همانند¬سازی، این است که خواننده مسائل و مصائبی را که در شخصیت¬های داستان همانند-سازی کرده، در واقعیت به خود مربوط می¬داند، در حالی که آن¬ها حاصل شرایط و مناسبات تولید¬اند. ایدئولوژی روایت، چنان در همراه ساختن خوانندگان با تناقضات ایدئولوژیک آرام و بی صدا عمل می-کند که خواننده هرگز متوجه این فریب و توهم نمی¬شود. روایت با سوژه کردن مخاطب، در نقش سوژه-ی اعظم و دانای کل، وحدت و نظم و نتیجه¬ی ایدئولوژیکی را حاصل می¬کند که سوژه از همان کودکی در مرحله¬ی خیالی به دنبال آن بوده است. سریال¬های ادامه¬دار تلویزیونی، در واقع به تعریف و باز تعریف نقش¬های ما به عنوان زنان و مردانی تابع در ایدئولوژی مشغول¬اند. آن¬ها از ما سوژه¬هایی دائمی ساخته¬اند که هر شب خطابمان می¬کنند. بیننده در روایت داستان با گره‏هایی مواجه می¬شود که دست آخر ایدئولوژی بازش می¬کند. و ما نظاره¬گری آرام با نگاهی خیره هستیم که خود را درون این داستان¬ها می-یابیم و می¬شناسیم. شناختی که کاذب است و محصول ایدئولوژی.
بلزی به نقل از بنونیست از سه نوع متن یاد می¬کند تا جایگاه متن واقع¬گرا و غیر واقع¬گرا را بیشتر توضیح داده باشد. بنونیست از سه جمله¬ی خبری، استفهامی و امری یاد می¬کند. هر سه از راه¬های مختلف بر مخاطب تاثیر می¬گذارند. این سه جمله، سه نوع متن توامان خود به وجود می¬آورند. متن خبری به متن واقع¬گرای کلاسیک نزدیک است. از آن جایی که واقع¬گرایی در رابطه با مخاطب خود در حال انتقال معرفت است، از این رو در زمره¬ی خبری قرار می¬گیرد. متن امری که در مقوله¬ی تبلیغات می¬گنجد. و در نهایت متن استفهامی .متن استفهامی بر خلاف واقع¬گرایی، به پایانی بسته با نتیجه¬ای که ایدئولوژی تعریف کرده، ختم نمی¬شود. از سویی متن استفهامی می¬تواند متنی تخیلی باشد، اما در این تخیل یگانگی میان خواننده و فاعل گوینده از میان رفته است. بلزی می¬نویسد: « همان¬طور که آلتوسر درباره¬ی برشت می¬گوید، او می¬خواست بیننده را به بازیگری تبدیل کند که بازی ناتمام را تکمیل می-کند»(همان، ص 124). متن استفهامی خواننده را با پرسش¬هایی مواجه می¬کند که مختص روایت نیست، بلکه خواننده را متوجه روایت می¬کند. خواننده از متن فاصله می¬گیرد تا از درون متن به نقد ایدئولوژی برسد نه تایید آن در قالب همانند¬کردن خود با شخصیت¬هایش. تفاوت مهم و تاثیر¬گذار متن استفهامی از متن واقع¬گرا از دیدگاه بلزی، فقدان سخن منحصر به فرد و ممتاز در متن استفهامی است.
متن استفهامی از دیدگاه بلزی واجد همان چیزی است که آلتوسر «فاصله¬ی درونی» از ایدئولوژی منشاء می¬نامد. این فاصله منجر به نقد ایدئولوژی درون متنی توسط خواننده می¬شود. متن استفهامی از ارائه¬ی دیدگاه منحصر به فرد و واحد خودداری می¬کند. به همین ترتیب متن، دیدگاه¬ها را در چارچوب تناقض¬های برناگذشتنی و از زوایای گوناگون ارائه می¬کند. متن، خود تناقضی خود را آشکار می¬کند، بر خلاف واقع¬گرایی که از تناقضات خود می¬گریخت. خواننده¬ی متن استفهامی با سلسله مراتب سخن¬های واقع¬گرایی روبه رو نیست. بلکه با مرجع بی¬سخنی همراه است که انسجام ایدئولوژیک را نفی می¬کند. نمونه¬های بسیار قابل توجه از متون استفهامی از دیدگاه بلزی، ، مال فلاندرز اثر دانیل دفو، گالیله¬ی برشت و نمایشنامه¬های سیاسی شکسپیر، ژولیوس سزار برشت و تئاتر الیزابتی است. آدم خوشبخت اثر جان برجر و جین مور نمونه¬ی شگفت¬آوری از تحلیل استفهامی متن را پیش رو می¬گذارند.آدم خوشبخت داستان واقع¬گرایی است از عملکرد پزشکی در روستا که بلزی تاثیر¬گذارترین بخش داستان را نقل می¬کند که در آن، دختر کارگری به پزشک مراجعه می¬کند و از شرایط طاقت¬فرسای خود در رختشوی¬خانه شکایت می¬کند. از دیدگاه بلزی، جملات پایانی داستان ناقض هر گونه خوشبینی ایجاد شده در داستان است. پزشک به دختر قول می¬دهد که به او کمک خواهد کرد تا مشکل او را حل کند. اما در داستان با توصیفی روبه رو هستیم که این وعده و خوشبینی برای بهبودی اوضاع را زیر سوال می¬برد. پس از رفتن دختر از پیش پزشک، او از پنجره دختر را می¬بیند که به سمت بخش عمومی بیمارستان گام بر می¬دارد، به جایی او شانزده سال پیش دخترک را به آن جا آورده بود. پس از ناپدید شدن دختر از صحنه¬ی حیاط بیمارستان، او به دیوارهای سنگی دو سوی حیات خیره مانده بود. یادش می¬آمد که این دیوارها زمانی فقط سنگ خام بوده¬اند. ولی اکنون دیوارهای سیمانی یک¬دستی می¬بیند که سنگ¬های خام را با پوشش سیمان، هماهنگ و یکدست کرده است. توصیف این صحنه با سنگ¬های یکپارچه از دیدگاه بلزی، «گویای ثباتی است که از سرپوش گذاشتن بر تفاوت¬ها در جامعه¬ی مدرن حاصل می¬شود»(همان، ص 125). تحلیل بلزی از این داستان بی¬شباهت به تحلیل آلتوسر از تئاتر میلان مااثر برتولاتزی، در اجرای استرلر نیست. در میلان ما نیز با تثبیت جایگاه پرولترها و عدم تغییر وضعیت دخترک کارگر مواجه بودیم. علی¬رغم اینکه با مقولات ایدئولوژیکی چون شرافت و عشق و همچنین ملودرام تراژیک داستان روبه¬رو بودیم، ساختار داستان به تغییر¬ناپذیری وضعیت دخترک و پرولترهای بخش بی¬تاریخ داستان، معترف بود. جهت¬گیری داستان جان برجر نیز با نماد و ایماژ مذکور دیوارها در تناقض کامل است.
در حالی که نماد مذکور با جهت¬گیری عمومی یا گرایش داستان در تناقض است. حل ظاهراَ رضایت بخش وضع نا به سامان و محنت بار دخترک، با تصویر (ایماژ) دیوارهای سیمانی، مورد تردید قرار گرفته است و زیر سوال می-رود. زیرا ایماز مذکور بیان¬گر این نکته است که جایگاه و موقعیت دختر در جامعه، جایگاهی تثبیت شده است و وی را هیچ گریزی از آن نیست.جایگاهی که در آن به صورت یک کلفت رختشوی¬خانه درآمده است. همچنین بیان¬گر آن است که دیدار و برخورد دختر با پزشک، نقطه¬ی پایان بردگی و شرایط رقت بار وی نیست و امیدی به پایان زندگی سخت و طاقت فرسا در رختشویخانه وجود ندارد(تالیس، ص 126).
متن استفهامی از دیدگاه بلزی به تاثیر از دیدگاه آلتوسر، خواننده را با معرفت مواجه نمی¬کند. چرا که آلتوسر در تبیین تمایز میان علم و هنر در رابطه با ایدئولوژی، اظهار کرده بود که هنر بر خلاف علم به تولید معرفت نمی¬پردازد، بلکه آن را با فاصله¬ای درونی به ما نشان می¬دهد. متن واقع¬گرا با تولید توهم معرفت، خواننده و مخاطب خود را در چارچوب ایدئولوژی نگه می¬دارد. ولی متن استفهامی با ارائه¬ی تناقضات و تضادها و فریب¬های ایدئولوژیک، خواننده را در معرض یک دید انتقادی و واقعی قرار می-دهد. نظریه¬ی ایدئولوژی و سوژه¬های آن از دیدگاه آلتوسر، در مطالعات ادبی و فیلم، کانون توجه را از معنا و مفهوم اثر هنری به ساختار اثر انتقال داد. روایت چه نقل یک جریان عشقی یا عاطفی و یا حتی پلیسی باشد، و چه روایت یک دختر کارگر، از درون¬مایه¬هایش به یک ساختار ایدئولوژیک تغییر کانون می¬دهد. نقد واقع¬گرایی و ایدئولوژی متعاقب آن نشان داد که ما هرگز از روایت گریزی نداریم. و تمام سوژه¬های انسانی همواره در روایت تاریخی، مخاطب نظم و حاکمیت ایدئولوژی بوده¬اند.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   ایدئولوژی، بلزی، می¬کند.، کلاسیک، داستان

پیوست

آلتوسربه روایت منتقدان

آلتوسر در بوته¬ی نقد
ناتوانی چپ معاصر در هم¬سازی با تکامل سرمایه¬داری در اواخر قرن بیستم از تاریخ این جنبش سرچشمه می¬گیرد و در نهایت امر به تقسیم بندی میان استالینیسم و مارکسیسم انقلابی اصیل دراواخر دهه¬ی 1920 بر می¬گردد. اما داستان اصلی این جدال¬ها و تضادها در درون مکتب مارکسیست از سال 1965 زمانی که نخستین ترک¬ها در سنگر استالینیستی مارکسیسم پدید آمده بود، شروع شد. چنانچه قبلاَ گفته شددر آن سال دو رویداد ضربه¬های سهمناک بر استالینیسم وارد آورد. سخنرانی سری خروشچف ”کیش شخصیت“ استالین را به محاکمه کشید، و سرکوب انقلاب مجارستان به دست نیروهای روسی، خروج جمعی وتوده وار از احزاب کمونیست را در سطح بین المللی شتاب بخشید. فقط حدود هفت هزار نفر حزب کمونیست نسبتاً کوچک بریتانیا را ترک گفتند. این به معنای تولد چپ نو و همینطور سر برآوردن مارکسیسم لنینیسم به جای مارکسیسم استالینیسم بود. پس از گسستن از حزب کمونیست، کوشش¬های کوتاه مدتی به کار رفت، و گه گاه نیز احیا شد، که به چپ نو به نوعی شکل تشکیلاتی پایدار ببخشند. اما خانه و مان واقعی چپ نو ”جنبش های اجتماعی جدید“ بود، که البته این نام بعدها بر این جنبش ها نهاده شد.
بنابراین آلتوسر به عنوان مهمترین نماینده¬ی مارکسیسم لنینیسم و چپ نو با توسل به مفاهیم جریان ساختارگرا به عنوان یک روشنفکر مارکسیست در مکتب مارکسیسم موجی از نظریات را به وجود آورد که پاسخ¬ها و انعکاس¬های متفاوتی را در فضای فکری سالهای دهه 60 و 70 به وجود آورد. تاکید آلتوسر بر فردیت به عنوان یک ساختار ایدئولوژیک، و بیان این دیدگاه که نوع انسان هرگز از این ساختار رهایی نمی¬یابد، اعتراضات گسترده¬ای را در حوزه¬ی سیاست در میان جمع متفکران و منقدان مارکسیست شایع کرد. موقعیتی که آلتوسر برای ایدئولوژی به عنوان یک حیطه¬ی خودمختار و مستقل بیان کرد و همچنین آن را به عنوان رشته¬ای از بازنمایی¬ها نه ایده¬ها معرفی نمود، صدای اعتراض برخی منتقدان مارکسیست خارج از فرانسه بلند کرد. مهمترین و برجسته¬ترین این منتقدان ادوارد تامپسون نظریه پرداز انگلیسی است. اما وی در میان مابعد ساختارگرایان و پست مدرنیست‏های فرانسوی نیز منتقدان و مخالفانی پیدا کرد. گرچه این مابعد ساختارگرایان اساس تفکر خود را در ساختارگرایی دارند اما اختلافاتی در این میان دیده می شود که حتی خود آلتوسر نیز در نیمه¬ی دهه 1970 ثابت کرد که از رویارویی با هم آورد خواهی مابعدساختارگرایی عاجز و ناتوان است. از مهمترین این مابعد ساختارگرایان و متفکران پست مدرنیست می¬توان به پیر بوردیو اشاره کرد. گرچه بوردیو در مفهوم خشونت نمادین به مفهوم دستگاههای ایدئولوژیک آلتوسر نزدیک است، اما او انتقاداتی به ساختارگرایی وارد می¬کند که آلتوسر در صف اول این انتقادات است.

فقر نظریه: ادوارد تامپسون
مقاله¬ی تامپسون با عنوان فقر نظریه، متفکرانی را که با عنوان آلتوسری¬هایی که قائل به تئوری¬اند را به مبارزه طلبید. وی با لحنی خشمگین دسته آلتوسری¬ها را تقبیح می¬کند و از آنان به عنوان فراماسون¬ها و لومپن بورژوا یاد می¬کند که روشنفکرانی آماتور در عرصه¬ی سیاست و فلسفه¬اند. این لحن خشمگین تامپسون که خود حاکی از نوعی اومانیسم است از آلتوسر هیچ نامی نمی¬برد. اما تمام آلتوسری¬های جوان بریتانیایی و همینطور دسته¬ی ساختارگراها و نشانه¬شناسان فرانسوی را زیر سوال می¬برد. تامپسون در فقر نظریه با استناد به گفته¬ی مارکس در رابطه با اشتباهات غیر قابل تکذیب روشنفکران، آلتوسر و دسته¬ی متفکران آلتوسری را درون این اشتباهات توصیف می¬کند. این اومانیست سوسیالیست نقدی محکم و قانع کننده را از آلتوسر فراهم آورد و با وسعت بیشتری مابعد ساختارگرایانی را مورد انتقاد قرار داد که به پلی که آلتوسر ساخته بود، سرازیر شده بودند. به اعتقاد تامپسون، نحوه¬ی برخورد آلتوسر با دیگر اعضای مارکسیسم غربی بسیار خام¬اندیشانه و از روی بی¬دقتی است. تامپسون و استوارت هیل معتقدند که سنخ شناسی آلتوسر از مارکسیسم نادقیق و باسازی وی از ماتریالیسم تاریخی ناقص و معیوب است. و از مارکسیسم ساختاری آلتوسر به عنوان ملغمه¬ی درهم جوش ساختارگرایی و نسخه¬ی مائوئیستی استالینیسم یاد می¬کنند که در برابر ضربات تحولات تاریخی¬ پس از رویدادهای مه سال 1968، نتوانست بپاید.
تامپسون براین نکته تاکید می¬ورزید که رویکرد آلتوسر “مشتق از یک نوع محدود فرآیند یادگیری آکادمیک است” که برای او “هیچ مقوله¬ی (یا شیوه¬ی وارسی) تجربه“ (یا تاثیرگذاری وجود اجتماعی بر آگاهی اجتماعی) باقی نمی¬گذارد“؛ از این جاست که آلتوسر ”گفت و شنود“ را با شاهد تجربی نهفته و ذاتی تولید شناخت و دانش و نیز ذاتی عمل خود مارکس خلط می¬کند، و بدین ترتیب دائماً به دامن شیوه¬هایی از اندیشه می¬آویزد که در سنت مارکسیستی بر آن نام شیوه¬های ”ایدئالیستی“ نهاده اند. گذشته از این تامپسون استدلال می¬کند که ”ساختار گرایی آلتوسر نوعی ساختارگرایی ایستا است“ که ”دارای مقوله¬های کافی و درخور نیست تا تضاد یا دگرگونی را توضیح دهد.“(ریس، 1308، ص 229).

و تامپسون به همین گونه طرحی از نزدیک¬ترین و بی¬واسطه¬ترین محیط اجتماعی آلتوسرمشربی به دست می¬دهد. تامپسون می¬گوید که حامیان آلتوسر:
”لومپن روشنفکران بورژوا هستند: روشنفکران تشنه و آرزومندی که زاد توشه¬ی فکری تنک ¬مایه شان آن¬ها را در برابر یاوگی¬های عیان و اشتباه¬های فاحش ابتدایی و ساده¬ی فلسفی خلع سلاح می¬کند… و بورژوایی¬اند زیرا در حالی که بسیاری از آن¬ها می¬خواهند که ”انقلابی“ باشند خود زاییده¬ی ”بحرانی“ خاص¬اند که مدارهای میان روشنفکری¬گری و تجربه¬ی عملی را در هم شکسته است (هم در جنبش¬های سیاسی واقعی و هم در جدایی و افتراق واقعی که ساختارهای نهادی معاصر تحمیل می¬کنند)، و بدین سان این امکان را دارند که درام¬های روانی انقلابی خیالی اجرا کنند(درام¬هایی که در آن هر شخصیت با گرفتن ژست¬های لفظی و شفاهی سبعانه و مهیب روی دست آن یکی بلند می¬شود) اما در عین حال در واقع به همان سنت بسیار دیرینه¬ی نخبه¬گرایی بورژوایی برمی¬گردد که نظریه¬ی آلتوسری