که در فلسفه¬ی دکارت و پس از آن در روشنگری، مرجع و مبدا اصلی ارجاع است، همواره خارج از حوزه¬ی زبان و تاریخ می¬ماند. و ما فقط بخش کوچکی از آن را در حیطه¬ی زبان و آگاهی درک می¬کنیم. بنابراین اعتقاد آلتوسر بر تشابه کارکرد ایدئولوژی و رویا میانجی ساختارگرای مارکسیسم و فرویدیسم است. «روانکاوی به عنوان گفتمانی که در صدد رهایی فرد از ارتباطی که به صورت نظامند تحریف شده است، در زمینه¬ی عام با نقد ایدئولوژی شریک است. بدین-سان رفتار بیمار¬گونه که در آن سخن¬های ما کنش¬های ما را پنهان می¬دارند تقریباَ معادل تناقض¬های کرداری – زبانی است»(ایگلتون، ص 206-207). الگوی یکسان در نقد ایدئولوژی و روانکاوی و تحلیل رویا، نشانه¬ها و تناقض¬های نشانه¬ای است. به این ترتیب ایدئولوژی به عنوان یک نشان¬گر قدرت اجتماعی و رویا به عنوان نشانه¬ی خاطرات کودکی و نشانه¬های روان رنجوری و ناخودآگاه، در امر معنا-پذیری و صدق و کذب با هم در یک سو قرار می¬گیرند.
هم رویا و هم ایدئولوژی به این معنی متن¬های «مضاعف» و مجموعه¬ای از نشانه¬ها و قدرت¬اند؛ به نحوی که پذیرش ایدئولوژی در ظاهر مانند فریفته شدن به چیزی خواهد بود که فروید از آن به «بازنگرش ثانوی» تعبیر می¬کند، یعنی روایت کم و بیش منسجمی از متن رویا که رویابین هنگام برخاستن از خواب عرضه می¬کند. در هر دو مورد آن چه را تولید می¬شود می¬بایست بر حسب شرایط تولیداش دریافت؛ و تا این جا استدلال خود فروید تا حدود بسیار با ایدئولوژی آلمانی اشتراک نظر دارد. اگر رویاها در قالب نمادین بر انگیزش¬های ناخودآگاه پرده می¬افکنند، پس متن¬های ایدئولوژیک نیز چنین می¬کنند(همان، ص 208).
موضوعی که در رابطه با رویا و ایدوئولوژی باید بر آن تاکید کرد این است که دیدگاه آلتوسر در قرابت با دیدگاه فروید، بر اساس دوسویه¬گری عمل می¬کند.¬ فروید دردنشانه¬ی روان¬رنجوری را نوعی مکانیزم سازش توصیف می¬کند. در ساختار روان¬رنجوری و رویاها دو نیروی متضادو ستیزنده در کنار هم همزیستی می¬کنند. از یک سو خواست ناخودآگاه در تلاش برای بیان و ابراز خویش است و از سوی دیگر من با قدرت سرکوب¬گر خود که خواست را به ناخودآگاه می¬راند. از این رو در رویا نیز این نشانه¬ها هم به آشکار ساختن و هم به پنهان¬کردن مشغول¬اند. بنابراین ایدئولوژی از دیدگاه آلتوسر آن گونه که مارکس می¬گوید، پنهان¬کاری صرف نیست. بلکه ایدئولوژی هر دو نقش مخرب و سازنده را با هم دارد. بی تاریخی ایدئولوژی از دیدگاه آلتوسر این نیست که ایدئولوژی امری غیر واقعی باشد، بلکه به باور آلتوسر، ایدئولوژی امری است همه زمانی و همه مکانی که خارج از حوزه¬ی تاریخ است. همانند زبان که از دیدگاه لکان افراد در درون آن به دنیا می¬آیند، آلتوسر نیز معتقد است که افراد در درون ایدئولوژی¬ها به دنیا می¬آیند. آلتوسر می¬نویسد:«ایدئولوژی با افراد عینی همچون اشخاص عینی برخورد می¬کند و آن¬ها را همچون اشخاص عینی توضیح می¬دهد»(همان).
ساختار و کارکرد ایدئولوژی به صورت یکه و تغییرناپذیر در بستری که کلیت تاریخ نام دارد، یعنی سراسر تاریخی که مانیفست کمونیست آن را به مثابه تاریخ مبارزه¬ی طبقاتی یعنی جوامع طبقاتی مشخص می کند، حی و حاضر است. ایدئولوژی به صورت کاملاَ ناخودآگاه عمل می¬کند، پس بنابراین افراد ناخوداگاه به انقیاد گرایش دارند، چون ایدئولوژی نیز ناخودآگاه به انقیاد گرایش دارد. تا جایی که آلتوسر در نظریه¬اش می¬گوید: ایدئولوژی به عنوان امری ابدی و ناخودآگاه به صورت تغییرناپذیر در تمام تاریخ طبقاتی حضور دارد. چنین است که حتی پس از زوال امپراطوری روم، قبایل ژرمانیک کماکان برای عناوین و مضامین آن می¬جنگیدند. و مثال مسیحیت بیشتر روشنگر این امر است که مسیحیت پس از سقوط امپراطوری روم، خود در قالب یک امپراطوری باشکوه در ساخار قدرت جای گرفت. امپراطوری چنان تمام و کمال خود را بر اذهان عموم تحمیل کرده بود که هیچ کس نمی¬توانست فکر آن را کنار بگذارد. به همین طریق بازماندگان ایدئولوژیکی رژیم تزاری در دهه¬های آغازین حکومت شوروی در روسیه یک معضل واقعی بود. آلتوسر معتقد است که قدرت و ایدئولوژی به عنوان یک ساختار، بر خلاف آن چه مارکس استدلال می¬کرد، قابل انتقال به طبقات کارگر است، ولی تا آن جا که فقط زبان قدرت را می¬آموزند و جایگاه قدرت را اشغال می¬کنند. ولی ساختار قدرت هرگز تغییر نمی-کند. به دلیل همین ساختار ثابت قدرت و امر تغییرناپذیر ایدئولوژی است که آلتوسر انقلاب را به سطح نظریه آورد. نظریه و عمل در دیدگاه وی تا حدودی ناسازگاری وجود دارد، در حالی که برای مارکسیسم کلاسیک و ماتریالیسم دیالکتیک، اصل اساسی، رابطه¬ی دیالکتیک بین نظریه و عمل است. اما این ناسازگاری بین عمل و نظریه برای آلتوسر از مبحث مارکسیسم گریز می¬زند و ریشه¬های خود را به ساختارگرایی می¬رساند. در واقع آلتوسر ایدئولوژی و نظریه را به صورت نهاد و برابر نهادی مطرح می-کند که به صورت جاودانه با هم منافات دارند.به عقیده¬ی آلتوسر، عمل و کنش در مقام سرکوب نظریه به عنوان یک تفکر اصیل قرار دارند. شرایط واقعی هستی انسان در لحظه¬ی عمل از آگاهی و شناخت اصیل تهی می¬شود. این غیاب و تهی بودن غیابی ساختاری است. به این معنا که متعین و تعین شده است، نه صرفاَ یک غیاب آگاهانه¬ای که از غفلت ناشی می¬شود. آلتوسر در این غیاب با دیدگاه فروید مبنی بر اینکه «ناخودآگاه به معنای این است که نیروهایی که وجود ما را تعیین می¬کنند، نمی¬توانند در آگاهی ما پدیدار شوند. ما تنها به موجب یک فقدان متعین معین، سرکوب یا حذف، که هیچ میزانی از خودبازاندیشی انتقادی نمی¬تواند آن را ترمیم کند، به صورت عامل¬های ناخودآگاه درمی¬آییم« (ایگلتون، ص 218). به اعتقاد آلتوسر، تمامی کنش¬ها، حتی انقلاب روسیه و قیام¬های سوسیالیستی، در حیطه¬ی ایدئولوژی رخ می¬دهند. ایدئولوژی به تنهایی افراد را به عنوان سوژه¬ها و مخاطبین خود از چنان اطمینان و توهم انسجام سرشار می¬کند که او به صورت فاعلی اجتماعی از جایگاه طبقاتی برخوردار شود. از دیدگاه نظریه¬ی آلتوسری، فاعل به هیچ رو از خود مختاری یا انسجام برخوردار نیست؛ بلکه فقط توهم و بازنمایی ان را از طریق ایدئولوژی کسب می¬کند. «فاعل فقط فرآورده¬ی «چند علتی»(تعین چند جانبه) این یا آن ساختار اجتماعی است»(همان). اما این حقیقت که فاعل هرگز خودمختار و آزاد نیست؛ و حتی می¬توان گفت که وجود ندارد، باید از آگاهی عملی ما حذف شود. چرا که در این صورت ما از کنش و عمل و به طور کلی زندگی اجتماعی ساقط خواهیم شد. بنابراین، فاعل و سوژه از نظر آلتوسر، همان طور که به عقیده¬ی فروید، فرآورده¬ی ساختاری است که باید در لحظه¬ی ذهنیت بخشی و سوژه شدن، سرکوب شود.(نک: همان).
ایدئولوژی به طور کلی در تمام عرصه¬های پیش¬پاافتاده به عنوان شرط لازم برای عمل و امری بدیهی و طبیعی، چنان در عرصه¬های فلسفی، مذهبی، طبقاتی، جنسیتی و نظام بازار پذیرفته شده است که جز تصدیقش به قول آلتوسر با گفتن دردناک “آری چنین است” چاره¬ای جز پذیرفتنش نیست. اما ایدئولوژی اگر حقیقت است، تمام حقیقت نیست. به این دلیل که با پیش کشیدن مسائل جزئی، شرایط واقعی انسان¬ها را تحریف می¬کند. اگر دروغ نباشد همه¬ی واقعیت نیز نیست. چرا که با سکوت و فقدانش و با القاء حس یکپارچگی و وحدت، تمامی روابط واقعی انسان¬ها را به به نفع وضعیت و نظم موجود مصادره می¬کند و چنان به آرامی مشغول این کار است که سوژه¬هایش هرگز متوجه این مصادره نمی¬شوند.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   به‌، که‌، این‌، است‌، جسم‌

14-1 ایدئولوژی و استیضاح سوژه¬ها
آخرین تز آلتوسر در مقاله¬ی ایدئولوژی و دستگاههای ایدئولوژیک دولت، با عنوان «ایدئولوژی افراد را به مثابه سوژه¬ها مورد خطاب قرار می¬دهد»¬ به یکی از مهمترین مباحث ساختارگرایی و پساساختارگرایی در زمینه فرد، مولف و انسان می¬پردازد. آلتوسر می¬گوید: «ایدئولوژی فقط به واسطه و برای سوژه¬ها وجود دارد، بدین معنا که: ایدئولوژی تنها برای سوژه¬های ملموس وجود دارد و هدف سوژه تنها از طریق سوژه امکان¬پذیر می¬شود: یعنی از طریق مقوله¬ی سوژه و کارکرد آن»(آلتوسر، ص 67). از دیدگاه آلتوسر غایت و هدف هر ایدئولوژی فلسفی، مذهبی، بورژوایی، مردسالارو …سوژه یا همان فرد در جامعه است. بدون سوژه ایدئولوژی هیچ وجود عینی پیدا نمی¬کند و فقط از طریق سوژه¬ها می¬تواند عمل کند. کارکرد ایدئولوژی این است که از افراد واقعی و انضمامی سوژه های ایدئولوژیک بسازد. از دید آلتوسر سوژه و ایدئولوژی در یک تبادل پایان ناپذیر مشغول تولید و بازتولید یکدیگرند. او می¬نویسد: «مقوله¬ی سوژه، تشکیل دهنده¬ی¬ کل ایدئولوژی است، اما در همان زمان و بلافاصله اضافه می¬کنم که سوژه فقط جایی تشکیل دهنده¬ی کل ایدئولوژی است که کارکرد کل ایدئولوژی، تبدیل افراد ملموس به مثابه سوژه¬ها باشد»(همان). به درستی قابل تامل است که چگونه ما به اطاعت وادار می¬شویم، در حالی که همواره خود را موجوداتی خودمختار و آزاد می¬پنداریم؟پاسخ آلتوسری به این سوال این است که ما همواره در متن ایدئولوژی به عنوان سوژه به دنیا آمده¬ایم. سوژه بودن در تفکر آلتوسر با اشاره به اصطلاح سوژه به وقایع تاریخی چون پیدایی ایدئولوژی بورژوایی و حتی قبل از آن به پیدایی ایدئولوژی حقوقی باز می¬گردد. اما آلتوسر معتقد که ایدئولوژی خیلی قبل¬تر از این وقایعتاریخی، نزد افلاطون برای نامیدن روح و خدا پدید آمده بود. البته اشاره¬ی آلتوسر به این سیر تاریخی، و علی¬رغم تاریخی بودن مقولاتی چون ایدئولوژی طبقاتی و یا دوره¬ی تاریخی ایدئولوژی¬ها، ایدئولوژی مقوله¬ای بی¬تاریخ است. آلتوسر با اشاره به متن خود، خواننده و نویسنده¬ی متن را سوژه قلمداد می¬کند. سوژه¬های ایدئولوژیکی که به صورت خودکار و طبیعی در ایدئولوژی¬ها زندگی می¬کنند. از دیدگاه آلتوسر، نویسنده¬ی یک متن و گوینده¬ی یک کلام، به عنوان یک سوژه در گفتار و کلام خود غایب است. این غیاب ناشی از گفتار بی سوژه و سخن¬گوست. او معتقد است در علم سوژه¬ی فاعلی مطرح است که در تلقی ایدئولوژیک از علم جای گرفته است. بنابراین سوژه در مرحله¬ی اول در زبان و با زبان ساخته می¬شود. سوژه¬ی آلتوسری گرچه اصطلاحی حقوقی است و از شخص حقوقی وام گرفته شده است تا تبعیت کند و وجود داشته باشد، اما ریشه در ساختارگرایی فرانسوی دارد که در میان لکان و سوسور و لوی استروس، کلیت پیچیده¬ای به نام زبان را اساس تمام تفاسیر خود قرار دادند. هویت شخص حقیقی و حقوقی از طریق نام¬گذاری و حتی قبل از آن از طریق نام خانوادگی پدر تعیین شده است. بنا¬براین دیدگاه، فرد حتی قبل از به دنیا آمدنش نیز سوژه است. نظریه¬ی زبانی که بر مبنای کار سوسور وضوح ذهنیت را به چالش کشیده بود، اساس نظریات ساختارگرایان و پساساختارگرایان درباره¬ی سوژه است. امیل بنونیست ، درباره¬ی اهمیت نظریه¬ی سوسور می¬نویسد: «این زبان است که ذهنیت را ممکن می سازد، زیرا این زبان است که گوینده را قادر می¬سازد که خود را به عنوان فاعل جمله در مقام من قرار دهد» (بلزی،ص 84). سوژه شدن از مسیر زبان می¬گذرد و به مفهوم من می¬رسد.¬ آگاهی فرد از خود فقط از طریق تضاد و تمایز میسر است. بنونیست در ادامه خاطر نشان می¬کند که «زبان به این دلیل میسر می¬شود که هر گوینده¬ای در سخن خویش با مراجعه به خود به عنوان من، خود را در جایگاه سوژه می¬نشاند»(همان، ص 85). در چارچوب ایدئولوژی هر گوینده و فاعلی خود را به عنوان من آزاد درک می¬کند. سوژه¬ی آلتوسری با هویت شخصی و درون ایدئولوژی بودنش، همان سوژه¬ی لکانی است که در خانواده و در درون زبان به دنیا آمده است. بار دیگر تفکر آلتوسر در بحث ایدئولوژی به تفکر لکانی پیوند خورده است. آلتوسر بی آن که نامی از لکان برده باشد، سوژه¬ی ایدئولوژیک¬اش را در راستای سوژه¬ی ناخودآگاه لکان، به بحث می¬گذارد.
الویت زبان بر ذهنیت، در تعبیر لکان از همانندی ساختار زبان و ناخودآگاه، بسط یافت. تعبیر لکان از سوژه به عنوان محصول زبان، مرکز زدودگی از فرد آگاه است. در تعبیر لکانی آگاهی فردی هرگز به معنای منشاء معنا و معرفت نیست. لکان در بازگشت به ناخودآگاه فرویدی، زبان را وارد حیطه¬ی ناخودآگاه کرد. ناخودآگاه نزد فروید اساساَ به معنای بازنمایی است. به این معنا که ناخودآگاه حاوی خاطرات دوران کودکی و خواست و تمنیات آن است. و ناخودآگاه به صورت تخیلی خلاق آن را بازنمایی می¬کند. اما تعریف لکان از ناخودآگاه، تعریفی است که بر مرکز زدودگی سوژه استوار است. در تعریف لکانی با سه مقوله مواجه هستیم: ناخودآگاه به عنوان شکاف و گسست، ناخودآگاه به عنوان ساختاری زبانی و ناخودآگاه به عنوان کلام دیگری بزرگ. هر سه تعریف لکان بر محور سوژه¬ی ناخودآگاه مبتنی هستند. به طور کلی روانکاوی علم سوژه¬ی ناخودآگاه است. سوژه¬ ابتدا توسط فلسفه¬ی راسیونالیسم دکارت در قرن هفده پایه¬گذاری شد. دکارت در تاملات (فلسفه اولی)، دغدغه¬ی حقیقت و اینکه چه چیزی حقیقت و وجود دارد را مطرح کرد. به عقیده¬ی او برای دستیابی به حقیقت باید همه¬ی آن چیزهایی را که دلیلی برای شک درباره¬ی آن¬ها داریم کنار بگذاریم و به سمت یقین برویم. و درنهایت استدلال کرد که تنها چیزی که به آن یقین داریم وجود خودمان و وجود خدا است.فروید نیز که از موضع تردید آغاز می¬کند، دکارتی است. اما او در جهت عکس دکارت حرکت می¬کند.