پروبلماتیک ایدئالیستی آغاز می¬کند. آلتوسر این واقعه را چنین وصف می¬کند:
مارکس در سال 1845، اساساَ از هر نوع نظریه¬ای که تاریخ و سیاست را بر جوهر انسان بنا می¬کند، گسست. این گسست یگانه، سه عنصر اساسی داشت:
1 چارچوبی برای نظریه¬ی تاریخ و سیاست که بر مبنای مفاهیمی تماماَ نو استوار است: مفاهیم شاکله¬ی اجتماعی، نیروهای تولید، روابط تولید، روبناها، ایدئولوژی¬ها، تعین نهایی به وسیله¬ی اقتصاد، تعیین خاص سطوح دیگر و غیره.
2 نقد ریشه¬ای هر نوع تظاهر نظری به اومانیسم
3 تعریف اومانیسم به منزله¬ی ایدئولوژی.(Althusser,1969,p127)
در این سطور اومانیسم هم پایه¬ی ایدئولوژی قلمداد شد. و دغدغه¬ی آلتوسر اومانیسمی بود که با تفسیر مارکس در حزب توسط مارکسیست¬های هگلی آغاز شده بود. به این ترتیب آلتوسر با استناد به ایدئولوژی آلمانی و ماتریالیسم تاریخی دیدگاه خود درباره¬ی سوژه مطرح کرد. سوژه مفهوم جدیدی بود که به جای انسان آزاد و آگاه استفاده شد. سوژه¬ی تاریخ فردی آزاد نیست که در جهان خودآگاهی و عقلانی، در پرتو روشنگری فکر می¬کند، تصمیم می¬گیرد، عمل می¬کند و برمی¬گزیند. بلکه نوعی ساختار مسلط است که از نظر آلتوسر غیرشخصی است. این ساختار همان مناسبات تولیدی است که مارکس در ایدئولوژی آلمانی به تعیین¬کنندگی آن¬ها اذعان می¬کند. مناسبات تولید خارج از حیطه¬ی اراده¬ی فردی عمل می¬کنند و از افق کنش و آگاهی فرد به دور است. آلتوسر معتقد است که مارکس در سرمایه، به اقتصاددانان کلاسیکی چون اسمیت و ریکاردو به دلیل نظریات فردگرایانه و بورژوایی تاخته است. مارکس معتقد است که آن¬ها از انسان آغاز کرده¬اند و او را به مثابه واحد منفرد کار و سرمایه معرفی کرده¬اند. نظام اقتصاد آزاد از دیدگاه ریکاردو یک نظام رقابتی است که بر اساس مبادله و معامله¬ی افراد ساخته شده است. آلتوسر این انتقاد مارکس را به فلسفه نیز گسترش داد. وی معتقد است که نظام تفکر قرن 17و 18 که نظام فلسفی بورژواست، انسان را آغاز نظریه¬ی تاریخ و فلسفه می¬داند. آغاز این فردیت، فلسفه¬ی دکارت با استیلای من اندیشنده است، که پس از شک در کلیت نظام جهان، به من فکر می¬کنم ضرورت وجودی بخشید. انسان سوژه¬ای شد که هست و سوبژکتیویته آغاز شد. پس از آن توماس هابز با طرح نظریه¬ی دولت طبیعت، اسطوره¬ی انسان تنها در دوره¬ی ماقبل جامعه را به فلسفه¬ی فرد محور افزود. و به دنبال آن لاک و روسو آرمان¬های دولت طبیعت و آزادی¬های فردی و انتخاب دولت و اخلاقیات و حقوق فردی را پیش کشیدند. این دولت هم راستا و هم آیین نظام اقتصاد آزاد بود.
آلتوسر این اسطوره¬ی سیاسی و اقتصادی و پیش¬فرض فلسفی¬اش را رد کرد و با استناد به نظریه تکامل داروین و کشف حلقه¬های گمشده¬ی تاریخ انسان، به زندگی اجتماعی انسان¬های بدوی در اجتماعات اولیه اشاره کرد. مردم¬شناسان و جامعه¬شناسان با مطالعه¬ی زندگی انسان های اولیه به وجود ساختارهای اجتماعی زندگی انسان¬های اولیه، همانند نظام مبادله بر اساس هدیه و نظام ازدواج در قبائل، رسیده¬اند. آلتوسر خاستگاه مبادله¬ی اقتصادی را قراردادی اجتماعی می¬داند که به مثابه قانونی در قالب واژگان اجتماعی و حقوقی ارائه شده است. انسان¬ها تصور می¬کنند که به مثابه یک فرد، آزادانه جامعه را در حکم یک کل به وجود می¬آورند. اما از دیدگاه آلتوسر، آزادی ما در حکم فرد را جامعه به وجود آورده است. جامعه به درون ما رسوخ کرده است حتی زمانی که ما را آزاد می¬کند. تصور ما از قانون و جامعه و تصورمان از فردیت خودمان به هم پیوسته و حکم دوقلوهای همزاد را دارند، و به قول آلتوسر مقوله¬های بازتابی¬اند. بازتابی به این معنا که همانند آینه عمل می¬کنند و این خاصیت ایدئولوژیک این تصورات است. ایده¬ی فرد و فردیت و همراه با آن ایده¬ی اجتماع به مثابه یک کل که از افراد و آگاهی و آزادی آن¬ها تشکیل می¬شود، یک نظام فلسفی ایدئالیستی است که حاصل سوبژکتیویته¬¬ی است که در یک برهه¬ی خاص تاریخی پا به عرصهگذاشته است. این مرحله¬ی تاریخی از دیدگاه آلتوسر، مرحله¬ی سلطه¬ی ایدئولوژی بورژوازی است. اخلاقیات و حقوق فردی همراه با خیزش طبقه¬ی تجار¬ پیشه در دولت شهرهای ایتالیای دوران رنسانس آغاز و در قرن هفدهم و هجدهم در انگلستان به اوج رسید. این ایدئولوژی اومانیستی بیانگر تمام آرمان¬های بورژوازی است. فردگرایی از دیدگاه آلتوسر حقیقتی جاودانه نیست که ریشه در اعماق و ذات انسانی داشته باشد، بلکه پدیده¬ی نسبتاَ جدیدی است که نوع به خصوصی از جامعه پدیدآورنده¬ی آن است. وی اومانیسم را با استالینیسم نیز یکی می¬کند، و «آن را در مقوله¬ی توهمات قرار می¬دهد: افیون تازه¬ای برای توده¬های دوران پسا مسیحیت»(دیویس ص84). به عقیده¬ی آلتوسر، استالینیسم به عنوان جایگزین مسیحیت در دورانی که مسیحیت و سوژه¬های مذهبی¬اش کنار گذاشته شده است، نوعی اومانیسم و اصول زیست بر پایه¬ی ایدئولوژی را پیش می¬کشد. زائده¬ی اومانیسم که آلتوسر از آن به عنوان توده¬ی عفونی و پساب کثیفی را یاد می¬کند که باید دور ریخته شود. چنانچه فوکو بعدها به دنبال آلتوسر بیان کرد که انسان اختراع جدیدی است که در محدوده¬ی تقویمی و جغرافیای خاصی پا به عرصه گذاشت. اختراعی که شاید به پایان خود نزدیک می¬شود.(نک: دیویس، ص 75 و نک:(Elliott,p 134
منتقدان آلتوسر اومانیسم¬ستیزی او را علی¬رغم لحن ساختارگرای او، حاصل انقلاب کپرنیکی و گسست نمی¬دانند، بلکه آن را حاصل ستیز درون خانوادگی در فلسفه¬ی اروپایی می¬دانند. اما به رغم انتقادات بزرگانی چون ادوارد تامپسون از آلتوسر و نظریه¬اش در قالب اصطلاحی چون فقر نظریه و انحراف نظریه، نفوذ آلتوسر را به مدت دو دهه در بریتانیا نمی¬توان انکار کرد. آلتوسر در پاسخ منتقدانش می¬گوید که ضداومانیسم نظری وی فقط رد مفهومی از انسان است که بر فراز تاریخ ایستاده است. او در لنین و فلسفه می¬نویسد:
این به معنای آن نیست که مارکسیسم – لنینیسم حتی برای یک لحظه انسان¬های حقیقی را نادیده می¬گیرد. کاملاَ بر عکس، دقیقاَ به قصد مشاهده¬ی آن ها به همان گونه هستند که هستند و رهانیدن آن¬ها از استثنار طبقاتی است که مارکسیسم- لنینیسم به این انقلاب دست می¬زند، و از ایدئولوژی بورژوایی انسان به عنوان موضوع تاریخ، و از شمن¬پرستی انسان خود را می¬رهاند(ولف، ص 164).
ضداومانیسم آلتوسری و انقلاب در نظریه از دیدگاه او، چرخش ضداومانیستی را در مباحث علوم اجتماعی به وجود آورد که به قول تونی دیویس از آن به عنوان نوستالژی علوم انسانی یاد می¬کنند. این قضیه تا آن¬جا پیش می¬رود که کاربرد اومانیسم نظری در فلسفه و فرهنگ و علوم اجتماعی، نوعی اصطلاح توهین¬آمیز و حتی تحقیرآمیز است. آلتوسری¬های جوان بریتانیا در دوره¬ای که به تاچریسم مشهور است به مبارزه علیه سلاح¬های هسته¬ای پرداختند و معدن¬کاران در اعتصاب سال 4- 1983 از آن¬ها حمایت کردند، و در سال 1989 به مبارزه با مالیات سرانه¬ی مارگارت تاچر پرداختند .

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   ایدئولوژی، آلتوسر، مارکس، سرمایه¬داری،

7-1 تاریخ
به اعتقاد آلتوسر از نظر تاریخی، خاستگاه نظری مارکسیسم فلسفه کلاسیک آلمان، اقتصاد سیاسی انگلیس و سوسیالیسم تخیلی فرانسه بود، ولی مارکس نگرش کاملاَ نو و بی¬مانندی برای گشودن مسایل و معضلات نظری و علمی به کار گرفت. او در پی آن بود تا پاسخی برای پرسش¬هایی اساسی که تحولات اجتماعی را پیش می¬برند، بیابد. بنابراین او بر خلاف نیاکان رمانتیک و ایدئالیست خود در پی تفسیر جهان نبود. تز یازدهم فویر باخ گویای همین امر است که مارکس در صدد تفسیرهای تاریخی ایدئالیستی و حتی تفسیر خام ماتریالیستی، آن گونه که فویرباخ و هگلی¬های جوان بودند، نبود. بلکه مارکس با ارائه ماتریالیسم تاریخی و الگوی زبر بنا و روبنا و طرح تاریخ به عنوان تاریخ مبارزه¬ی طبقاتی، به دنبال تغییر جهان بود.
به گفته¬ی آلتوسر، در جهان اندیشه تاکنون سه انقلاب به وقوع پیوسته است: انقلاب نخست در ریاضیات توسط تالس بود که «قاره ریاضی» گشوده شد و موجب پیدایش فلسفه افلاطون گردید. انقلاب دوم در فیزیک توسط گالیله بود که«قاره فیزیک» را گشود و سبب برهم زدن فلسفه دکارت شد- فلسفه دنیای نو- که فلسفه پویایی، حرکت بی¬وقفه و صیرورت در جهان است، برخلاف فلسفه ایستای افلاطون؛ و انقلاب سوم در عرصه تاریخ بود که مارکس کاشف و گشاینده قاره آن است.قاره¬ای که به دید آلتوسر، با مفاهیمی از حوزه¬های قانونی-سیاسی، یعنی با فلسفه¬های تاریخی اشغال شده بود که مدعی بودند گزارش دقیق و واقعی از آنچه در تاریخ وجامعه¬های بشری روی داده، عرضه می¬دارند(مددی، 1390، ص 3).
آلتوسر کشف قاره¬ی تاریخ توسط مارکس را سلاحی برای مبارزه¬ی پایان¬ناپذیر طبقاتی می¬داند. و معتقد است با این کشف و پیدایی ماتریالیسم تاریخی و به دنبال آن فلسفه¬ی ماتریالیسم دیالکتیک مارکس مستقیماَ وارد مناسبات طبقاتی حاکم شد. و به گفته¬ی آلتوسر، مارکس زایش ماتریالیسم دیالکتیک را در تز(برنهاد) یازدهم فویرباخ اعلام می¬کند و می¬ماند تا لنین در اثر سترگ و دوران ساز خود ماتریالیسم و امپریوکریتیسم تدوین و به ضابطه درآوردن فلسفه مارکسیستی را بر عهده گیرد و به پایان برد (نک: مددی، 1391، ص 5).
رابطه¬ی میان تاریخ و فلسفه، علم و فلسفه، تاریخ و ایدئولوژی، و ماهیت تاریخ، ساختار تاریخ، تاریخ و گفتمان¬های تاریخی در سرتاسر نوشته¬های آلتوسر نشان¬دهنده¬ی چالشی است که نوشته¬های مارکس در تفکر آلتوسر به جای گذاشته است. اتین بالیبار به وجود تناقضات و گوناگونی¬هایی در تفکر مارکس و نوشته¬های سه¬گانه¬ی او در دوران قبل از گسست، گسست، و پس از گسست اشاره می¬کند که بینش فلسفی و تاریخی را دچار نوسان کرده است. آلتوسر با اشاره به دیدگاه مارکس در ایدئولوژی آلمانی مبنی بر اینکه که وی وضعیت متافیزیک، اخلاق، فلسفه و ایدئولوژی را به طور یکسان، فاقد تاریخ می-داند، تاریخ و تاریخی¬گری را مفاهیمی یکسر هگلی و اومانیستی می¬داند. اما آلتوسر بیان پوزیتیویستی مارکس را در رابطه با تاریخ تعدیل می¬کند و برای ایدئولوژی، فلسفه و سایر صورت¬بندی¬های ایدئولوژیک قائل به تاریخی می¬شود که بر اساس ناخودآگاه و پروبلماتیکی خاموش پیش می¬روند. وی در دو دهه 60 و 70 درگیر تعیین ماهیت نظری برای فلسفه بود که جایگاه مارکسیسم را به عنوان یک فلسفه و علم تثبیت کند. منتقدان مارکسیسم به استناد گفته¬های مارکس در ایدئولوژی آلمانی، مارکس و مکتب متعاقب آن را از زمره¬ی فلسفه خارج کرده¬اند. آلتوسر رسالت خود را جدال برای اثبات فلسفه به مثابه اسلحه¬ی مبارزه¬ی طقاتی می¬داند.«با این حال، نقد بنیادین مارکس بر اقتصاد کلاسیک که از فقر فلسفه تا سرمایه را در بر می¬گیرد، این است که برداشت اقتصاد کلاسیک از مقولات اقتصادی سرمایه-داری برداشتی غیر تاریخی است»(پین،ص 134). بنابراین آلتوسر به بررسی این خط سیر فکری در اندیشه¬ی مارکس در رابطه با تاریخ، زمان تاریخی و تحلیل تاریخی می¬پردازد.
آلتوسر معتقد است که فلسفه، تاریخی دارد که خود هیچ درک مفهومی از آن تاریخ ندارد. «هیچ درکی از رابطه خود در گذرزمان ندارد،هیچ فهمی از«پیشرفت» منظرها ندارد یا از واگشت‏ها و برگشت‏هایی که‏ منظرهای کهن را با مقتضیات امروز متناسب‏ می‏نمایند» (رید،1386،ص 71). به این ترتیب آلتوسر ناسازه¬ی تاریخ بدون تاریخ را پیش می¬کشد تا اندیشه¬ی مارکس را تفسیر کند. اندیشه¬ای که بنا به ادعای آلتوسر اندیشه¬ی علمی است که از ایدئولوژی¬های زمان خود فاصله می¬گیرد. این ناسازه در اندیشه¬ی آلتوسر، در رابطه با فلسفه و درک فلسفه از تاریخ خود حاصل شده است، نه تاریخ محضی که از رخدادهای تاریخی چون جنگ¬ها، انقلاب¬ها و سلطنت¬ها سخن می¬گوید. آلتوسر در برای مارکس و خواندن سرمایه چندان از تاریخ فلسفه حرف نمی¬زند. در بخش¬هایی از خواندن سرمایه نیز اشاراتی که به تاریخ فلسفه می¬کند، بیش از هر چیز نقد کلی تاریخی¬گری در نظریه است. آلتوسر برای اثبات این ادعای ساختارگرایانه که به تاریخ باید بر وفق زمان‏مندی‏های خاص و متمایز عناصر گوناگون ساختار اجتماعی(از عناصر حقوقی‏ و ایدئولوژیک و زیربنای اقتصادی) اندیشید، از تاریخ فلسفه یاد می‏کند. او تلاش می¬کند تا میراث فراموش شده¬ی اسپینوزا را دوباره مطرح کند، تا نشان دهد که‏ تاریخ را نمی‏توان در ترازوی یک سیر زمانی، معیار نهاد. در نقد آلتوسر به‏ تاریخی‏گری، تاریخ فلسفه تنها یک شاهد مثال‏ نیست زیرا فلسفه را نمی‏توان از تاریخ فلسفه‏ جدا کرد.به عبارت دیگر،تفکر را نمی‏توان از تاریخ تفکر جدا کرد (نک: همان).
مارکس در نقد اقتصاد سیاسی، نقد خویش را تلاشی در راه تاریخی کردن اقتصاد سیاسی معرفی می¬کند. مقولات اقتصاد سیاسی، محصولات یک تاریخ مشخص هستند. سرمایه به هبچ عنوان، شرط بی¬زمان و جاویدان تولید و توزیع و انباشت ثروت نیست. بلکه سرمایه محصول برهه¬¬ی خاصی در تاریخ مناسبات تولید است. اگر سرمایه¬داران و اقتصاددانان به اشتباه، تقسیم کار و انباشت سرمایه را امری بی¬تغییر و ازلی جا می¬زنند، این اشتباه اقتصاد سیاسی است. و رسالت نقد از دیدگاه مارکس این است که مقولات اقتصاد سیاسی را تاریخی کند و روند تکامل تاریخی آن را شرح دهد. این تلقی از نقد مارکس به اقتصاد سیاسی، به‏ نوعی یکی گرفتن کل اندیشه مارکس و مکتب‏ مارکسیسم تاریخی‏گری می‏انجامد که به‏ موجب آن نه‏ تنها مفاهیم و مقولات اقتصاد سیاسی،