سرمایه بود، همچنین ژاک رانسیه نظریات او را مورد شک قرار دادند. آلن بدیو به لکانی¬های فرانسه پیوست، نیکوس پولانزاس خودکشی کرد، میشل پشو در آستانه¬ی شهرت درگذشت، فوکو و دریدا به نیچه و هایدگر پیوستند. و به این ترتیب زندگی او در مقام نویسنده و استاد فلسفه پایان یافت. این اتفاق شهرت و دیدگاه¬های آلتوسر را زیر سوال برد. مجله¬ی بررسی کتاب لندن روی جلد خود با چاپ عکسی از وی، او را جلاد پاریس نامید.بعدها او «آینده مدت¬ها خواهد ماند» را به عنوان زندگینامه¬ی خود نوشت، برای دفاع و گاهی برای توجیه و گاهی برای اعتراف به گناه خود، نوشت. لوک فرتر معتقد است که بعد از خواندن این اعتراف¬نامه می¬توان آلتوسر را گناه¬کار دانست. آلتوسر 22 اکتبر 1990 به دلیل سکته¬ی قلبی در بیمارستان درگذشت. (نک:فرتر، ص11-13 و نک: آلتوسر1387، ص 10-12).

2-1 نگاهی به آثار آلتوسر
به نقل از لوک فرتر آثار آلتوسر را به پنج دوره می¬توان تقسیم کرد:
1 1946-1951: دوره¬ای که آلتوسر در جریانی چند¬گانه و پیچیده از هگل¬گرایی به مارکسیسم، از کاتولیسیسم به کمونیسم در حال گذار است. مهم¬ترین اثر این دوران تز دکتری آلتوسر و مجموعه مقاله¬هایی است که در شبح هگل(1997) گردآوری شده¬اند.
2 1960-1966: انقلاب مارکسیستی در نظریه. پربارترین و مشهورترین دوران فکری آلتوسر این دوره است، دورانی که آلتوسر در تالیفات بی¬وفقه خود اصول بنیادین علم تاریخ مارکس را توضیح می¬دهد. شناخته¬شده¬ترین کارهای آلتوسر در این دوران عبارت¬اند از: برای مارکس(1965) و خواندن سرمایه که با شاگرد و همکارش اتین بالیبار در سال 1965 نوشت.
3 1967-1975: دوران انتقاد از خود که در پی انتقادات حزب کمونیست از نظریه¬گرایی کارهای اولیه¬ی آلتوسر نوشته شده¬اند. در این دوره است که او فلسفه را مبارزه¬ی طبقاتی در نظریه می¬خواند. آثار اصلی او در این دوران عبارتند از: فلسفه و فلسفه¬ی خود انگیخته¬ی دانشمندان(1967) و مجموعه مقالات لنین و فلسفه(1971) و مقالاتی در انتقاد از خود(1976). لازم است که در اینجا اشاره کنم که رساله ی مشهور و تاثیر گذار ایدئولوژی و دستگاه¬های ایدئولوژیک دولت در مجموعه مقالات لنین و فلسفه درج شده است.
4 1976-1978: بحران مارکسیسم. آلتوسر نظریه و عمل حزب کمونیست را با شدیدترین لحن به چالش کشید، و چاره¬ی بحران مارکسیسم را در تفسیر مجدد و صحیح از مارکس دانست. مقالات این دوره عبارت اند از: درباره¬ی بیست و دومین کنگره¬ی حزب کمونیست فرانسه(1977)، بحران مارکسیسم(1977)، در حزب چه چیز را باید دگرگون کرد(1978) و مارکسیسم امروز(1978).
5 1982-1988: ماتریالیسم تصادفی .آلتوسر در زمانی که دربیمارستان بستری بود دست از نوشتن برنداشت و در سالهای آخر عمر با در نظر گرفتن عامل تصادف و جایگزین کردنش با عامل تاریخ در ماتریالیسم تاریخی، مفهوم ماتریالیسم تصادفی را پایه گذاری می¬کند. و قصد داشت تا مفهوم تاریخ را که فرایندی ضروری در مارکسیسم است، زیر سوال برد و به این نتیجه برسد که تاریخ ضروری نیست بلکه مجموعه¬ای از مواجهات تصادفی است. متون اصلی این دوران عبارت¬اند از: فلسفه مواجهه: نوشته های متاخر(1978-1987)، که در سال 2006 به زبان انگلیسی انتشار یافته است که تحت چنین عناوینی فهرست¬بندی شده است: «مارکس در محدوده¬هایش»، «فلسفه و مارکسیسم»، «جریان زیرزمینی ماتریالیسم مواجهه» و «پرتره¬ی فیلسوف ماتریالیست»، و همچنین درباره¬ی فلسفه که بعد از مرگش در سال 1994 منتشر شد.

3-1- تفکر فلسفی
مارکسیسم انقلابی عظیم در علم و تفکر اجتماعی بود. اما از دیدگاه آلتوسر این انقلاب در نظریه حتی در میان مارکسیست¬ها با بد¬فهمی عظیمی مواجه شده بود که راه را برای بسیاری از نظریات مارکسیسم اومانیسم و فلسفی و اکونومیست و جبرگرا گشود. در واقع شروع دستاوردهای فکری و فلسفی آلتوسر در نظریه، محصول دورانی از تاریخ غرب است که در آن غرب با جنبش¬ها و آرمان¬های سیاسی حاصل از گسترش فرایند صنعتی¬شدن سرمایه¬داری، روبه رو است(دهه¬ی 1960). اهمیت دهه¬ی1960 در این است که در آن دگرگونی¬ها در ساختار سیاسی و اجتماعی نمودار است و هم در ساختار شخصی. دگرگونی¬هایی که به دنبال گسترش سرمایه¬داری در تمام نقاط دنیا چهره¬ی جدیدی از سرمایه¬داری را آشکار کرد. « زوال طبقه¬ی دهقانان، حرکت به سوی شهرها، و جریان¬های مهاجران قاره¬ای. افزون بر این…ادغام فزاینده¬ی زنان در بازار کار، گسترش فوق العاده¬ی تحصیلات دوره¬ی متوسطه و عالی، و گرایشی به کالایی کردن همه¬ی جنبه¬های زندگی اجتماعی» (کالینیکوس،1383، ص 452). تغییرات سیاسی و اجتماعی در آمریکا و اروپا چهره¬های متفاوتی به خود گرفت. اروپای غربی این تحولات را به سوی رویدادهای طبقاتی بزرگی هدایت کرد که خود را در قالب جنبش دانشجویی ماه¬های می تا ژوئن 1968 در فرانسه، در «پاییز داغ» 1969 در ایتالیا، و همین¬طور بحران¬های دیکتاتوری در پرتغال و اسپانیا و یونان در میانه¬ی دهه¬ی 1970 نشان داد. اما آرمان¬های سیاسی دهه¬ی 1960 تا حد زیادی تحقق پیدا نکرد و دست¬کم، شکل¬های گوناگونی از سرمایه¬داری اقتدارطلب جای خود را به بازار آزادی داد که در آمریکا متداول بود. بنابراین در بحبوبه¬ی این تحولات و طغیا¬ن¬های سیاسی، فضای لازم برای مداخلات سیاسی و نظری چپ نو و مارکسیسم غربی به وجود آمد. فضایی که از یک سو با جایگزینی بازار آزاد با سیاست¬های اقتدارطلب سرمایه¬داری و سرکوب از نوع جدید و ایدئولوژیک رو به رو بود و از سوی دیگر با رسوایی مارکسیسم راست¬کیش در شوروی مواجه بود. بنابراین، جنبش¬های رادیکال دهه¬ی 1960 نوزایش و رنسانس عظیمی در تفکر مارکسیستی به وجود آورد که می¬کوشیدند سنت مارکسیسم را از بند کمونیسم رسمی مسکو رها کنند(نک: همان، ص 451-455). این امر مستلزم بازبینی دوباره¬ی نوشته¬ها و آثار متعدد مارکس بود. از این رو مارکسیسم هگلی لوکاچ و مکتب انتقادی فرانکفورت بر دست¬نوشته¬های اقتصادی و فلسفی مارکس تمرکز کرد، متنی که چندان با ذائقه¬ی مارکسیسم شوروی و استالینی سازگار نبود. اما آلتوسر در این فضای سیاسی کار فکری خود را بر آثار متاخر مارکس متمرکز کرد و دوران متاخر مارکس را مارکسیسم علمی نامید. وی بر خلاف مارکسیسم هگلی که بر آثار جوانی و هگلی مارکس تاکید می¬کرد، معتقد بود که مارکس از فلسفه¬ی هگل گسست و ماتریالیسم تاریخی را بنیان گذاشت. بنابراین مارکسیسم از دیدگاه آلتوسر هیچ ارتباط سیستماتیکی با هگل ندارد. اما او با مارکسیسم ارتدوکس شوروی نیز مخالف بود که استالین را به عنوان یک سرآمد سیاسی، و جبرگرایی اقتصادی را به عنوان الگوی مارکسیستی ارائه می¬کردند. بنابراین آلتوسر کار خود رامقابله با هر دوی این جریانات مارکسیستی می¬دانست. وی در طول حیات فکری خود همواره از دو جانب در معرض انتقادهای شدید مخالفانش قرار داشت. از یک سو مارکسیست¬های هگلی حزب کمونیست فرانسه، افرادی چون رژه گارودی، رایادونایفسکایا، موریس مرلوپونتی و ژان پل سارتر و مهمتر از همه ئی. پی. تامپسون، مارکسیست انگلیسی که در رساله¬ی فقر نظریه به شدت آلتوسر را نقد کرده است. و از سوی دیگر مارکسیست¬های راست¬کیش اروپایی یا همان کارگزاران احزاب کمونیستی در اروپا. درمواجهه با این انتقادات شدید، آلتوسر کار خود را فقط توضیح درست و علمی مارکس به عنوان علم در چارچوب ساختارگرایی فرانسوی می¬دانست. آلتوسر با ترکیب ساختارهای ایستا و غیر قابل تغییر در ساختارگرایی با مارکسیسم که بر اساس دیالکتیک هگلی و پویش نهادهای اجتماعی بر اساس تز و آنتی تز و سنتز استوار است، مکتب دشوار و تاثیرگذاری را در میان مکاتب انسان¬گرای مارکسیست فرانسه پایه¬گذاری کرد.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   مارکس، آلتوسر، فروید، ، لکان

4-1 بازگشت به مارکس
آلتوسر در دوران ضرورت مارکسیسم به عنوان راه حل، رنسانسی در اندیشه¬ی مارکسیستی در دهه¬ی 60 فرانسه با انگیزه¬ی سیاسی- فلسفی ایجاد کرد که از آن به عنوان بازگشت به مارکس یاد می¬شود. البته ناگفته نماند که این بازگشت به مارکس در پی اقدام ژک لکان برای خواندن فروید با شعار بازگشت به فروید، انجام شد. و در این راستا بی شک لکان تاثیرات غیر قابل انکاری در تفکر آلتوسر گذاشت که در ادامه به آن خواهیم پرداخت. تجدید نظر طلبی سیستماتیک آلتوسر در ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیکی از درون حزب کمونیست فرانسه (PCF) به عنوان احیاء اندیشه¬ی علمی، نه اومانیسم مارکس، اعلام شد. و چنانکه گفته شد بلافاصله مورد اعتراض و انتقاد دیگر اعضای حزب قرار گرفت. آلتوسر در صدد مقابله با استالینیسم بود، جریانی که در شوروی استالین را به عنوان اسطوره و بزرگترین فیلسوف جهان معرفی می¬کرد. و همین¬طور دیگر جریانات مارکسیستی که مارکسیسم را با ایدئولوژی بورژوایی اومانیسم تفسیر می¬کردند.
آلتوسر در مقدمه¬ی کتاب برای مارکس هدف خود را در این مرحله از نظریه¬پردازی، دخالت نظری در تفکر مارکسیسم می¬داند. مجموعه مقالات برای مارکس بنا به گفته¬ی خود آلتوسر مداخله¬ای نظری است برای مقابله با استالینیسم و زائده¬ی اومانیسم. اما گئورگی الیوت در کتاب انحراف تئوری که به بررسی تفکرات آلتوسر می¬پردازد، اظهار می¬کند که «این مداخله همزمان هم سیاسی است و هم نظری. از نظر سیاسی مقالات آلتوسر در واکنش به دو رویداد بزرگ نوشته شده¬اند: بیستمین کنگره¬ی حزب کمونیست و پیامد¬های آن، همچون انتقادات خروشچف از استالین و آشکار ساختن جنایاتی که استالین در حق مردم تحت لوای کمونیسم شوروی روا داشته بود و دوم انشعاب شوروی- چین در جنبش کمونیست»(Elliot,.2006, p13). در این فضای سیاسی کار آلتوسر هم دخالت نظری است و هم سیاسی. او معتقد است که در شرایط افول استالینیسم، ایدئولوژی¬های اومانیستی در اندیشه¬ی مارکسیسم رسوخ کرده است. او وظیفه¬ی خود را به عنوان فیلسوف مارکسیست، متمایز کردن علم مارکسیسم و ایدئولوژی¬هایی که به آن نسبت داده می¬شود، می¬داند. در این زمینه آلتوسر به دنبال هگل زدایی از تفکر مارکسیستی است. جدا کردن مارکسیسم از اندیشه¬های ایدئالیستی ماقبل مارکسیست، اساس کار او در کتاب برای مارکس است. به عقیده¬ی آلتوسر مارکس نیز در کتاب ایدئولوژی آلمانی از ایدئالیسم آلمانی و فویرباخ و دیگر هگلی¬های جوان گسسته است. آلتوسر قصد دارد این «گسست معرفت¬شناسانه» در تفکر مارکس را به عنوان مقدمه¬ی علم مارکسیسم در نظر گیرد. آلتوسر قائل به دو دوره¬ی فکری در آثار مارکس است: آثار دوره¬ی جوانی و آثار دوران سالخوردگی مارکس. مارکس جوان از دیدگاه او هنوز در پروبلماتیک (معضل و مسائل) فویرباخ و هگل می¬اندیشید و تفکرش هنوز علمی نشده بود . اما در دوره¬ی پس از گسست، از پروبلماتیک فویرباخ، مارکس توانست تفکر علمی خود را شکل دهد. به همین منوال دو نوع گفتمان در اندیشه¬ی مارکس وجود دارد، گفتمان اومانیستی که در آن از شیء-شدگی و از خود بیگانگی سخن به میان می¬آید. و دیگری گفتمان علمی که مد نظر آلتوسر است. در تفکر آلتوسر جدالی همیشگی و تمایز سفت و سختی میان علم و ایدئولوژی وجود داردو تمام اندیشه و فلسفه¬ی او را باید بر مبنای همین تمایز شناخت. تمایزی که بنا بر دیدگاه تری ایگلتون معرفت شناختی است نه جامعه شناختی.(نک: ایگلتون،1381، ص215). جدال میان علم و ایدئولوژی مبحث اساسی و اصلی مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی است. ماتریالیسم تاریخی مارکس از ایده¬باوری¬ها و اعتقاد به این که آگاهی انسان زندگی او را می¬سازد، گسست و شرایط زیستی را برسازنده¬ی تاریخ و آگاهی طبقاتی دانست. به این ترتیب مارکس هر دو گفتمان اومانیستی و علمی را در آثارش جای داده است. آلتوسر هدف و کار خود را بازگشت به مارکس علمی در بحبوبه¬ی اندیشه¬های مارکسیست¬های هگلی و اومانیستی که با تکیه بر آراء هگلی مارکس در مقولاتی چون بیگانگی و شیء¬شدگی می¬داند.
آلتوسر در صدد بود تا آثار دوره¬ی جوانی و سالخوردگی مارکس را از هم جدا کند. توجه به آثار مارکس جوان در اندیشه آلتوسر از این رو اهمیت پیدا می¬کند که در این آثار ردپای اومانیسم و ایدئولوژی ایدئالیستی را می¬توان دید. مارکسیست¬های هگلی مکتب فرانکفورت، گئورگ لوکاچ و دیگر مارکسیست¬های هگلی، مارکسیست¬های اگزیستانسیالیستی چون سارتر و مرلوپونتی مارکس را از دریچه-ی آثار جوانی¬اش می¬نگریستند و بنابراین از دیدگاه آلتوسر این شیوه¬ی نگریستن مانع از فهم گسست معرفت¬شناسانه می¬شود. مارکس در ایدئولوژی آلمانی از ایدئالیسم هگلی و ماتریالیسم انتزاعی فویرباخ گذشت و اساس ماتریالیسم تاریخی را بنا نهاد. ولی نباید ناگفته بماند که مارکس زبان دست¬نوشته¬ها و آثار قبل از گسست را بعدها در جلد سوم سرمایه به کار برد و معتقد بود که زندگی کارگران روزمزد همچنان غیر انسانی و بیگانه شده است. به عقیده¬ی آلتوسر مارکسیست¬های ارتدوکس شوروی نیز که به دسته¬ی استالینیست¬ها معروف¬اند، در تاکید بر گفتمان اقتصادی مارکس و تعیین کنندگی زیربنا افراط کرده¬اند و جبرگرایی جبران¬ناپذیری در اندیشه¬ی مارکسیسم ایجاد کرده¬اند.
نخستین نوشته¬های مارکس حول محور بیگانگی شکل گرفته بود؛ مفهوم بیگانگی و اشکال آن، علل و ماهیت آن و اهمیت آن در تاریخ انسانی. مارکس مفهوم بیگانگی را از فلسفه¬های هگل و فویر¬باخ گرفته است. آلتوسر مفهوم بیگانگی را از مفاهیم ماقبل گسست می¬داند، زمانی که مارکس