درباره¬ی هنر، همراه با دیگر ساختارگرایان و پساساختارگرایانی چون بارت و فوکو، به سوی حذف مولف از اثر پیش می¬رود. آلتوسر غیاب متعین در آثار کرمونینی را غیاب ساختاری می¬داند که بین روابط سوژه و ابژه حاکم است. کرمونینی از دیدگاه آلتوسر نه نقاش ابژه¬هاست و نه تصویرگر سوژه¬ها. بلکه نقاشی است که روابط بین این دو را به تصویر کشیده است. هنرمند از نظر او کسی نیست که نیت و قصد سوژه¬وار خود را در اثر به تصویر کشیده باشد، بلکه هنر واقعی از نگاه آلتوسر هنری است که بیان¬گر وضعیت خلاقی است که هنرمند در آن زیست می¬کند. اشاره به وضعیت خلاق در برابر ذهن خلاق قرار می¬گیرد¬. هنرمند یک فرد نیست که تجربه ی خود را به وسیله ی نبوغ و ویژگی¬های متفاوت انسانی¬اش به تصویر کشیده باشد، بلکه او محصول وضعیت زیست خود است و در نهایت اثر او نیز محصول همین وضعیت است. بارت در مرگ مولف، مولف را از ساحت اثر حذف کرد و اثر را متنی دانست که در هر لحظه تفسیر خاص خود را می¬طلبد که از نیت مولف خود بسیار دور و غریب است.

9-2 هنر و ایدئولوژی
دیدگاه آلتوسر در فضای روشنفکری فرانسه در دهه¬های 60 و 70، در ستیز نظری با دو جریان مارکسیسم در حزب کمونیست فرانسه شکل گرفت. آلتوسر با “رنسانس بازگشت به مارکس” در برابر دو جبهه از مارکسیست¬ها که به اعتقاد وی اندیشه¬های مارکس را با تفسیرهای اکونومیستی و اومانیستی درآمیخته بودند، ایستاد. این دو دسته همانطور که قبلاَ نیز گفته شد، عبارت بودند از: مارکسیست¬های رسمی ارتدکس که استالینیست¬های جبرگرا را شامل می¬شدندو مارکسیست¬های هگلی که دسته¬ی مارکسیست¬های اومانیسم را تشکیل داده بودند. آلتوسر اندیشه¬های خود را همزمان برای مقابله با اقتصادگرایی و جبرگرایی استالینی و اومانیسم سوسیالیستی هگلی جهت بخشید. مهمترین دیدگاه¬های آلتوسر، نظریه¬های ایدئولوژی، ضداومانیسم و سوژه و تعین چند جانبه¬ هستند که در راستای ارائه¬ی اندیشه¬ی درست و علمی از مارکس بدون پیرایه¬های اومانیستی و ایدئولوژیکی شکل گرفته¬اند. ضداومانیسم و ایدئولوژی در پاسخ به اومانیسم سوسیالیستی رایج در میان مارکسیست¬هایی چون سارتر و مرلوپونتی ارائه شد و تعین چند¬جانبه پاسخی به اقتصادگرایی خام و دیکتاتوری مارکسیسم ارتدکس بود. در تحلیل¬های هنری از نگاه آلتوسری به هر سه دیدگاه ارجاع داده می¬شود.
تعین چند¬جانبه و استقلال نسبی روبنا از زیربنا به دنبال انقلاب نظری¬مارکس درباره¬ی تاریخ و انسان اقتصادی ارائه شد. با استناد به گفته¬ی آلتوسر در رابطه با مرکززدودگی از انسان توسط فروید و مرکز-زدودگی از تاریخ توسط مارکس، انقلاب بزرگی در نظریه¬ی فردی و اجتماعی انسان حاصل شد. به دنبال انقلاب کپرنیکی در اندیشه¬ی فروید حول محور خودآگاهی و ناخودآگاهی انسان، مبنای دکارتی انسان-گرایی لیبرال به چالش کشیده شد. فروید با رد اصل فلسفی دکارتی مبنی بر هستی خودآگاه انسان، تمام قطعیت¬ها درباره¬ی انسان را زیر سوال برد. لکان دیدگاه فروید را همپای انقلاب کپرنیکی می¬داند که در قرن شانزدهم، به مرکز¬زدایی از کیهان پرداخت. کپرنیک اثبات کرد که دنیا آن طوری که صاحبان قدرت و دانشمندان و کشیشان ملازم آن¬ها می¬پندارند، زمین¬محور نیست. بنابراین خدامحور هم نیست. به دنبال این کشف و ضرورت وجود دنیاهای متکثر دیگر، علم رنسانسی با چرخشی ایدئولوژیک به پروتستانیسم، حرکت اقتصادی و سیاسی به سوی اعضای منفرد جامعه¬ی بورژوایی و بازار آزاد را آغاز کرد. اما انقلاب اصلی به زعم کاترین بلزی، نظریه¬ی ناخودآگاه لکان و تفسیر وی از فروید است. تعبیر لکان از فروید است که شالوده¬ی یک انقلاب کپرنیکی اصیل را بنیان گذاشت. «لکان آن مفهومی از انسان را که مبتنی بر نظریه¬ی نیمه زیست¬شناختی غرائز است، مصرانه رد می¬کند و عقیده دارد که شخص (سوژه) در قلمرو نمادین ساخته می¬شود»(بلزی، ص 171). بنابراین ناخودآگاه مخزن سائقه¬های زیست-شناختی نیست، بلکه مانند ذهنیت ساختمانی است که در لحظه¬ی ورود به قلمرو نمادین، در شکاف میان فاعل سخن یا «من» بیان و فاعل و گوینده یا «منی» که صحبت می¬کند، ساخته شده است. البته انقلاب کپرنیکی که لکان به اندیشه¬ی فروید نسبت می¬دهد، به صورت همزمان در چندین عرصه رخ داد. آلتوسر با توجه به پیامدهای تعبیر لکان از فروید، جنبه¬های موازی با آن را در مارکسیسم مورد توجه قرار داد. آلتوسر معتقد است که پس از هگل و دوران روشنگری مارکس اثبات کرد که تاریخ مرکز ندارد، بلکه ساختاری دارد که جز در قالب شناخت غلط و سوء¬شناخت¬های ایدئولوژیک، مرکزی ندارد. به عقیده¬ی آلتوسر همانطور که فرویدیسم متداول محور را از آگاهی به غرایز منتقل کرده بود، مارکسیسم اکونومیستی نیز محور را از آگاهی انسان به اقتصاد منتقل کرده بود. بنابراین آلتوسر نیز همچون لکان در صدد بازاندیشی آراء مارکس برآمد. او مفاهیم ساختار سلطه، تعین چند جانبه و استقلال نسبی را در رابطه با محوریت اقتصاد مطرح کرد.
بازخوانی مارکس مستلزم رد تاریخ¬باوری و اقتصادگرایی رایج بود. بنابراین از دیدگاه آلتوسر ضعف مارکسیسم اقتصادگرا این بود که بیش از اندازه بر مفهوم زیربنا تکیه کرده کرده و روبنا را زیر سیطره¬ی جبرگرایی کنار زده بود. به عقیده¬ی وی «مارکسیسم اکونومیستی در مفهوم خود از روبنا به مثابه تجلی یا نموداری از شیوه¬ی تولید، روایت واژگونی از ماهیت¬گرایی هگل را حفظ کرده بود»(همان، ص 173). آلتوسر معتقد است که در نظریه¬ی مارکس هر دو سر تعیین¬کنندگی اقتصاد و استقلال نسبی روبناها ارائه شده است که از مارکسیسم نظریه¬ی پیچیده و دارای مناسبات روبنا و زیربنا می¬سازد. وی شکل¬بندی¬های اجتماعی را بر اساس سه سطح عمل انسانی، یعنی سطوح اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک تحلیل می-کند. هر یک از این سطوح، استقلال نسبی و تناقضات و اثرگذاری¬های خاص خود را دارند. گرچه در تحلیل¬های مارکسیستی اقتصاد دست آخر تعیین¬کننده است، اما آلتوسر استدلال می¬کند که این مرحله¬ی آخر فرا نمی¬رسد و جامعه همواره در کشمش و دیالکتیک میان سطوح گوناگون راه خود را می¬پیماید. فرایند تمرکز¬زدایی در هر حیطه¬ای مراجع اقتدار را به زیر کشید. خدای قرون وسطی، کوگیتوی متعالی، غرایز، عالی جناب اقتصاد و در ادبیات مولف و به طور کلی هنرمند را کنار گذاشت.
مکاتب هنری، آثار هنری بدیع که از آن¬ها به عنوان شاهکار و نبوغ هنرمند یاد می¬کنیم، وضعیت پست-مدرن، رئالیسم و دیگر جریانات هنری و زیبایی¬شناسی همگی در تعین چندجانبه¬ای از عوامل و شرایط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تولید شده¬اند. نظریه¬ی جامعه و تعین چندجانبه¬ی آلتوسر اهمیت بسیاری در نقادی ادبی دارد. از آن جایی که مولف و نیات فردی او در آفرینش اثر، توسط بارت و سپس فوکو و به طور کلی اصحاب پساساختارگرایی کنار گذاشته شده بود، بنابراین تحلیل چند جانبه از پیچیدگی¬ها و ساختارهای گوناگونی که متن برآمده از آن¬هاست، بسیار قابل توجه و تعیین¬کننده است. فرتر از سیلویا پلات و آثارش مثال می¬آورد. آثار پلات به منزله¬ی محصولی از تولید ادبی، نوعی خودمختاری نسبی از موقعیت اقتصادی دارد که در آن شیوه تولید شده است. استقلال آثار پلات بر شرایط اجتماعی و فرهنگی معاصر او از جمله بر اشعار رابرت لوول، تئودور روتکه و آن سکستوس، تاثیر می¬گذارد. و در مقابل عوامل اجتماعی متعددی بر اشعار او تاثیر می¬گذارند. سیلویا پلات تحت تاثیر ایدئولوژی جنسی دهه¬ی 1950 که اولویت را برای زنان و دختران، ازدواج می¬دانست، نظام آموزشی که امکان تحصیل در یک دانشگاه عالی جهانی را برایش فراهم کرده بود، سیاست جنگ سرد، تاریخ آمریکایی مهاجرت، نظام کار برای مهاجران، توقعات فرهنگی آنان، بیمه¬ی زندگی، صنعت نشر، انتظارات فرهنگی از کار و دستمزد آن، وظیفه¬ی تربیت و بزرگ کردن فرزندان، دوره¬ی روان درمانی و قانون طلاق و .. به تولید آثار خود پرداخت. از دیدگاه آلتوسر این نظام¬های اجتماعی استقلال نسبی و تاریخ ویژه¬ی خود دارند، بر دیگر نظام¬ها به خصوص نظام اقتصادی تاثیر می¬گذارند، از دیگر نظام¬ها تاثیر می¬پذیرند و شرط غایی همه¬ی آن¬ها اقتصاد است. بنابراین ایدئولوژی جنسی و نظام روابط در دهه¬ی 1950 آمریکا، به طور مشخص بر صنعت نشر، قانون طلاق، زندگی کودکان و مشکلات روانی تاثیرگذار بود. این ایدئولوژی جنسی، خود از تاریخ جنگ جهانی دوم تاثیر گرفته بود. جنگی که در آن بسیاری از زنان آمریکایی حضور داشتند، و ایدئولوژی خانه محور در دهه¬ی 1950 تا حدی واکنش به این حضور بود. بنابراین زنان خانه¬دار بر اساس ایدئولوژی دینی به وجود آمدند. به همین ترتیب صنعت نشر و تولید کالاهای مصرفی تحت تاثیر گرایش¬های اقتصادی بود، و همه¬ی این نظام¬های اجتماعی در الگویی پیچیده از طریق اقتصاد به هم می-رسیدند. اشعار سیلویا پلات، علی¬رغم جدال¬های شخصی در زندگیش و بیماری افسردگی و تمایلات خودکشی، در کنار شرایط زیستی و اجتماعی قرار می¬گیرد که وضعیت خلاق هنری وی را تولید می¬کنند. وضعیت خلاق مجموعه¬ی گسترده¬ای است که نبوغ و شرایط فردی هنرمند را در کنار شرایط اجتماعی و اقتصادی قرار می¬دهد. به این ترتیب از دیدگاه آلتوسری، محصول ادبی¬ که تولید می¬شد در نهایت نه کار یک فرد خلاق و نابغه بود( بر اساس سنت بورژوایی هنر)، و نه صرفاَ محصول اقتصاد (آن گونه که در نقادی مارکسیستی مطرح می¬شود). این محصول، نتیجه¬ی تولید پیچیده¬ای است که آلتوسر نامش را تلاقی می¬گذارد. هنر عرصه¬ی این تلاقی¬ها ست.
بیگانه¬سازی فرمالیسم، فاصله¬گذاری برشت و تناقضات ایدئولوژیک آلتوسر، بیان¬گر فاصله¬ی هنر از ایدئولوژی هنرمند و مخاطب¬اند. تصور جهانی که درون ایدئولوژی هست و جهانی که می¬تواند بیرون از ایدئولوژی وجود داشته باشد، دغدغه¬ی هنر و زیبایی شناسی و نفد ماتریالیستی است. سرمایه¬داری و متعاقب آن نگرش بورژوا به خوبی توانسته است درون مناسبات خویش افراد را به روند خود عادت دهند، به گونه¬ای که برای افراد تصور جهان و روندی دیگر غیر ممکن باشد. فرمالیست¬های روسی با نظریه¬ی بیگانه¬سازی در هنر به شکستن عادت¬واره¬ها و نظم ایدئولوژیک جهان سرمایه¬داری پرداختند. برشت در تئاتر با تکنیک فاصله¬گذاری، تئاتر را به محملی برای تغییر تبدیل کرد. نظریه¬ی ایدئولوژی آلتوسری در نقد هنری، متن را به عنوان محملی از تضادهای طبقاتی و جنسیتی و… زیر تیغ استنطاق برد. متن، تئاتر، فیلم، نقاشی و سایر انواع هنری می¬توانند در رخداد و موقعیت هنری خود، گره¬ها و سکوت¬ها و تضادهایی را آشکار کنند که در خدمت تثبیت نظم موجودند.
هر سه مقاله¬ی آلتوسر در رابطه با هنر، به تناقضاتی می¬پردازد که در لایه¬های پنهان متن مستقرند. تحلیل آلتوسر، خود از نحوه¬ی خوانشی که او از آثار مارکس پیش می¬کشد، ناشی می¬شود. او در خوانش مارکس قائل به نوعی خواندن است که سکوت و نگفته¬های متن را کنکاش می¬کند. این نحوه¬ی خواندن، نوعی هرمنوتیک و تفسیر است که توسط آلتوسری¬ها به هرمنوتیک شک معروف شد. هرمنوتیک شک، تفسیری ماتریالیستی است که به دنبال یافتن معنا برای خلاء¬های ایدئولوژیک نیست، بلکه کنکاشی عارضه¬شناسانه در متن هنری است که علائم و نشانه¬های تناقض و بیماری متن را می¬یابد. در تحلیل آراء و عقاید آلتوسر همواره باید در نظر داشته باشیم که تفکر او در رابطه با اقتصاد، سیاست، هنر، ادبیات و فرهنگ با روانکاوی در¬آمیخته است. او در اعتراف¬نامه¬ی آینده مدت¬ها خواهد ماند، نظریه¬ی خود را نظریه¬ای انتزاعی می¬داند که میان خیال و واقعیت در نوسان است. چنانچه گفته شد آلتوسر در تبیین روبنا و زیربنا، برای مقابله با اقتصادگرایی استالینیستی از تعین چند جانبه که مقوله¬ای روانکاوانه است، استفاده کرد. در این درهم¬آمیزی روانکاوی و مارکسیسم آلتوسری، او به تمامی عوامل اجازه¬ی دخالت می¬دهد و استقلال نسبی روبنا را مطرح می¬کند. هنر با استقلال نسبی که از عامل اقتصاد می¬گیرد، می¬تواند در رابطه با ایدئولوژی قرار گیرد. در واقع هنر به عنوان یک میانجی و واسطه بین علم و ایدئولوژی در نوسان است. فانتزی و خیال هنری در حکم ناخودآگاهی است که در روان تحلیل¬گری، بیمار با بازگشت به آن، ریشه¬های بیماری خود باز می¬یابد. انواع فرم¬ها و مکتب¬های هنری، عرصه¬ی جدال میان خیال و واقعیت اند و این همان جدال میان امر خیالی و امر واقع است که لکان به آن اشاره کرده است. می توانیم بگوییم که از دیدگاه آلتوسر، هنر عرصه¬ی ستیز میان علم به عنوان امر واقعی و ایدئولوژی به عنوان امر خیالی است. هنر به عنوان یک فاصله نشان¬گر این چالش است. هنر نمی¬تواند این تعارضات و تضادها را بشناسد و حل کند، چرا که شناخت رسالت علم است. علم به منزله¬ی یک متن بدون سوژه¬ی سخنگو از ایدئولوژی جداست، اما هنر از ایدئولوژی جدا نیست، بلکه با آن فاصله گرفته است. هنر همواره درون گفتمان ایدئولوژی است. درون آن به وجود آمده است، ساختار آن را به خود گرفته است، در آن بالیده، شسته و رفته شده است و در برابر مخاطب خود قرار گرفته است.
مقاله¬ی نامه¬ای درباره¬ی هنر، مقوله¬ی هنر را به صورت کلی در رابطه با ایدئولوژی به عنوان فرمی جدا و مستقل تحلیل کرده است. در دو مقاله¬ی دیگر، آلتوسر برشت و برتولاتزی و تئاتر میلان ما و نقاشی¬های کرمونینی را به عنوان نمونه¬های هنری که می¬توانند از ایدئولوژی فاصله بگیرند و نشان¬گر تناقضات آن

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   آلتوسر، ساختارگرایی، برای، اومانیسم، مارکس