هنوز در چارچوب ایدئالیسم آلمانی می¬اندیشید. آلن وود در کتاب ارزشمند خود کارل مارکس اشاره می¬کند که مارکس خود را وارث دو سنت فکری ایدئالیسم آلمانی و ماتریالیسم فویرباخ می¬داند؛ ماتریالیسمی که تا حدی آلمانی است. مارکس در طول دوران فکری خویش سعی دارد تا ایدئالیسم آلمانی را به نقد بکشاند و ماتریالیسم خود را از ماتریالیسم انتزاعی فویرباخ جدا کند. از دیدگاه ساختارگرایانه و ضد اومانیسم آلتوسر، بیگانگی نیز همچون شیء¬شدگی در تفکر مارکس، مفهومی اومانیستی است. از خود بیگانگی نوعی ذات انسانی را پیش فرض می¬گیرد که دستخوش بیگانگی شده است. بنابراین آلتوسر معتقد است که بیگانگی در تفکر مارکس جوان نوعی ایدئولوژی است که همچنان در بستر ایدئالیسم می¬غلتد.
اصطلاحاتEntfremdungو Entausserung خود تصوراتی را به ذهن می¬آورند: آن¬ها حکایت از جدا شدن از چیزهایی می¬کنند که به طور طبیعی متعلق به یکدیگرند، یا حکایت از برقراری نوعی رابطه¬ی بی اعتنایی یا خصومت میان چیزهایی می¬کند که به معنای واقعی کلمه هماهنگند. در آشکارترین سطح، استفاده¬ی مارکس از آن¬ها بیان کننده¬ی این ایده است که پدیده¬هایی که او شرح می¬دهد با نابهنجاری یا کژکارکردهایی مشخص می¬شوند که از این الگوهای عام پیروی می¬کنند. به علاوه، می¬توانیم این مطلب را به وضوح تمام بعضاُ در چیزهایی مشاهده کنیم که مارکس مفهوم بیگانگی را به آن¬ها ربط می¬دهد. گفته می¬شود کارگران از محصولات کارشان محروم، و از این رو«بیگانه» (جدا) می شوند، آنان رابطه¬ی «بیگانه» (خصمانه) با محیطی که در آن کار می¬کنند برقرار می¬کنند، آنان احساس می¬کنند کاری که انجام می دهند برایشان «بیگانه» است.
(وود1387، ص 61-62)
نظام اقتصادی سرمایه¬داری با تقسیم کار، کارگر را با محصول کار خویش بیگانه می¬کند. مردم به دسته-های انعطاف ناپذیری تقسیم می¬شوند که نسبت به یکدیگر و نیازهای یکدیگر بی¬تفاوت و بیگانه¬اند. موقعیت فرد به عنوان شهروند از زندگی روزمره جدا می¬شود و همچون هویتی کاذب و بیگانه در نظر گرفته می¬شود. بیگانگی در اندیشه مارکس فرآورده¬ای انسانی است، زمانی که چون هویتی خصمانه و فرا¬انسانی در برابر آفریدگار انسانی خود قرار می¬گیرد. خصیصه¬ی انسانی بیگانگی تحت تاثیر اندیشه-های هگل و فویرباخ شکل گرفته است. آنجا که مارکس به تبع فویرباخ مسیحیت متداول را در بیگانگی انسان موثر می¬داند. در پروبلماتیک فویرباخی این انسانی بودن امری کاملاَ آلمانی است که مارکس هنوز از آن نگسسته است. قطعه¬ی کار بیگانه شده مارکس نظریه¬ای نظامند درباره¬ی نظام سرمایه¬داریست. مارکس با مفهوم بیگانگی در ترسیم جامعه¬ی سرمایه¬داری چندان موفق نبود، چون این مفهوم بیش از حد استعاری و غیرعلمی است. مارکس پس از گسست از اومانیسم، مشکلات و نابخردی¬های جامعه¬ی مدرن را حاصل از بیگانگی نمی¬دانست بلکه آن را مبتنی بر ساختار اقتصادی و اجتماعی جامعه¬ی سرمایه¬داری می¬دانست. اینجاست که ساختارگرایان با مارکس هم¬سو می¬شوند. جایی که مارکس انسان و آگاهی و ذات او در تبیین جامعه را کنار می¬نهد و به ساختار¬ها می¬رسد. «…از نظر مارکس، ذات تحول انسانی فرایندی از پیش تعیین شده در بطن ذات انسانی نیست بلکه فقط گسترش بی¬وقفه¬ی نیروهای تولید¬ی جامعه است که تعیین¬کننده¬ی مسیر تحولی است که مناسبات اجتماعی تولید در پیش دارد» ( همان،ص 67).
آلتوسر برای توضیح گفتمان علمی مارکس مفهوم گسست را از اندیشه¬ی گاستون باشلار ، فیلسوف علم فرانسوی و مفهوم پروبلماتیک را از اندیشه¬ی ژاک مارتن وام گرفت. گاستون باشلار در تبیین فلسفه¬ی علم عقیده دارد که هر علمی در جریان رشد خود همواره لازم است که در جریان یک گسست از اصول و موازین قبلی خود بگسلد تا بتواند بستر جدید خود را فراهم آورد. آلتوسر با استفاده از این مفهوم گسست مارکس از ایدئولوژی آلمانی را توضیح می¬دهد. «آلتوسر بر آن است که همه¬ی تفکر در چارچوب یک پروبلماتیک ناخودآگاه انجام می¬شود که خاموشانه اساس تفکر را تشکیل می¬دهد. امر مسئله¬آفرین، تقریباَ مانند ساختار معرفتی میشل فوکو، سازمان ویژه¬ای از مقوله¬هاست که در هر لحظه¬ی تاریخی معین حدود چیزی را تشکیل می¬دهد که ما قادریم ابراز و تصور کنیم» (ایگلتون، ص 212).اشاره¬ی آلتوسر به خاموشانه و ناخودآگاه بودن پروبلماتیک که ایگلتون در کتاب درآمدی بر ایدئولوژی مطرح می¬کند، به تفکر ساختاری آلتوسر باز می¬گردد. آلتوسر مفهوم پروبلماتیک را وحدت مجموعه سوالات و اصول حاکم بر یک اندیشه می¬داند. این اصول هر دو گفتمان علمی و ایدئولوژیک را شامل می¬شوند. گفتمان ایدئولوژیک همواره سکوت¬ها و فقدان¬ها رابه نحوی ارائه می¬کند که خاموش و از پیش تعیین شده باشند. درون پروبلماتیک ایدئولوژیک همواره با ساختاری دایره¬وار رو به رو هستیم که هر تحرک و پرسشی در آن دوباره به چیزی باز می¬گردد که آشناست. اصول گفتمان ایدئولوژیک طوری ساختار یافته است که هر نوع گسستی درون آن دوباره به همان اصول ایدئولوژیک باز می¬گردد. گفتمان علمی ماتریالیسم تاریخی که پس از گسست از ایدئالیسم آلمانی، ماتریالیسم خام و انتزاعی فویرباخ و به طور کلی میراث فلسفی آلمانی در تفکر مارکس پایه¬گذاری شد، افق تازه¬ای از پرسش¬های علمی و واقعی را مطرح کرد. وی معتقد است که مارکس در کتاب ایدئولوژی آلمانی از پروبلماتیک هگل و فویرباخ گسست و پروبلماتیک مارکسیسم را بنا گذاشت. بدون این گسست مارکس هرگز آن مارکسی نیست که بنا به گفته¬ی آلتوسر علم تاریخ را بنیان کرد.
ایدئولوژی آلمانی کتابی است که مارکس و انگلس در آن پایه و اساس ماتریالیسم تاریخی را بنا گذاشتند. این کتاب که با نام کامل لودویگ فویرباخ و ایدئولوژی آلمانیدر سال 1845 مشترکاَ توسط مارکس و انگلس نوشته شد، در پاسخ به ایده باوری¬های اعضای مکتب هگلی¬های جوان که مارکس و انگلس نیز قبلاَ عضو آن بود، نوشته شده است. از جمله¬ی کسانی که آماج انتقادات مارکس و انگلس هستند، لودویگ فویرباخ (1804-72) و برونو باور (1809-82) ، فیلسوفان رادیکال¬آلمانی¬اند که به خاطر نقد کوبنده¬شان از دین شهرت فراوانی دارند. انگلس در مقدمه¬ی این کتاب نقل قول مارکس در پیشگفتار مقدمه¬ای بر انتقاد از اقتصاد سیاسی را می¬آورد که هدف ازنوشتن این کتاب را بیان نگرش مادی خود از تاریخ در برابر نگرش ایدئولوژیک فلسفه¬ی آلمانی می¬داند. «این در واقع تصفیه حسابی با آگاهی فلسفی پیشین خودمان نیز بود». دستنویس این کتاب که دو جلد می¬شد در وستفالی آماده¬ی انتشار بود که اوضاع تغییر کرد و مارکس چون امکان انتشار آن را نداشت اعلام کرد که دستنویس را به « انتقاد جونده¬ی موش¬ها سپرده است». ایدئولوژی آلمانی تقابل ماتریالیسم و ایده¬آلیسم و انقلاب علیه هگل را در آغاز کار در نظر می¬گیرد، تا با نقد پیشینیان ایدآلیست به پایه¬گذاری ماتریالیسم تاریخی به عنوان نگرشی مادی و علمی به جهان و تاریخ در برابر نگرش ایده¬گرا و غیر علمی به جهان، برسند. از دیدگاه آلتوسر مارکس در این کتاب دیگر هگلی نیست. البته به اعتقاد جسورانه¬ی آلتوسر مارکس هرگز هگلی نبوده، به جز در دستنوشته¬ها که در آن دیالکتیک هگلی را وارونه می¬سازد تا «از درون پروبلماتیک هگلی ماتریالیسم خام اندیشانه¬ای را به سبک فویرباخ استخراج کند» (بشیریه،1382،ص 2). مارکس پیش از آنکه هگلی باشد در چارچوب پروبلماتیک کانت، روسو، فیخته می¬اندیشید. ایدئولوژی آلمانی هگل را نقد می¬کند و از پروبلماتیک کانت و روسو در می¬گذرد و با نظریه¬ی تکامل چارلز داروین هم¬داستان می-شود و بزرگترین گفتمان علمی تاریخ و اجتماع را در برابر تمام ایدئولوژی¬های موجود بر پا می¬سازد..
مارکس در پیشگفتار ایدئولوژی آلمانی که ظاهراَ میان آوریل و اوت سال 1846 نوشته شده است، ایده-باوری¬های هگلی¬های جوان را به باد انتقاد می¬گیرد. او می¬گوید که انسان¬ها همواره پنداشت¬های نادرست و غلطی درباره¬ی خود و جهان اطراف خودشان داشته¬اند. آنان مناسبات خویش را همواره بر اساس ایده-هایی چون خدا و مذهب و انسان شکل داده¬اند. لودویگ فویرباخ می¬گوید که اگر انسان را از زیر یوغ این باورها و اوهام غلط بیرون آوریم، شرایط هستی و انسانی آنها بهبود خواهد یافت. اگر به انسان¬ها یاد دهیم گوهر انسانیت را جایگزین گوهر خدا و دین سازند، اندیشه¬ی واقعی و درست از انسان به وجود خواهد آمد. برونو باور نیز معتقد است که باید به اوهام دینی رویکرد انتقادی داشته باشیم. ماکس اشتینر می¬گوید که اصلاَ چگونه باید این اوهام را از مغز آن¬ها خارج کنیم، و در این صورت است که واقعیت موجود خود را به ما نشان خواهد داد. مارکس این نظریات را خیال¬پردازی¬های کودکانه و معصومانه، و هسته¬ی نو ظهور «هگلی¬های جوان» می¬خواند که از جانب ذهن ترسوی آلمانی با احترام پذیرفته می¬شود. مارکس دسته¬ی هگلی¬های جوان را میش¬هایی در پوستین گرگ می¬خواند که فقط ظاهر قضیه را نگه داشته¬اند. مارکس هدف ایدئولوژی آلمانی را برداشتن لفاف این میش¬ها می¬داند. کسانی که هنوز بهبود شرایط زندگی مردم را در گرو عوض کردن ایده¬های آنان می¬دانند. مارکس معتقد است که انسان¬ها هنگام غرق شدن در آب به دلیل داشتن ایده ثقل نیست که غرق می¬شوند، بلکه آنان غرق می¬شوند چون جلیقه-ی نجات ندارند(نک: مارکس، انگلس،1389،صص 271-278 و نک:فرتر، صص20-22).
روزگاری آدم متهوری تصور می¬کرد که انسان¬ها تنها از این رو در آب غرق می¬شوند که در تسخیر ایده¬ی ثقل¬اند. اگر آنان این تصور را از سرشان بیرون کنند، مثلاَ با اعتراف به اینکه چنین تصوری خرافی و …است، از هر خطر غرق شدنی در آب مصونیت خواهند یافت. این آدم شجاع، در سراسر عمر خود علیه توهم ثقل، که نتایج زیانبارش را آمار با دلایل جدید و متعدد به او نشان داده بود، نبرد کرد. این شخص نمونه¬ی فلاسفه انقلابی نوین در آلمان بود(مارکس، انگلس، ص278).
مارکس و انگلس معتقدند که هر چه قدر هم اعضای هگلی¬های جوان دست به نقد نظام ایده¬های موجود بزنند و آنها را با نظام دیگری از ایده¬ها جایگزین کنند، کوچکترین تاثیری در عوض شدن شرایط زندگی زنان و مردان نخواهند داشت. مساله از دیدگاه مارکس و انگلس دیگر ایده¬ها نیستند، بلکه مساله شرایط مادی است که زنان و مردان در آن به سر می¬برند. مارکس تفکر فلسفی خود را با تاثیر از هگل و فویرباخ شکل داد و بعد از گرفتن روش آن¬ها به نقد آن¬ها پرداخت. فویرباخ اولین کسی بود که خواست نظام هگلی را نقد کند. اما ماتریالیسمی که او پایه¬گذاری کرد، ماتریالیسمی خام¬اندیشانه بود که نمی-توانست تمام واقعیت را در عمل بیان کند. مارکس در ایدئولوژی آلمانی فویرباخ را سرزنش می¬کند که ماتریالیسم¬اش هنوز در ایدئالیسم آلمانی در جا می¬زند و قادر به حل مسائل زندگی افرادی را که سودای آزادی¬شان را در سر دارد، ندارد. در واقع این کتاب به سودای تصفیه حساب مارکس با آگاهی پیشینش، نوشته شده است. ماتریالیسم فویرباخ انتزاعی است. انسان در دیدگاه او فقط مفهوم انتزاعی از انسان است که به حیطه¬ی عمل نمی¬رسد. درواقع آن هماهنگی و همراهی که بین عمل و تئوری در ماتریالیسم تاریخی مارکس برقرار است در ماتریالیسم فویرباخ دیده نمی¬شود. این ماتریالیسم هیج نتیجه¬ی عملی در مبارزه¬ی سیاسی ندارد چون ماتریالیسم فویر¬باخ منفعل و مکانیستی است. آنچه هست، باید همان باشد که هست(نک:ریرا،1381،ص 2).. اینجاست که مارکس مشهورترین تز خود، تز یازدهم فویرباخ را می-نویسد که «فیلسوفان تا کنون کاری جز تفسیر کردن جهان نکرده¬اند، اما اکنون مساله بر سر تغییر دادن آن است».
مارکس و انگلس در ادامه¬ی نقد هگل و فویر باخ به بحث اصلی خود در ایدئولوژی آلمانی می¬رسند. و آن بیان اصول و اساس ماتریالیسم تاریخی است. فرض¬های مادی و واقعی خود را درباره¬ی جامعه و تاریخ بیان می¬کنند. فرض¬هایی که انتزاعی و ایدئالیستی و غایت¬شناسانه نیستند. فرض¬هایی که اساس تفکر آلتوسر درباره¬ی مارکس علمی را تشکیل می¬دهند.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   هنر، ایدئولوژی، آلتوسر، مارکس،

پیش¬گزاره¬هایی که ما ازآنها آغاز می¬کنیم، نه دلخواهانه و نه جزمیات است، بلکه پیش¬گزاره¬هایی واقعی هستند که غفلت از آنها تنها در تخیل می¬تواند صورت گیرد. آنها عبارتند از افراد واقعی، فعالیت آنان و شرایط مادی زیست شان که یا از پیش موجود بوده یا با فعالیت خودشان تولید شده است. بنابراین، این پیش¬گزاره می¬تواند صرفاُ به شیوه¬ای تجربی مورد بررسی قرار گیرد(مارکس، انگلس، ص286).

نخستین فرض تاریخ از دیدگاه مارکس وجود افراد زنده و واقعی است. افرادی که وقتی خود را می-شناسند و احساس نیاز می¬کنند، زندگی واقعی خود را شروع می¬کنند. و در ارتباط با دیگران شرایط زیستی و محیطی خود را شکل می¬دهند. به محض اینکه ابزار معاش خود را از طبیعت تولید می¬کنند از دیگر حیوانات متمایز می¬شوند. تاریخ با فعالیت انسان¬ها آغاز شده است. فعالیتی که تولید و بازتولید را در پی دارد. انسان¬ها در جریان تولید و باز تولید، ارتباطات گسترده¬ای با هم برقرار می¬کنند که جامعه¬ی انسانی را تشکیل می¬دهد. این فرض تمام پیش¬گزاره¬هایی را که ایدئالیسم درباره¬ی ایده¬های انسانیت و گوهر و ذات انسانی به عنوان آغاز تاریخ بیان می¬کرد، رد می¬کند. آلتوسر نیز درست بر همین نکته