آلمانی به جز آلتوسر، راه را برای چالش¬های فلسفی – ایدئوژیک فلسفه¬ی قاره¬ای نزد متفکرانی چون هایدگر، آدورنو و فوکو نیز گشود. ضداومانیسمی که تا مرگ انسان- سوژه پیش رفت. اگزیستانسیالیسم هایدگری و ساختارگرایی آلتوسری – لکانی علی¬رغم این که در دو جهت فکری مخالف هم قرار دارند، اما نقدی فراگیر علیه اومانیسم ارائه دادند. آلتوسر در مقاله¬ی مارکسیسم و اومانیسم از مجموعه مقالات برای مارکس، موضع ضد اومانیست خود را آشکار می¬کند. البته قابل ذکر است، اومانیسمی که آلتوسر با آن به مقابله برخاست، اومانیست سوسیالیستی بود که درون حزب کمونیست فرانسه نزد مارکسیست¬های اگزیستانسیالیستی چون ژان پل سارتر و موریس مرلوپونتی رایج شده بود. فعالیت آلتوسر به عنوان یک فیلسوف مارکسیست در حزب کمونیست فرانسه، در دوران استالین آغاز شده بود. دورانی که آلتوسر از آن به عنوان شب جزم¬گرایی یاد کرده است. در دوران حکومت استالین، دیکتاتوری مارکسیسم به عنوان یک نظام بسته و کامل خود را بر اذهان روشنفکران حزب کمونیست دیکته کرده بود. با افشای جنایات رژیم استالین توسط خروشچف در بیستمین کنگره¬ی حزب، تمام اذهان روشنفکران مارکسیست پس از دو جنگ خانمان سوز و جنایات استالین، به سوی تفاسیری اومانیستی از دست نوشته¬های اقتصادی و فلسفی مارکس، جلب شد. به این ترتیب اومانیسم سوسیالیستی به عنوان برنامه¬ای قاطع برای جبران وضعیت بحرانی بشر به کار گرفته شد. به نحوی که حتی حزب کمونیسم شوروی نیز به زبان اومانیسم سخن می¬گفت. در سال 1961، در بیست و دومین کنگره¬ی حزب، خروشچف برنامه¬ی جدید حزب را بر اساس اومانیسم کمونیستی نوین تعریف کرد. و شعار همه چیز برای انسان، همه چیز به نفع انسان در صدر اهداف حزب قرار گرفت. این اومانیسم مارکسیستی در میان اندیشمندان دهه ی 60 فرانسه بسیار محبوب بود، اما آلتوسر نخستین اندیشمند مارکسیستی بود که از منظری ساختارگرا به نقد نظام اومانیسم سوسیالیستی پرداخت (نک: فرتر،42-44).
آلتوسر همان¬گونه که قبلاَ نیز گفته شد، اساس کار خود را در نقد اومانیسم سوسیالیستی بر نوشته¬های مارکس متاخر بنا نهاد. مارکس قبل از گسست، نظام فکری اومانیستی هگلی را در قالب گفتمان هگلی-های جوان تفسیر می¬کرد. زبان مارکس در این نوشته¬ها ¬اومانیستی است. و روشنفکران اومانیست حزب کمونیست با استناد به آثار مارکس قبل از گسست، انسان¬گرایی مارکسیستی را رواج دادند. به عقیده¬ی آلتوسر مارکس جوان در یک چرخش نظری قاطع از مبانی و اصول فلسفی که در آن پرورش یافته بود، یعنی سنت فکری ایده¬آلیسم کانت، هگل، و فویرباخ فاصله گرفت. و شکل جدیدی از تاریخ و جامعه تدوین کرد که بر مفاهیم اومانیستی آزادی، اراده، ذات و قابلیت انسان استوار نبود، بلکه بر مفاهیم ساختاری چون طبقه، نظام روابط تولید، ایدئولوژی تکیه داشت. این مفاهیم ساختاری، اساس نقد آلتوسر از اومانیسم سوسیالیستی بود. آلتوسر می¬نویسد: «انسان افسانه¬ی ایدئولوژی بورژوایی است؛ مارکسیسم – لنینیسم نمی¬تواند از انسان آغاز کند، از شرایط اجتماعی که از لحاظ اقتصادی مشخص است آغاز می¬کند. در پایان تحلیل وقتی که به پایان آن می¬رسد ممکن است انسان¬های واقعی را پیدا کند»(ولف،1367،ص 161). انسان در تحلیل آلتوسر در لحظه¬ی آخر اهمیت قرار دارد. و توسط مناسبات تولید و مبارزه¬ی طبقاتی تعریف می¬شود، نه توسط آگاهی و جوهر انسانی¬اش. آلتوسر در مقاله ی مارکسیسم و اومانیسم به صراحت اعلام می¬کند که مارکس در سال 1845، یعنی زمان نگارش ایدئولوژی آلمانی توسط مارکس و انگلس، به طور ریشه¬ای از تمام تاریخ و فلسفه¬ای که بر جوهر انسان مبتنی بود گسست و علم ماتریالیسم تاریخی را بنا کرد که از انسان آغاز نمی¬شد. ¬البته آلتوسر خاطر نشان می¬کند که این چرخش در تفکر مارکس، چرخشی نظری و فلسفی است، نه عملی و اخلاقی. و در واقع ضد اومانیست بودن در ساحت نظریه هیچ تفاوتی با اومانیست بودن در حیطه¬ی عمل، همانند کمک به تهی¬دستان، شرکت در تظاهرات علیه جنگ، علاقه مندی به کودکان و یا کمک مالی به کمیته¬ی آکسفورد برای رهایی از قحطی و طرفداری از عفو عمومی و جالب¬تر ازهمه کمک به پیرزنان برای عبور از خیابان ندارد. در واقع از دیدگاه او مقداری از اومانیسم عملی مثل اقداماتی که برای آزادی و حقوق انجام می¬گیرد، گرچه اقداماتی ایدئولوژیک هستند اما برای آینده انقلاب لازم¬اند. این قبیل اقدامات تا حدی برای بهبود اوضاع بشر خوب و ضروری¬اند، اما در نهایت انسان در برابر ساختارهای مادی و اجتماعی موضعی برای احراز خود ندارند (نک:دیویس، ص95).ماتریالیسم تاریخی از دیدگاه آلتوسری، نظامی ساختارگراست. چون فرضیه خود را از شرایط مادی آغاز می¬کند، نه از انسان¬ها و افسانه¬هایش. ماتریالیسم تاریخی تنها نظام فکری است که از انسان آغاز نمی¬کند. دین و تفکر فلسفی هر دو از انسان شروع می¬کنند. از اراده¬ی انسانی، آزادی و جوهر انسانی. اما ماتریالیسم تاریخی از زندگی انسان آغاز می¬کند، زندگی از نگاه آلتوسر به نوعی یک ساختار تعیین¬کننده است. زندگی تعیین¬کننده¬ی آگاهی است. و از این روست که پس از ساختارگرایی و پساساختارگرایی جستجو برای یافتن معنا و هویت یک موضوع یاوه¬ای بیش نیست. چرا که آگاهی موضع ثابتی ندارد. و در واقع نتیجه¬ی زندگی و شرایط مادی انسان هاست. تفکر زنان غربی با تفکر زنان افغانی هرگز یکسان نخواهد بود، چرا که این هر دو در شرایط کاملاَ متفاوتی به سر می¬برند. بنابر¬این صحبت از ذاتی زنانه و مشترک بیهوده است.
آلتوسر به منتقدان خود خاطر نشان می کند که پذیرش دیدگاه ضد انسان¬گرایانه و رد مفهوم انسان به این معنی نیست که مردم از تحلیل مارکسیستی حذف شوند، بلکه مسئله¬ی اصلی او انسان فلسفی است که در مابعدالطبیعه مورد تحلیل قرار می¬گیرد. انسان در این تفکر شخصی مسلم و بدیهی تلقی می شود و بنابراین بی چون و چرا وجود دارد. از دیدگاه مابعدالطبیعه انسان¬ها هستی مطلقی دارند که بنا بر موقعیت¬های اجتماعی نامناسب کژدیسه می¬شوند. جوهر مطلق انسان در مابعدالطبیعه بر واقعیت و شرایط مادی و اجتماعی آن¬ها مقدم قرار می¬گیرد. آلتوسر به اگزیستانسیالیسم اشاره می¬کند که بر پایه¬ی مفهومی وجودی از انسان بنا شده است. اگزیستانسیالیسم معتقد است که جوهر وجودی انسان مقدم بر ابعاد اجتماعی و مادی اوست. انسان وجودی ناآفریده و مقدم (ساختار نیافته) به شمار می¬آید که فرآیندهای ایدئولوژیک کمابیش بر او موثرند اما در نهایت این وجود انسانی اوست که مطلق و بی چون و چراست. آلتوسر با در نظر گرفتن آفریدگی شخص، به نقش ایدئولوژی در آفرینش اشخاص با هویت فردی اشاره می¬کند. و این کاملاَ صریح و روشن است که انسان – سوژه¬ی مورد نظر هر دوره¬ای همان طور که مارکس گفته است، طبقه¬ی قدرتمند حاکم است. سوژه¬ی دکارتی که میشل باره در جملاتی جذاب چنین توصیف می¬کند:
بد نیست که سوژه¬ی دکارتی معروف را به تصور درآوریم: این سوژه در خیال مخترع خود ساخته می شود. او سفیدپوست است؛ اروپایی است؛او اندیشمند و حساس است، و احتمالاَ مدارج تحصیلی عالی را طی کرده است، اندیشمند و حساس است، و احتمالاَ حتی می¬تواند به لاتین و یونانی فکر کند؛ قدری زودتر از آن زندگی می¬کرده است که بورژوا باشد، اما از اعتماد به نفس طبقاتی برخوردار است؛ او به وجود و قدرت خود نوعی اطمینان کلی دارد؛ زن نیست، سیاه نیست، مهاجر نیست، و حاشیه¬ای نیست؛ او ناهمنجنس¬گرا و یک پدر است…برای ما کاملاَ روشن است که این مدل از سوژه حول شبکه¬ای از خصوصیات اجتماعی و شخصی، متمرکز و یگانه شده است که قدرت را نمایندگی می¬کند(همان، ص 80).
آلتوسر در نقد نظام اومانیسم یک ساختارگراست. ساختارگرایی مهمترین تحول در عرصه¬ی روشنفکری فرانسه بود که آلتوسر در آن اندیشه¬ی فلسفی خود را آغاز کرد. او علی¬غم تمام انتقاداتی که حزب کمونیست و مارکسیست¬های هگلی فرانسه بر او وارد می¬ساختند، در نگارش مقالات خود یک مارکسیست ساختارگرا بود.گرچه، بعداَ تحت فشار حزب در انتقاد ازخود، اعلام کرد که ما ساختارگرا نیستیم، چرا که قائل به مبارزه¬ی طبقاتی هستیم. اما آن چه کاملاَ روشن و واضح است، این نکته است که آلتوسر چه در خوانش آثار مارکس، چه در نگارش نظریه¬ی ایدئولوژی و ضداومانیسم نظری، و حتی در انتقاد از خود یک ساختارگراست. رویکرد او به مارکسیست در قالب بازگشت به مارکس، خوانشی ساختارگرایانه و روانکاونه از مارکس است.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   - قسمت 6

6-1ساختارگرایی
ساختارگرایی روش¬شناس نوین و رادیکالی بود که در فرانسه¬ی دهه 60 در عرصه¬ی تحولات فکری ظهور کرد. جریانات موازی با جنبش ساختارگرایی بی¬ارتباط با هیجانات جهان¬سوم¬گرایی نبود. منشاء تاریخی ساختارگرایی و به تبع آن جهان سوم¬گرایی را باید در رویدادهایی یافت که اعتماد به نفس مدرنیته¬ی اروپایی را زیر سوال برد. دو جنگ جهانی و توحشی که عقلانیت مدرن را زیر سوال برد، قتل-عام یهودیان، مبارزات ضد استعماری و انقلاب¬های جهان سوم، مرجعیت مدرنیته¬ی اروپایی را به مثابه الگویی برای جهان تضعیف کرد.ساختارگرایی یک جنبش یا مکتب خاص نبود، بلکه بیشتر نشان¬گر روشی متفاوت از تحلیل انسان و علوم و مهم¬تر از همه زبان بود که در دهه 60 در میان گروهی از اندیشمندان فرانسه که مجموعه¬ی ناهمگونی راتشکیل می¬دهد، رواج یافت. ژان پیاژه¬ی روانشناس، رومن یاکوبسن و سوسور در حیطه¬ی زبان شناسی، رولان بارت در نظریه¬پردازی ادبی، میشل فوکو در عرصه¬ی اجتماعی، لکان در حیطه¬ی روانکاوی و آلتوسر فیلسوف. نگاهی به این فهرست بیان¬گر گستردگی ساختارگرایی در حیطه¬های متفاوت است.
واژه¬ی ساختار ((structure از نظر تاریخی به نوشته¬های ارسطو در پوئیتیک و فن شعر هوراس بازمی-گردد. ارسطو در پوتیتیک می¬نویسد: «…در تراژدی شش جزء وجود دارد که تراژدی که از آن¬ها ترکیب می¬یابد و ماهیت تراژدی به آن شش جزء باز می¬گردد». در واقع ارسطو کاری جز یافتن اجزاء و ساختار تراژدی نمی¬کند. جالب است اشاره شود که واژه¬ی poetics از واژه¬ی یونانی poetikos به معنای شناخت ساختار ادبی و از ریشه¬ی poesis به معنای ساختن گرفته شده است. ساختار نظامی است متشکل از اجزایی که رابطه¬ی همبسته با یکدیگر و با کل نظام دارند، یعنی اجزا به کل و کل به اجزاء سازنده وابسته اند. چنان که اختلال در عملکرد یک جزء، موجب اختلال در کارکرد کل نظام می¬شود. ساختارگرایی فرانسوی ریشه در نشانه¬شناسی (علم نشانه¬ها) دارد که همان نظریه¬ی نشانه¬هاست. نشانه-شناسی کلیه¬ی نظام¬ها را متشکل از علائمی می¬دانند که فرد به شیوه¬ی توافقی و قراردادی به آن¬ها پاسخ می¬دهد. الگوی علامت- پاسخ همواره مبنای کارکرد آن¬ها را تشکیل می¬دهند. برای مثال در نظام¬های نشانه¬ای فیلم، متن، روایت¬ها، اسطوره¬ها، سیاست و فرهنگ با رمزگان¬هایی رو به رو هستیم که بر اساس دلالت عمل می¬کنند. رد نشانه¬شناسی را می¬توان در پژوهشهای زبان¬شناس سویسی فردینان دو سوسور ، بنیان¬گذار زبان¬شناسی ساختارگرا در درس¬های زبان¬شناسی عمومی ، یافت. سوسور نظریه¬ی زبان به عنوان نظامی مستقل و قائم به ذات پیش کشید که خود در چارچوب علم وسیع¬تر نشانه¬شناسی جای می-گیرد. سوسور معتقد است: «زبان¬شناسی تنها بخشی از علم عمومی نشانه¬شناسی است؛ قوانین کشف شده در نشانه¬شناسی را می¬توان در زبان¬شناسی هم به کار بست، و دومی محدوده¬ی کاملاَ معینی را در میان انبوه اطلاعات و داده¬های انسان شناختی تعیین می¬کند»(سوسور،1378،ص 21). بنابراین تحلیل ساختارگرا محصول نشانه¬شناسی و زبان شناسی ساختارگرا است. فرمالیسم روسی و نظریه¬ی انسان-شناسی نیز به نوبه¬ی خود نقش بارزی در شکل¬گیری ساختارگرایی داشته¬اند.(نک: سیم،1388،ص 13-15).
در اوایل دهه 60 ساختارگرایی در بین اندیشمندان به گونه¬ای پدیدار شد که یادآور ظهور و پیدایش اگزیستانسیالیسم در دهه 40 بود. اما ساختارگرایی در تضاد کامل با وجود¬گرایی و موضع فردی و تاریخی اگزیستانسیالیسم قرار داشت. و در واقع ساختارگرایی در حیطه¬ی زبان و وجود، پاسخی بود به اگزیستانسیالیسم. جدال روانکاوی لکانی در حیطه¬ی زبان با وجودگرایی سارتر و هایدگر، نمونه¬ی بارز این پاسخ است. ساختارگرایی ریشه در علوم انسانی و چالش¬های فلسفی آن دارد. در اندیشه¬ی آلتوسر که مارکسیسم و ساختارگرایی با هم ترکیب شده¬اند، و دسته¬ی مارکسیست¬های ساختارگرا را در تاریخ اندیشه مارکسیستی به وجود آورده¬اند، با تناقضات و تضادهای بین مارکسیسم و ساختارگرایی مواجه می¬شویم. اما آلتوسر به خوبی توانسته است این دو دیدگاه را در نظریه¬ی ایدئولوژی و اومانیسم به هم نزدیک کند. برای مثال ساختارگرایی از بینش تاریخی و انسانی فاصله می¬گیرد، بنابراین ترکیب ساختارگرایی با مارکسیست که یکسره بر تحلیل¬های تاریخی و اجتماعی استوار است، کمی دشوار و شگفت به نظر می¬آید. اما ساختارگرایی با دیدگاه علمی مارکس در ماتریالیسم تاریخی قرابت بسیار دارد. ساختارگرایان معتقدند که مارکس در تحلیل زیربنا و روبنا اولین نظریه ساختارگرایی را ارائه داده است.ساختارگرایی بر خلاف دیدگاه¬های رایج، الگوی معمول روبنا و زیربنا را وارونه می¬کند. آن چه را ما روبنا فرض می¬کنیم را بر آن چه زیر بناست مقدم می¬داند. به گفته¬ی هارلند:
از یک سو، تقدم فرهنگ بر طبیعت و از سوی دیگر تقدم جامعه بر فرد.معمولاَ فرض بر این است که فرهنگ