دقیقاً بر قامت آن دوخته شده است.“(همان).

تامپسون بنیاد¬گذاران چپ نو و پیروان بعدی¬شان با همه¬ی برتری و تفوق آشکاری که بر آلتوسرمشربان داشتند، دارای ضعف¬ها و نقصان¬های مهم دیدند. چرا که عقیده داشت پساساختارگرایان اگر چه خود را از استالینیسم کنار کشیده بودند، اما هنوز متاثر از این تجربه بودند. نخست آن که گرایش به این داشتند که هر سازمان حزبی را هم¬سنگ شکل استالینیستی حزب بشمارند که خود آن را رد کرده بودند. به ویژه آن که میان برداشت لنین از حزب و تباهی و فساد استالینستی این الگو قائل به تمایز روشنی نبودند. نتیجه، آن که سازمان حزب منضبط را به نفع محافل بحث و گفت¬و¬گوی سست پیوندی که گرد نشریه¬ها و مجله¬ها فراهم می¬آمدند، رد می¬کردند. دوم آن که چپ‌های نو هم چنان تحت تاثیر آن چیزی ماندند که به زعم آن¬ها عنصر غیرسکتاریستی تجربه¬ی استالینیستی بود؛ یعنی جبهه¬ی خلق¬گرایی (popular frontism). این خط مشی بر زمینه‌ی به ظاهر مشترکی تاکید می¬ورزید که بر بستر آن کارگران، بخشی از طبقه‌ی متوسط و حتی برخی از سرمایه¬داران می¬توانستند با هم گامی یکدیگر با فاشیسم مبارزه کنند. همین فکر است که بعدها به خوبی با تجربه‌ی کارزار برای خلع سلاح هسته¬ای (سی.ان. دی.) سازگار در می‌آید اما هیچ سازگاری با هیچ گونه جهت¬گیری منسجم به سوی طبقه¬ی کارگر به عنوان عنصر اصلی و کلیدی چنین راهبردی ندارد.
سرانجام آن که چپ¬های نو در سطح نظریه به درجات مختلف گرایش به این داشتند که طبقه را بدون هیچ گونه ارجاع نیرومند به ساختار اقتصادی اش تعریف کنند. کتاب بسیار پرآوازه¬ی تامپسون، ”شکل-گیری طبقه¬ی کارگر انگلستان“ (1963) بر آن است که طبقه و آگاهی طبقاتی یک چیزاند، به این معنی که فقط وقتی به راستی می¬توان گفت که طبقه‌ای وجود دارد که این طبقه آگاهی در خور و مناسبی پرورده باشد. اما مارکس بر آن رفته بود که طبقه با جایگاه عینی¬اش در فرآیند تولید مشخص و تعریف می¬شود، ولو آگاهی¬اش هنوز این موقعیت را منعکس نکند یا به تمامی منعکس نکند. مارکس به تمایز میان طبقه‌ی ”درخود“ و طبقه¬ی ”برای خود“ می¬پردازد تا مجرا و گذرگاه میان منافع طبقاتی، که می¬توان آن را موضع طبقاتی استنباط کرد، و آگاهی طبقاتی را روشن¬تر تبیین کند. عقب¬نشینی تامپسون از این رویکرد ریشخند او را در باب ”ماتریالیسم جنون آسا و اهریمنی“ در کتاب فقر نظریه توجیه و روشن می‌کند.
هم‌چنین نظریه‌پردازان اصلی چپ نو برخلاف آن چه تامپسون مایل بود وانمود کند، در برابر ”جدایی و افتراقی که ساختارهای نهادی تحمیل می¬کردند“ و ”مدارهای میان روشنفکری¬گری و تجربه را در هم می‌شکستند“، کاملاً مصون و در امان نبودند. خود تامپسون همواره فعالی سیاسی باقی ماند اما هر دم که می¬گذشت شخصیت او نه قاعده که به صورت استثناء در می‌آمد. این مسائل این امکان را فراهم آورد که مورخان حرفه¬ای از تاثیر و فشار تهاجم راست¬گرایان در حیطه¬های مورد انتخاب آن¬ها بکاهند. در این زمینه به ویژه کریستوفر هیل دست به حمله¬ای جانانه بر ضد تاریخ‌دانان رویزیونیست انقلاب انگلستان زد؛ اما پس از ”فقر نظریه“ دیگر هیچ ابطال و ردیه¬ی عمومی در سطح فلسفی انجام نپذیرفت و هیچ ساختار تشیکلاتی پدید نیامد که بتوان از رهگذر آن چنین دریافتی از مارکسیسم را تعمیم و گسترش بخشید.(نک: ریس، ص 233).
به نظر می¬رسد که انتقاد تامپسون از آلتوسر بیشتر در عرصه¬ی سیاسی است تا نظری. دیدگاه تامپسون با دیدگاه آلتوسر درباره جنبش دانشجویی مه 1968 فرانسه در تضاد و تعارض است. ولی برای دیدگاه-های پربار و ارزشمند آلتوسر در رابطه با ایدئولوژی و ضداومانیسم نظری پاسخ چندانی ندارد. و به طور کلی تعارض و تضاد اندیشمندان مارکسیست با آلتوسر در رابطه با استقلال و خودمختاری است که آلتوسر به آن قائل است. و اتهام روشنفکر بورژوا و لومپن خرده بورژوا نیز از همین جا ناشی می¬شود که در تفکر آلتوسر میان عمل و تئوری فاصله می¬افتد. آلتوسر می¬گوید: «موضوع شناخت… فی نفسه مطلقاً از موضوع یا شیءواقعی متمایز و مجزا است… ایده¬ی دایره را، که موضوع شناخت است نمی¬بایست با دایره، که موضوع واقعی است، خلط کرد»، به این ترتیب موقعیت آلتوسر به عنوان یک فیلسوف مارکسیست به خطر می¬افتد. و به اعتقاد تامپسون او در جریان روشنفکری ساختارگرایی قرار می¬گیرد.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین: