژی تاریخ ندارد
آلتوسر علی¬رغم اینکه در مقاله¬ی مارکسیسم و اومانیسم از ساختار ایدئولوژی بحث کرده بود، در ایدئولوژی و دستگاه¬های ایدئولوژیک دولت پس از آنکه چگونگی بازتولید روابط تولید را از طریق دو دستگاه سرکوبگر و ایدئولوژیک مشخص کرد، از ماهیت ایدئولوژی سخن می¬گوید. ایدئولوژی از دیدگاه آلتوسر قبل از هر چیز نشان¬دهنده¬ی مواضع طبقاتی است. آلتوسر نیز مانند مارکس معتقد است که در نهایت ایدئولوی¬ها با وجود تکثر و خاصیت طبقاتی¬شان، بر تاریخ نظام¬های اجتماعی و شرایط و شیوه¬ی تولید و بازتولید و مبارزات طبقاتی استوارند. پس بنابراین آلتوسر بر یک تئوری کلی درباره¬ی ایدئولوژی اصرار نمی¬کند، چرا که ایدئولوژی ها از نظر او بر حسب خصلت دوگانه و طبقاتی¬شان، تاریخی دارند که در وهله¬ی آخر بیرون از ایدئولوژی تعین یافته است. سپس آلتوسر عبارت ایدئولوژی تاریخ ندارد را پیش می¬کشد. گزاره¬ای که خود به وضوح تناقض در آن اذعان می¬کند. اما بلافاصله برای این تناقض دلیل می¬آورد. دلیلی ساختارگرایانه و روانکاوانه.
آلتوسر اندیشمندی است که با طرح نظریه¬ی ایدئولوژی، ساختار پیچیده¬ی جامعه سرمایه¬داری را تحلیل و کنکاش می¬کند. نظریه او سوال¬هایی را مطرح می¬کند که به نظر بدیهی و طبیعی می¬آیند. و شاید در شکلی دیگر برداشت ما از آن به گونه¬ای دیگر است. ایدئولوژی طبق آن چه گفته شد، دستگاه¬هایی را در متن جامعه به خود مشغول کرده است که در نهایت امر به تولید و بازتولید نیروهای جامعه مشغول¬اند. اما اینکه ایدئولوژی چرا وجود دارد؟ و چگونه وجود دارد؟ سوالی است که در مرحله¬ی بعد، آلتوسر به آن می¬پردازد.
دو ویژگی که آلتوسر برای ایدئولوژی برمی¬شمرد و قبلاَ نیز به آن اشاره شده است، کثرت و گستردگی ایدئولوژی¬ها و خاصیت طبقاتی آن¬هاست. طبقاتی از آن رو که هر ایدئولوژی قبل از هر چیز بر مناسبات تولید و تاریخ اقتصادی و اجتماعی نظام حاکم مبتنی است و هر طبقه¬ای از دیدگاه آلتوسر، ایدئولوژی خاص خود را دارد و چنین نیست که فقط طبقه¬ی فرودست قربانی این ماجرا باشد، و تحت سیطره¬ی ایدئولوژی به سرنوشت ستم بار خود، گردن نهد. چرا که طبقه¬ی حاکم یا بورژوایی از دیدگاه آلتوسر نیز، ایدئولوژی خاص خود را دارد. ولی واقعیت این است که لانگ و نظام اصطلاحات و زبان ایدئولوژی حاکم، بر سایر ایدئولوژی¬ها حاکم است. آلتوسر در مارکسیسم و اومانیسم به خاصیت تصویری و ناخودآگاه ایدئولوژی اشاره کرده بود، اما در مقاله¬ی ایدئولوژی و دستگاه¬های ایدئولوژیک دولت، پس از افشاء هم¬دستی دو دستگاه سرکوب¬گر و دستگاه ایدئولوژی در تولید و بازتولید نیروهای انسانی و مطیع کردنشان، به طرح این مسئله پرداخت که ایدئولوژی به طور کلی چیست؟ آلتوسر بلافاصله از ایدئولوژی آلمانی مثال می¬آورد. او با اشاره به دیدگاه مارکس درباره¬ی تاریخ متافیزیک و دیگر صورت¬های ایدئولوژیک که بنا به گفتار مارکس در بافت متنی این کتاب، که متافیزیک (اخلاق و ایدئولوژی) تاریخ ندارد. نظریه¬ی ایدئولوژی را وارد مرحله¬ای می¬کند که بسیار متفاوت از سایر دیدگاه¬های انتقادی و غیر انتقادی دیگر، بسیار متفاوت است. مارکس در ایدئولوژی آلمانی، فلسفه، اخلاق، هنر، مذهب را ایدئولوژی قلمداد می¬کند و از علم راستین که همان ماتریالیسم تاریخی است، جدا می¬کند. در نظریه¬ی مارکس تاریخ پیدایش و تکوین و تکامل هر صورتی از ایدئولوژی، بستگی به تاریخ تکامل زیر بناهای مادی جامعه دارد. در این صورت است که او از تاریخ نداشتن ایدئولوژی سخن می¬گوید. ایدئولوژی¬های اخلاق و متافیزیک بیرون از خود تاریخمند می¬شوند. در واقع ایدئولوژی از دیدگاه مارکس، تاریخی مختص به خود ندارد و هر چیز بی تاریخی،نیست و تهی قلمداد می¬شود. بافت ایدئولوژی از دیدگاه مارکس بافتی غیرواقعی و تهی است. آلتوسر معتقد است که دیدگاه مارکس درباره¬ی ایدئولوژی دیدگاهی پوزیتیویستی و مشابه با دیدگاه مولفان پیش از فروید درباره¬ی رویاست. همانند¬سازی میان رویا و ایدئولوژی از دیدگاه آلتوسر امری تصادفی و سلیقه¬ای نیست. بلکه شباهت میان ایدئولوژی و رویا از دیدگاه آلتوسر، کاملاَ فرویدی است و فرویدی بودن آلتوسر، لکانی است. اگر زبان از دیدگاه لکان، ساختاری همچون ناخودآگاه دارد، آلتوسر نیز در جمله¬ی ایدئولوژی ساختاری چون ناخودآگاه دارد، بر افسانه¬ی خودآگاهی تاریخی و فردی می¬تازد.
آلتوسر اشاره می¬کند که نظریاتش درباره¬ی ایدئولوژی، یادآور جملات مارکس در ایدئولوژی آلمانی است، اما تفاوت بنیادینی با اندیشه¬ی مارکس دارد. و آن این است که آلتوسر بیان پوزیتیویستی و تاریخ-گرایانه¬ی مارکس را برای بیان بی¬تاریخی ایدئولوژی، به کار نمی¬گیرد. او معتقد است که ایدئولوژی¬ها تاریخی ویژه¬ی خود دارند، تاریخی که در نهایت توسط مبارزه¬ی طبقاتی تعیین می¬شود، اما از سوی دیگر از منظر او “ایدئولوژی تاریخ ندارد”به معنای منفی و سلبی نیست، بلکه کاملاَ اثباتی است. چنانچه فروید اثبات کرد که رویا بر خلاف آن چه متفکران پیش از او گفته¬اند، یک تخیل رنگ باخته و تهی نیست. چنان نیست که رویا باقیمانده¬های وقایع روز باشد که از هر کنش و انفعالی تهی باشند. بلکه بر عکس، رویا از دیدگاه فروید خیلی سازنده و خلاق است. او در کتاب تحلیل رویا به درستی نشان داد که رویاهای فرد پر از نشانه¬های ناخودآگاهی است که قابلیت تحلیل علمی دارند. در واقع شباهت میان رویا و ایدئولوژی به شباهت¬های میان مارکسیسم و روانکاوی باز می¬گردد. فانتسم¬ها و ایدئولوژی¬ها در پنهان-کاری و تحریف مشابه هم عمل می¬کنند. در واقع فروید به انقلاب و تحولات اجتماعی معتقد است، اما تغییر ناخودآگاه بشر را کندتر از آن می¬داند که خوش¬بینی و خوش¬بیانی مارکسیسم پیش¬بینی می¬کند. با وجود این ناخودآگاه بی¬زمان فروید که تاریخ در آن به کندی جریان دارد، با دید تاریخی مارکس آشتی می¬کند. البته این آشتی میانجی¬های بسیاری دارد که آن را نه در مارکسیسم سنتی و فرویدیسم پوزیتیویستی، بلکه در نئومارکسیسم غربی و پسا¬لاکانی¬های فمنیسم می¬توان یافت. میانجی¬هایی چون هابرماس، مارکوزه و آلتوسر. در واقع فروید با کشف ضمیر ناخودآگاه، عرصه¬ی تناقضات فردی را گشود که منجر به تحلیل رویاها شد. تحلیل رویا نشان داد که رویا همانند سمپتوم¬های روان¬نژندانه ، زاده¬ی عناد و آشتی میان تکانه¬های ناخودآگاه و تکانه¬های آگاه است. این جدال و تعارض میان آگاهی و ناخودآگاه، مجموعه¬ای از نشانه¬ها را پیش می¬کشد که بی¬زمان و بی تاریخ¬اند. بی¬تاریخی آن¬ها نشان¬گر تهی بودن و پوچی آن¬ها نیست، بلکه بیان¬گر امر غیر تاریخی ناخودآگاه است. آگاهی فقط نوک آن کوه یخی است که ما می¬بینیم و حقیقت و آگاهی

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   که‌، به‌، این‌، مارکس‌، آن‌