فروید بر خلاف دکارت تردید را در حامل یقین می¬داند. اما لکان معتقد است که فرد تنها چیزی که می تواند به آن یقین پیدا کند، این است که وجود ندارد. لکان قطعیت آگاهی را زیر سوال برد. به گفته¬ی وی، «سوژه¬ی ناخودآگاه خود را متجلی می¬کند، می¬اندیشد پیش از آن که به یقین دست یابد»(هومر، ص 96). از این رو ناخودآگاه امری پیشاهستی¬شناختی است و بر خلاف دیگر فلسفه¬ها، ناخوداگاه بر موضع هستی یا نیستی نیست، بلکه بحث حول امر تحقق نیافته است. ناخودآگاه پس از گسست و شکاف در مرحله¬ی خیالی، و بیگانگی و فقدان ناشی ازآن، به مرحله¬ی زبان می¬رسد. نظریه¬ی محوری لکان در ساختار ناخودآگاه زبان، مهمترین دستاورد او در عرصه¬ی مطالعات فرهنگی و ادبی و هنری است. تفاوت دیدگاه فروید و لکان در این جاست که فروید ناخودآگاه را قلمروی فاقد دستورزبان و بدون زمانمندی و حاوی تناقض می¬داند، اما لکان آن را نظامی ساختمند و دارای ویژگی¬هایی مشابه زبان بر می¬شمارد. و در واقع بسیاری بر این عقیده¬اند که انقلاب کپرنیکی فرویدی، در دیدگاه لکان رخ داده است نه فروید. اما همان-طور که قبلاَ گفته شد، لکان در صدد رهانیدن فروید نه تنها از بند مفسران پوزیتیویست، بلکه رهانیدن فروید از بند خود فروید نیز بود.
از نظر لکان، ناخودآگاه تحت تاثیر قواعد زبان و دال است. زبان تصاویر حسی را به ساختار ترجمه می-کند. و ما ناخودآگاه را فقط از طریق زبان می¬فهمیم. ناخودآگاه لکان به هیچ معنا فردی نیست، حتی همانند ناخودآگاه یونگ جمعی هم نیست. بلکه در اندیشه¬ی لکان، «ناخودآگاه نظام نمادین ترافردی¬ای بر سوژه است»(همان، ص 98). به این معنا که ناخودآگاه بر خلاف آن چه مفسران فرویدی می¬گویند، جنبه¬ی زیست¬شناختی ندارد، بلکه نوعی قرارداد و دلالت است. با ورود کودک به حیطه¬ی زبان پس از بیگانگی و شکاف در مرحله¬ی آینه¬ای، کودک به یک سوژه¬ی کامل تبدیل می¬شود. او برای آن که وارد جامعه شود و در شکل¬بندی¬ها و قوانین آن شرکت کند، باید وارد مرحله¬ی نمادین شود، که مجموعه¬ی دلالت¬های فرهنگی است و زبان والاترین و عالی¬ترین مرحله¬ی آن است.کودک هویت خود را به عنوان من در نظام نمادین زبان با گفتن کلمه¬ی من و تشخیص تمایز آن از تو، پیدا می کند.کودکی که از یادگیری زبان امتناع کند بیمار است، چون نمی¬تواند به عنوان یک شخص وارد خانواده و جامعه و قوانین آن و به طور کلی وارد نظام نمادین فرهنگی شود. جایگاه هویتی و جنسیتی کودک در خانواده از طریق زبان و دلالت¬ها و ضمائر آن مشخص می¬شود. او پسر و دختر بودن، من و تو بودنش را از طریق زبان و ضمیر¬ها و نام¬هایی درک می¬کند که قبل از به دنیا آمدنش آن¬ها را پذیرفته است. در واقع کودک به یک نظام از قبل پذیرفته شده، وارد می¬شود. جنسیت و فاعل مرتبط به آن هرگز در نظام نمادین یکسان عمل نمی¬کنند، به این دلیل اساس زیست شناختی جنسیت زیر سوال می¬رود، چرا که زنان و مردان از درهای متفاوتی وارد نظام نمادین پدرسالار می¬شوند.
بنابراین ذهنیت و تفکر بر اساس زبان و سخنی شکل می¬گیرد که افراد ملموس در آن به مثابه سوژه¬هایی آزاد مشارکت می¬کنند. اما در واقع مشارکت آن¬ها از قبل تعیین شده است. فاعل در زبان و به واسطه¬ی زبان ساخته می¬شود، و از آن جایی که نظام نمادین سخن با ایدئولوژی رابطه¬ی تناتنگ دارد، سوژه در ایدئولوژی ساخته می¬شود. ایدئولوژی افراد را به اتباع و سوژه¬هایی تبدیل می¬کند و آن ها را روانه¬ی نظام نمادین تبادلات فرهنگی می¬کند. به همین ترتیب ذهنیت سوژه¬ها را بدیهی جلوه می دهد. و بر نقش زبان در ساختن سوژه¬ها سرپوش می¬گذارد. کودک در خانواده توسط نام خویش مورد خطاب قرار داده می-شود، در مدرسه او را با نام خانوادگی¬اش صدا می¬کنند و درجامعه نیز با همان نام احضارش می¬کنند. فرد از همان ابتدا مخاطب به دنیا می¬آید. او مخاطب جامعه، خانواده، متن، دین، رسانه و …است که همواه در حال محک زدن و بازشناسی خود در چارچوب زبان و کلام است. آلتوسر با تکیه بر سوژه¬ی لکانی، سوژه و تابع اجتماعی¬ای را معرفی کرد که خود به خود کار می¬کند، تبعیت می¬کند، هنجارپذیر می¬شود. آزادانه محصولات نظام سرمایه¬داری را خرید می¬کند. برای تولید در این جامعه آموزش می¬بیند. و در نهایت تمام اعمالش را آزادانه می¬پندارد. اما آلتوسر بر این نکته تاکید می¬کند که این آزادی ناشی از مخاطب بودن سوژه توسط ایدئولوژی است. فرد در مقام سوژه مخاطب روایت¬های ایدئولوژیکی از نظام و دلالت¬های فرهنگی و سیاسی است. آلتوسر برای توضیح سوژه و زبان از عبارت پولس قدیس مثال می¬آورد. پولس از واژه¬ی لوگوس و خواندن به عنوان امری مقدس در تمام هستی و کنش¬هایش استفاده می¬کند. ایدئولوژی مذهبی همانند دیگر ایدئولوژی¬ها، عمل خواندن را تکریم می¬کند. در این ایدئولوژی فرد سوژه¬ای است که توسط کلام مورد خطاب واقع می¬شود تا خود را در مقام انسان بازشناسد. آلتوسر بلافاصله می¬گوید که ما همواره و از قبل سوژه بوده¬ایم. همانند تمام بدیهیاتی چون «هر واژه دال بر چیزی است» یا اینکه معنایی دارد، و همانند تمام بدیهیات و وضوح زبانی،ما نیز سوژه-هایی بدیهی هستیم. او می¬نویسد:
…خصلت ایدئولوژی این است که امور بدیهی را به مثابه امور بدیهی حقنه کند (بی آن که به نظر برسد دارد این کار را انجام می¬دهد، زیرا پای امور بدیهی در میان است). بدیهیاتی که ما تنها می¬توانیم بازشناسیم و بپذیریم و در برابر آن ها واکنش طبیعی و اجتناب ناپذیری را بروز دهیم که همانا صوت تحسین (با صدای بلند در یک سکوت درونی) است: «واضح است..همین است..درست است..»(آلتوسر، س 68-69).
در واقع ما وقتی مورد خطاب قرار می¬گیریم، به بازشناسی روی می¬آوریم. سویه¬ی دیگر این بازشناسی، بازشناسی غلط است. ما به عنوان سوژه¬های فرهنگی همواره در حال بازشناسی خود در نظام نمادین زبان و فرهنگ هستیم. برای مثال ما به عنوان بینندگان و تماشاگران فیلم¬های تلویزیونی، یک سوژه¬ی نظاره¬گر هستیم. فیلم¬ها در طول مدتی که ما جریان روایی آن را دنبال می¬کنیم، سوژه¬ی ایدئولوژیک فیلم هستیم. فیلم ها با شخصیت¬پردازی¬های واقع¬گرایانه¬ی خود ما را در معرض همانند¬سازی با شخصیت¬ها قرار می-دهند و ما خود و روابط خود را درون فیلم می¬شناسیم. آگهی¬های تبلیغاتی نیز ما را به عنوان سوژه¬هایی که در نظام سرمایه¬داری به زیبایی، مد، کالا و رفاه و سلامت احیاج داریم، فرا می¬خوانند. آن¬ها ما را با عناوینی چون «شما جوانان با پشتکار»، «شما خانم¬های خانه¬دار»، «شما خانم¬های شاغل»، «شما که چاق هستید» و…می¬خوانند تا ما خود را به عنوان مصرف¬کنندگان نظام تولیدی بازشناسیم. چنین است که فرآیند مصرف و تولید به صورت خودکار در می¬آید. این فرآیند تا جایی است که آلتوسر از خود و خوانندگان خود مثال می¬آورد. «فعل کتابتی که من درگیر آنم و فعل قرائتی که شما درگیر آن¬اید، نیز از مناسک بازشناسی درستی و نادرستی تفکرات من از طرف شماست»(همان). در واقع آلتوسر نظریه¬ی خود را بخشی از نظام ایدئولوژیکی می¬داند که ما درگیر خواندن و دریافتن آن هستیم. گویی که هرگز ما از ایدئولوژی در امان نخواهیم بود. اما بازشناسی از دید آلتوسر نتیجه¬ای جز تولید آگاهی از عمل بی وقفه و ابدی از جریان ایدئولوژیک بازشناسی ندارد. و شناخت علمی از دیدگاه آلتوسر به دنبال یافتن راهی است که از این بازشناسی طفره رود. و آغازگر گفتاری باشد که در آن سوژه ی سخن گو خود را منشاء عمل و نظر نداند.
آلتوسر می¬نویسد: «هر ایدئولوژی با خطاب قرار دادن افراد معمولی و به واسطه¬ی کارکرد مقوله¬ی سوژه آنان را به سوژه¬های انضمامی بدل می¬سازد»(همان، ص 70). ایدئولوژی فرد را به عنوان شخص حقیقی و واقعی به نظام فرهنگی عرضه می¬کند تا بتواند نظم موجود را حفظ و تقویت کند. «منظور آلتوسر از سوژه صرفاَ یک فاعل دستوری، نوعی کانون ابتکار، مولف و مسئول اعمال خویش نیست، بلکه او موجودی منقادی است که به اقتدار شکل¬بندی اجتماعی گردن نهاده است»(بلزی، ص 88).سوژه به شکل¬بندی و هنجارها و فرامین نظام حاکم گردن نهاده است، چرا که خود را در ایدئولوژی بازشناسی کرده است. «زمانی اسپینوزا نوشت که زنان و مردان به همان اندازه که برای رهایی خود می¬جنگند، برای بردگی خود نیز تلاش می¬کنند. آلتوسر در بازنویسی فرمول اسپینوزا این حکم صریح را ابراز کرد که هیچ سوژه¬ای وجود ندارد مگر به موجب و برای انقیاد»(همان، ص 16).در واقع آلتوسر لبه¬ی تیز دیگری بر دیگر لبه¬های سوژه افزود و آن، مفهوم تابع¬سازی و انقیاد بود.این بازشناسی از دیدگاه آلتوسر از طریق کنش بسیار دقیقی که به آن نام استیضاحمی¬دهد، انجام می¬پذیرد. استیضاح واژه¬ای حقوقی در حقوق مدنی فرانسه است که آلتوسر آن را برای توضیح جریان تبعیت و خطاب به کار گرفت. او بلافاصله برای توضیح این واژه از خطاب کردن پلیس مثال می¬آورد. در این خطاب ، شخص 180 درجه به سمت خواننده بر¬می¬گردد و سوژه بودن خود را می¬پذیرد. ایدئولوژی نیز ما را به عنوان سوژه استیضاح می¬کند. ما درون ایدئولوژی استیضاح می¬شویم، در حالی که ایدئولوژی چنان وانمود می¬کند که این رخداد بیرون از ایدئولوژی صورت گرفته است. به زعم آلتوسر آن چه در واقع درون ایدئولوژی می¬گذرد، ظاهراَ خارج از آن می¬گذرد و این مهمترین خاصیت ایدئولوژی است که هرگز اتهام خود را نمی¬پذیرد. به این علت افرادی که درون ایدئولوژی هستند و خود را خارج از آن می¬پندارند، همانند بیماری هستند که بیماری خود را انکار می¬کنند. بنابراین یکی از جلوه¬های ایدئولوژی از دید آلتوسر، طرد عملی خصلت ایدئولوژیک ایدئولوژی توسط خود ایدئولوژی است. «ایدئولوژی هیچ گاه نمی¬گوید من ایدئولوژیک هستم. باید بیرون از ایدئولوژی، یعنی در شناخت علمی بود تا بتوان گفت: من در ایدئولوژی هستم. افراد بسیار کمی این حرف را می¬گویند، اما «من در ایدئولوژی بودم» حرفی است که غالباَ می-گویند»(آلتوسر،ص 72).پس سوژه موجودی منقادی و تابع درون ایدئولوژی است که از ازل تا ابد مورد استیضاح و خطاب واقع شده است. از دیدگاه آلتوسر افراد همواره پیش¬تر از سوی ایدئولوژی به عنوان سوژه مورد خطاب قرار می¬گیرند. و از این گزاره او استنتاج می¬کند که «افراد همواره پیش¬تر سوژه هستند. پس افراد نسبت به سوژه¬هایی که خود همواره هستند «انتزاعی» اند، این نظر شاید متناقض به نظر رسد»(همان، ص 73).
سوژه بودن قبل از تولد، و میل پیشا¬زبانی که پس از ورود به زبان، شکاف می¬خورد و از فرد بیگانه شده و تهی شخصی عینی می¬سازد که واجد هویت است. هویت¬های شناسنامه¬ای و شخصیت¬های حقیقی که در نظام مبادلات و قراردادها مشارکت می¬کنند، رای می¬دهند، مصرف می¬کنند، تولید می¬کنند و به عنوان کارگر نظام سرمایه¬داری کار می¬کنند. شخص عینی آلتوسر در مقام سوژه، انتزاعی است. به این شرح که:
این نکته که افراد همواره پیش¬تر نسبت به سوژه¬ای، انتزاعی هستند، موضوعی است که فروید با اشارتی به مناسک ایدئولوژیک که انتظار تولد نوزاد- این رخداد میمون- را در بر گرفته است، نشان داده است. همگان می¬دانند که انتظار تولد نوزاد چگونه و تا چه اندازه است. و اگر عواطف را ، یعنی صورت¬های ایدئولوژی خانواده، پدرانه/ مادرانه/همسرانه/ برادرانهرا که انتظار تولد نوزاد ذیل آن¬ها انجام می¬گیرد کناری بنهیم و با صراحت حرف بزنیم، این دیدگاه به این معنی است که از پیش مقدر است که کودک نام پدرش را بر خود خواهد داشت، لذا هویتی خواهد داشت که غیر قابل تعویض است. پس کودک در قبل از تولد، همواره پیش تر، یک سوژه است. و در فرمول بندی ایدئولوژیک خانوادگی ویژه¬ای که پس از انعقاد نطفه¬اش در آن انتظار او را می کشند، و به واسطه¬ی این فرمول بندی ناگذیر است که سوژه باشد(همان، ص 73).
بنیادی¬ترین ویژگی ایدئولوژی که پس از او در نقد ادبی و نقد فیلم و مطالعات فرهنگ به کار گرفته شد، مقوله¬ی ساخته¬شدن سوژه توسط استیضاح و خطاب است. رمان واقع¬گرای کلاسیک و فیلم واقع¬گرای هالیوودی، در جریان روایت ایدئولوژیک، خواننده و بیننده¬ی خود را به مثابه سوژه¬ای در نظر می¬گیرند که در جریان متن ساخته می¬شوند و خود را می¬شناسند. سوژه مهمترین دستاورد آلتوسری است که به جریان پساساختارگرا رسید و تا مرگ سوژه پیش رفت.
15-1 علم و ایدئولوژی
آلتوسر همواره میان علم و ایدئولوژی تمایز سفت و سختی قائل بود. این تمایز آلتوسری ادامه¬ی گسست مارکس از ایدئولوژی هگل و هگلی¬های جوان است که سبب بنا نهادن علم ماتریالیسم تاریخی شد. ایگلتون در کتاب درآمدی بر ایدئولوژی، این تمایز را تمایزی معرفت¬شناختی می¬داند نه جامعه¬شناختی. آلتوسر از دیدگاه ایگلتون یک فیلسوف علم است تا یک جامعه¬شناس مارکسیست. چرا که آلتوسر نطریه-ی عجیب علم خود را بر اساس فکر اسپینوزایی استوار کرد. بر خلاف برداشت رایج و تجربه¬گرایانه از علم، آلتوسر معتقد است که علم نظامی بسته است که در جهان بیرون به دنبال شواهد نمی¬گردد. بلکه فرآیند نابی از اندیشیدن است که کاملاَ درونی است. علمی که آلتوسر مطرح کرد، برداشتی فیلسوفانه از علم بود. چرا که آن را در ردیف علم هگلی و علم شهودی اسپینوزایی مطرح کرد. در این سطح علم برداشتی است که یک فیلسوف از آن به دانش محدودی که حاصل کار دانشمند است می¬نگرد. آلتوسر در پرداخت نظریه¬ی علم به آثار متاخر و پس از گسست

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   طرح تعالی مدارس متوسطه 98-1397 دانلود ده ها نمونه کامل