که سیاست و فلسفه نیز محصولات‏ خاص دوره‏های خاصی در تاریخ به‏شمار می‏آیند. حقایق ابدی فلسفه، آثار جاویدان‏ ادبی و هنری که بی‏زمان می‏نمایند، چیزی‏ جز محصولات زمانی خاص،و نتایج و شرایط وجه خاصی از تولید نیستند. به گفته¬ی آلتوسر، ایراد این استنباط از تحلیل مارکس این است‏ که تاریخ در آن تعریف نشده یا به عبارت دیگر این به همان ایراد اول منتهی می‏شود؛ تاریخ بنا به این استنباط، چیزی کاملا واضح و به خودی‏ خود بدیهی تلقی شده است. تاریخ در قالب‏ مفهوم روشن، قوام‏نیافته است؛ به صورت‏ یک داده یا امر واقع مفروض گرفته شده؛ امر واقعی که وقایع را-اعم از سیاسی،فلسفی یا اقتصادی-به صرف تقارن تاریخی‏شان به هم‏ پیوند می‏زند.
تاریخی¬گری از دید آلتوسر، متکی بر تصور هگلی از زمان است. تصور هگلی زمان، دو ویژگی معروف دارد که همواره یکدیگر را تقویت می¬کنند. «پیوستگی همگون» و «باهم آیند زمان» دو ویژگی زمان تاریخی از دیدگاه هگل¬اند.(زمان تاریخی اصطلاحی است که آلتوسر برای توصیف هگلی تاریخ وضع کرده است). این دو خصیصه¬ی تاریخ، همواره خود را به صورت قائم بر ذات ایده یا روح استوار می¬کنند تا نمود و بیان فلسفی یابند. بنابر دیدگاه هگل «روح در امتداد خطی زمانی منکشف‏ می‏شود که هم پیوسته است و بی‏هیچ فقدان‏ و تأخیری پیش می‏تازد و هم با خود، همان‏ می‏ماند که به موجب آن هر دوره‏ای را می‏توان‏ به منزله تجلی بارز یک تناقض محوری درک‏ کرد»(همان). این برداشت هگلی از دیدگاه آلتوسر، تاریخ را امری ثابت و یکسان قلمداد می¬کند که در هر دوره¬ای با جریانات مشابه¬ای روبه روست. و توضیح مورخ هم همواره یکسان است. دیالکتیک هگلی یک فرمول ثابت برای تاریخ ارائه می¬کند که به موجب آن رویدادهای متوالی یکسان تفسیر می¬شوند. دوره‏ها نه از خود پیش می‏افتند و نه از خود عقب می‏مانند و این برداشت‏ مفصل‏بندی شده از زمان تاریخی، به اعتقاد آلتوسر، پس‏زمینه ناگفته و به بیان درنیامده¬ی‏ تمام کاوش‏های تاریخی است که می‏کوشند بین این یا آن دوره، خطوط متمایز بکشند (دوران قرون وسطی،مدرن یا پست‏مدرن)یا هر واقعه‏ای را در بستر عصر خود جای دهند (نک: همان، ص 74).
این برداشت از زمان تاریخی، از تفاوت‏های‏ مشهودتر ناشی از اختلاف‏نظر یا روش‏ درمی‏گذرد که می‏توانستند بین دوره‏بندی‏های‏ ماتریالیستی و ایدئالیستی تاریخ تمایز بگذارند؛ فئودالیسم، کاپیتالیسم و کمونیسم و در مقابل،جهان باستان، جهان‏ ژرمنی و عصر روشنگری از طرف دیگر. از آنجا که تاریخ‏ فلسفه تقریبا همواره به صورت سلسله‏ای از دوره‏های متوالی(فی¬المثل،باستان،قرون‏ وسطی یا مدرن) عرضه می‏شود، می‏توان نشان‏ داد که این مفهوم از زمان، زیربنای تاریخ فلسفه‏ را نیز شکل بخشیده است.
هدف آلتوسر این نیست که از سویه‏های‏ هگلی دیگر استنباط¬های جاری از تاریخ یا از کاوش تجربی در تاریخ پرده بردارد بلکه‏ می‏خواهد بر محدودیت‏های این مفهوم از زمان‏ که بین هگل و دیگران مشترک است، تأکید کند و در نقشه تاریخ تفکر، خلیجی‏ را نشان دهد که مارکس آن را جدا می‏کند. از دید آلتوسر تداوم نفوذ هگل بر تمام مکاتبی‏ که در پی او شکل گرفته، آن‏قدر مهم نیست‏ که مشارکت تفکر وی در فهمی از زمان؛ امری‏ که به نظر، واضح و بدیهی می‏آید. آلتوسر به‏ بیانی کم‏وبیش مرموز اظهار می‏دارد که‏ ریشه‏های این تصور از زمان را باید در«وضوح‏ کاذب اعمال هرروزه»بازجست. هگل تنها به‏ عنوان مبتکر استنباطی ویژه از مفهوم زمان و تاریخ،عبرت‏آموز نیست،بل به عنوان کسی که‏ شاید برای اولین ‏بار آن استنباط را عیان کرده‏ است، مهم است. همان‏گونه که آلتوسر به یادمان می‏آورد، یکی از پیامدهای استنباط هگل از تاریخ، هر آینه فهم خاص او از نه فقط موضع و مقام‏ فلسفی خویش که نیز از تاریخ کل فلسفه است. همان‏گونه که هگل درعناصر فلسفه حقوق می‏نویسد: «فلسفه…همان زمان خویش است‏ که در متن تفکر درک شده است. این پندار که‏ هر فلسفه‏ای می‏تواند از حدود جهان هم‏عصر خویش فراتر رود،¬ همان‏قدر احمقانه است‏ که خیال کنیم فردی می‏تواند از چنبره زمان‏ خویش بیرون جهد» (همان، ص 79). فلسفه سربه‏سر محصول‏ زمان خویش است زیرا هیچ‏چیز در زمانش‏ برای آن غریبه نیست. فلسفه تناقض‏های‏ محوری زمان خویش را به قالب بیان می‏ریزد زیرا همه تعارض‏ها، همه تناقض‏ها، در نهایت‏ تناقض‏های آگاهی‏اند. فهم هگلی از زمان‏ تاریخی، نوعی پیش روی خطی دوره‏هایی‏ که یکپارچه‏اند و خودبسنده، معلول و محصول‏ دیالکتیک هگلی‏اند که به اعتقاد آلتوسر بر تناقض محوری و بازشناسی یا بازشناسی‏ کاذب، در جامه نوعی دیالکتیک آگاهی، متمرکز است.
به عقیده¬ی آلتوسر تاریخ فلسفه از آن رو هیچ درکی از تاریخ خود ندارد، چون تاریخ مقوله¬ای سراسر مادی است. اگر تاریخ جهان تاریخ مبارزه ی طبقاتی است و تاریخ شیوه¬های تولید و مناسبات تولید است، بنابراین تاریخ فلسفه نیز تابعی از شرایط مادی است. ساختار فلسفه و دیگر صورت¬بندی¬های ایدئولوژیک در پروبلماتیک ناخودآگاه مشغول پرسش¬ها و پاسخ¬هایی است که به همان اصل آغازین باز می¬گردد. تاریخ این فلسفه و ایدئولوژی نیز به همین صورت است و هیچ درکی از مناسبات خویش ندارد. آگاهی از دیدگاه مارکس، آگاهی طبقاتی است. تا زمانی آگاهی در مقوله¬ی روح و سیر زمانی درجا می¬زند، تاریخ آگاهی ناسازه¬ای بیش نیست که آلتوسر آن را در ناسازه¬ی تاریخی بی تاریخ بیان می-کند. به زعم وی «از مارکس به بعد دانسته¬ایم که ذهن انسان یا خود (ego) اقتصادی، سیاسی یا فلسفی مرکز تاریخ نیست و حتا در تقابل با فلاسفه¬ی روشنگری و هگل دریافته¬ایم که تاریخ، مرکز ندارد بلکه دارای ساختاری است که جز در قالب سوءشناخت¬های ایدئولوژیک مرکزی ندارد» (آلتوسر،1387، ص 16).
دیالکتیک هگلی برای توصیف تاریخ تفکر، در دست¬نوشته¬ها و پروبلماتیک هگلی مارکس قبل از گسست به وضوح پیداست. اما مارکس در سرمایه، رازآلودگی دیالکتیک هگلی را به عنوان امری معرفی کرد که تفکر هگل از آن رنج می برد. اما مانع از آن نمی¬شود که اهمیت هگل را از ابداع این روش برای تحلیل تاریخ تفکر از یاد ببریم. به گفته¬ی مارکس در سرمایه «دیالکتیک با هگل روی سرش ایستاده بود، باید آن را وارونه کرد، تا بتوان هسته¬ی عقلانی¬اش را در دل این پوسته¬ی رازآلود یافت» (فرتر، ص59). مارکس هرگز دیالکتیک هگلی را در تفکر خود کنار نگذاشت، و همواره معتقد بود که تاریخ تفکر به صورت دیالکتیک و سیر تز و آنتی تز و سنتز به پیش می¬رود. اما مارکس این دیالکتیک را که بر آگاهی استوار بود، بر شرایط مادی و اقتصادی و مناسبات تولید استوار کرد. این تاریخ دیگر تاریخ آگاهی نبود، تاریخی که آلتوسر معرفی می¬کند تاریخی‏ ابدی و بدون آغاز است که پیوسته‏ قرائت‏ها،تأویل‏ها و تفسیرهای تازه‏ می‏طلبد؛ امری که‏ به«غنای» بی‏پایان‏ هر متن فلسفی مربوط است. تاریخ مارکس در ایدئولوژی آلمانی بر خلاف تاریخ ایده¬های هگلی، تاریخ مادی است. ماتریالیسم دیالتیک فلسفه¬ای بود که بر اساس ماتریالیسم تاریخی پایه¬گذاری شد که تاریخ را بر اساس گسست از آگاهی و پیوستن به شرایط مادی بازتعریف کرد اما آلتوسر تاریخ را فقط بر اساس تفاسیر مادی و تعیین¬کنندگی زیربنا بررسی نمی¬کرد. او کوشید که نظریه¬ی مارکس را از قیود مادی و اکونومیستی¬اش رها کند. بنابراین تاریخ او تاریخی است که در آن ایدئولوژی نیز تعیین کننده است. از این روست که وی تاریخ را ازلی و ابدی می¬داند که هر لحظه چون یک رویا تاویل و تفسیر خود را می¬طلبد. تاریخ دیگر تکرار گذشته به صورت تراژدی و کمدی نیست، آن گونه که مارکس می¬گوید. دیالکتیک و پویش نهادها و تغییر و تحول در خط زمانی هگلی در تاریخ آلتوسری جای ندارد.
آلتوسر درباره¬ی موضوع زمان تاریخی می¬نویسد:
بنابراین، موضوع تاریخ به مثابه¬ی یک علم، همان نوع هستی نظری و همان دغدغه¬ها، همان سطح نظری¬ای را دارد که موضوع اقتصاد سیاسی نزد مارکس داشت. تنها تفاوتی که می¬توان میان نظریه¬های اقتصاد سیاسی، که سرمایه نمونه¬یی از آن¬ها است، و نظریه¬ی تاریخ به مثابه¬ی یک علم قائل شد در این واقعیت نهفته است که نظریه¬ی اقتصاد سیاسی تنها به یک جزء خودآیین در کلیت اجتماعی توجه می¬کند، در حالی که نظریه¬ی تاریخ اصولاَ کلیت پیچیده¬یی آن چنان را موضوع خود قرار می¬دهد. جدای از این تفاوت، هیچ تمایز دیگری میان علم اقتصاد سیاسی و علم تاریخ از دیدگاهی نظری وجود ندارد(پین، ص 135).
اگر تاریخ مشاهده و شناخت ساختار سلطه¬ها و قدرت¬هایی است که واقعیت یک دوره را می¬سازند، از دیدگاه آلتوسر این شناخت قابل استناد و غیر قابل اطمینان است. او معتقد است که مارکسیسم یک تاریخی¬گری صرف نیست که به دنبال دانش¬پژوهی برای زمان حال باشد. بلکه مارکسیسم در یک گسست معرفت¬شناختی عظیم، به نوعی ضد تاریخ و ضد اومانیسم تبدیل شده است. آلتوسر ریشه¬ی این خطا را که مارکسیسم تاریخی¬گری است در انقلاب 1917 و در نوشته¬های نویسندگانی چون گرامشی، کولتی و سارتر می¬داند.
8-1 تعین چند جانبه
ماتریالیسم تاریخی مارکس و انگلس می¬گوید که هر جامعه¬ای بر اساس شیوه ی تولید شکل می¬گیرد. شیوه¬ی تولید واقعیت انضمامی و عمیقی است که تمام تفکرات و امیال و ابعاد فرهنگی جامعه را تعین می¬بخشد. به گفته¬ی آلتوسر برای نخستین بار در تاریخ، «رفتار اقتصادی انسان در قیاس با شرایط هستی او سنجیده شد» (فرتر،ص58). آلتوسر استدلال کرد که پروبلماتیک مارکسیسم، علارغم تعیین کنندگی نخستین توسط زیربنا، در وهله¬ی دوم با روابط درونی میان اجزاء خود رو به رو است. او به نوشته¬ی انگلس در سال 1890 استناد می¬کند که در آن انگلس ضمن تعیین¬کنندگی شرایط مادی در تاریخ، از تاثیر و تاثر بین زیر بنا و روبنا سخن می¬گوید و به نقش روبناهایی چون دین، هنر، حقوق و سیاست در مبارزه¬ی طبقاتی اشاره می¬کند. آلتوسر در ادامه¬ی بحث انگلس از خود مختاری نسبی روبنا و تاثیر گذاری خاص روبنا یاد می کند که از طریق میانجیگری خود بر اقتصاد تاثیر می¬گذارند. مقصود آلتوسر از خود مختاری نسبی روبنا این است که «بخش خاصی از روبنا تاریخ خاص خود را دارد، و ردیابی اثر اقتصاد بر آن صرفاَ از طریق مجموعه¬ای از میانجی¬های پیچیده ممکن است»(همان، ص 61).آلتوسر در مقاله¬ی تناقض و تعین چندجانبه از مجموعه مقالات برای مارکس، به بررسی دیالکتیک هگلی و اندیشه¬ی مارکس در رابطه با دیالکتیک می¬پردازد. آلتوسر در این مقاله گفته¬ی مشهور مارکس را در رابطه با دیالکتیک دارای ابهام می¬داند، وی جمله¬ی مشهور مارکس را که می¬گوید:«دیالکتیک با هگل بر روی سرش ایستاده بود و پس از ما توانست بر روی دو پا بایستد. بنابراین این آگاهی نیست که زندگی را تعیین می¬کند، بلکه زندگی است که آگاهی را تعیین می¬کند»، مورد بازخوانی مجدد قرار داد. وی در این مقاله به تبیین مقوله¬ی تعیین¬کنندگی در اندیشه¬ی مارکس می¬پردازد؛ و در واقع overdetermination را جانشین کلمه¬ی جبرگرای determination کر.(نک:(Althusser,1962.p ,. آلتوسر برای توضیح مقصود خود از روانکاوی و تحلیل رویا استفاده می¬کند. او اصطلاح تعین چند جانبه را از روانکاوی وام گرفت تا عملکرد نظام فرهنگ از ادبیات گرفته تا سیاست را تفسیر کند. در روانکاوی، زمانی که ابژه¬ها بیش از دو علت داشته باشند، دارای تعین چند جانبه¬اند. برای مثال اگر رویا- تصویر دو یا بیشتر از دو فکر فرد رویا¬بین را بازنمایی کند، آن دارای تعین چند جانبه است. از دیدگاه آلتوسر روبناهای ایدئولوژیک استقلال نسبی خود را از روبنا حفظ کرده، به نحوی که هیچ¬گاه اقتصاد تعیین کننده¬ی نهایی نیست. گرچه تمام متفکران مارکسیست دست آخر، اقتصاد را تعیین¬کننده¬ی نهایی می¬دانند. ولی از دیدگاه آلتوسر این مرحله¬ی نهایی هرگز فرا نمی¬رسد. هر محصول ایدئولوژیکی در جامعه، نتیجه-ی تولید پیچیده¬ای است که آلتوسر نامش را تلاقی می¬گذارد. تلاقی از دیدگاه آلتوسر شبکه¬ی پیچیده¬ای از نظام¬های اجتماعی است که بر هم تاثیر می¬گذارند. و در نهایت جامعه در کل را به وجود می¬آورد.
هر وضعیت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی اعم از جنگ، بحران اقتصادی، ایسم¬های هنری و ادبی و به طور کلی هر وضعیت تاریخی، شبکه¬ی پبچیده¬ای از عوامل مختلفی هستند که در تعامل دوطرفه میان زیربنا و روبنا به وجود آمده¬اند. در واقع آلتوسر برای پاسخ به انتقادات هر دو جبهه¬ی ارتدوکس اقتصادگرا و مارکسیست¬های انسان¬گرا، پروبلماتیک ماتریالیسم تاریخی را در دو مرحله تعبیر کرد. مرحله¬ی اول، حذف ذات انسانی از شرایط و مناسبات تولید و نگرش ستیز طبقاتی بود، و مرحله¬ی دوم، رابطه¬ی جدید میان اجزاء یک نظام بود.ضد اومانیسم وی در پاسخ به اومانیسم سوسیالیستی حاصل از نگرش هگلی است که ماتریالیسم تاریخی را گسستی عظیم در تفکر مارکس می¬داند. به عقیده¬ی آلتوسر، مارکس در این تحلیل تاریخی، فرد انسان را از تحلیل خود حذف کرده است تا نشان دهد که این طبقات و ساختار طبقاتی است که در مبارزه¬ای تاریخی، واقعیت انضمامی و عمیق انسان را تشکیل می¬دهند. تعین چند جانبه پاسخی به جبرگرایی اقتصادی ناشی از استالینیسم بود که در پی افشاء جنایات استالین و دیکتاتوری حاصل در شوروی مطرح شد. به اعتقاد آلتوسر در نگرش دوم، درپروبلماتیک مارکسیستی که در مقایسه با دیگر فلسفه¬های پیشین که

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   هنر و زیبایی